حداقل سیستم مورد نیاز بازی   حداقل سیستم مورد نیاز بازی  


امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان ترسناک (( مواظب باش چه ارزویی میکنی))!!!؟ تمدید شد :|

#1
Thumbs Up 
جودیت بلوود

از قصد من را در کلاس ریاضی به زمین انداخت . من کتانی سفیدش را دیدم که از بین نیمکت ها
یبرون آمد ، اما دیگر خیلی دیر شده بود.
با دفترم به سمت تخته سیاه می رفتم تا مسئله ای را روی تخته بنویسم . چشمم به خط خطی های بود که توی دفترم
نوشته بودم . من تمیزترین دست خط دنیا را ندارم .
و قبل از آن که بتوانم توقف کنم ، دیدم کتانی سفید بیرون آمد . پا یم به آن گیرکرد ، آرنج و زانوهایم محکم به زمین
خورد و پخش زمین شدم . معلوم است که همه ورق ها از دفترم بیرون ریخت و همه جا پهن شد .
و تمام کالس فکرکرد که این یک آشوب است . در حالی که من در تالش بودم تا خودم را جمع و جور کنم ، همه می
خندیدند و دست می زدند .
جودیت و دوستش آنا فراست

از همه بلندتر می خندیدند . آرنجم به زمین خورد و باال تا پایین بدنم از درد تیر کشید .
وقتی سرپا ایستادم و خم شدم تا کاغذهای دفترم را جمع کنم ، می دانستم که صورتم مثل گوجه فرنگی سرخ شده
است.
آنا که به پهنای صورت لبخند می زد صدایم کرد و گفت : » حرکت خوبی بود ، سم
! « کس دیگری فریاد زد : » زود
تکرارش کن! « نگاهی به باال انداختم و برق پیروزی را در چشمان سبز جودیت دیدم.
من درکالس هفتم خودمان از همه ی دخترها بلندترم . نه . اصالح می کنم . من در کالس هفتم خودمان از همه ی
بچه ها بلندترم . دست کم سه سانتی متر بلندتر از دوستم کری بلین

هستم و او از همه ی پسرها بلندتر است.
تازه دست و پا چلفتی ترین آدمی هستم که روی زمین قدم گذاشته است . منظورم این است که تنها به این دلیل که
من بلند و باریکم دلیل نمی شود که ظریف باشم و این را از من قبول کنید که نیستم . اما چرا وقتی به سطل آشغال


برخورد می کنم یا در سالن غذا خوری سینی ام از دستم می افتد یا در کالس ریاضی پایم به پای کسی گیر می کند
چنین آشوبی به پا می شود؟
جودیت و آنا بدجنس اند ، فقط همین.
می دانم که پشت سرم به من می گویند :» لک لک«. کری گفت که این کار را می کنند و جودی همیشه نام فامیل
من را ، که برد

است ، مسخره می کند .
»سامانتا برد

چرا پرواز نمی کنی ، برد پرنده!« این جیزی است که همیشه به من می گوید . بعد او و آنا طوری می
خندند که انگار این خنده دارترین جکی است که تا به حال شنیده اند .
جرا پرواز نمی کنی و از این جا نمی روی ، برد!
هاها . عجب جکی .
کری می گوید که جودیت فقط به من حسودی می کند . اما این احمقانه است .
منظورم این است که چرا جودیت باید به من حسودی کند؟ قد او دو متر و نیم نیست . او در حدود صد و شصت
سانتیمتر است ، که برای یک آدم دوازده ساله عالی است . حرکاتش ظریف است . بدنش ورزیده است . و واقعا خوشگل
است ، با پوست روشن و صاف ، چشم های درشت سبز و موهای مواج مسی که تا شانه هایش می رسد . پس به چه
حسودی کند؟
فکر می کنم کری تنها دارد سعی میکند کاری کند تا من احساس بهتری داشته باشم و قضیه را بی اهمیت جلوه دهد .
بگذریم ، من تمام کاغذها را جمع کردم و دوباره آن ها را در دفتر چپاندم .
ازم پرسید حالم خوب است یا نه. ) شارون معلم ریاضی من است . ما این جا در مدرسه ی متوسطه ی مونت  شارون

همه معلم ها را با اسم کوچک صدا می کنیم . (
اگرچه آرنجم دیوانه وار زق زق می کرد ، زیر لب گفتم که خوب ام و مسئله را روی تخته نوشتم .
گچ روی تخته کشیده شد و همه ناراحت شدند و غری زدند . تقصیر من نیست . من هیچ وقت نتوانستم بدون کشیده
شدن گچ روی تخته بنویسم .
این که مسئله ی مهمی نیست ، هست؟


که مثل کلمه به معنای پرنده تلفظ می شود

شنیدم که جودیت جیزی درباره ی من به آنا گفت ، اما نتوانستم بشنوم چه بود . نگاهم را از مسئله گرفتم و دیدم آن
دوتا غش و ریسه می روند .
شاید نمی توانید حدس بزنید ، من نمی توانستم مسئله را حل کنم . یک جای معادله را اشتباه کرده بودم و نمی توانستم
بفهمم کجایش را .
شارون در حالی که دست به سینه ایستاده بود و بازوهای استخوانیش روی پلوور زشت سبز رنگش قرار گرفته بود ، باال
پیش من آمد . هنگام خواندن چیزی که من نوشت بودم لب هایش تکان می خورد و سعی می کرد بفهمد کجا اشتباه
کرده ام .
و البته که جودیت دستش را بلند کرد و با صدای بلند گفت :
» شارون فهمیدم مشکل چیه ! برد نمی تواند جمع کند . چهار و دو می شه شش ، نه پنج .«

احساس کردم که دوباره سرخ می شوم .

اگر جودیت نبود که اشتباهاتم را به همه ی کالس نشان بدهد به کجا می رسیدم؟
همه داشتند دوباره می خندیدند . حتی شارون هم فکر می کرد که این خنده دار است .
و من باید آ ن جا می ایستادم و تحمل می کردم . سامانتای خوب و قدیمی ، دست و پا جلفتی کالس ، احمق کالس .
وقتی اشتباه احمقانه ام را پاک می کردم و عدد درست را می نوشتم ، دستم می لرزید .
خیلی عصبانی بودم . از دست جودیت و از دست خودم .
اما وقتی با احتیاط به نیمکت خودم برگشتم ، کنترل خودم را حفظ کردم . حتی وقتی از کنار جودیت رد می شدم به او
نگاه هم نکردم . تا کالس اقتصاد خانگی در عصر همان روزکنترل خودم را حفظ کردم .
بعد همه چیز به افتضاح کشیده شد .

فصل دوم
دافنه
معلم اقتصاد خانگی ما است . من دافنه را دوست دارم . او زنی گنده و سرزنده است که چند غبغب و حس شوخ
طبعی دارد . شایع است دافنه همیشه از ما می خواهد کیک و پای و شیرینی درست کنیم تا او بتواند همه ی آن ها را
بعد از این که ما از کالس رفتیم ، بخورد .
به نظر من این بدجنسی است . اما احتماالً کمی درست است .
ما درست بعد از نهار ، کالس اقتصاد خانگی داریم ، به همین دلیل هیچ وقت خیلی گرسنه نیستیم . به هرحال ، بیشتر
چیزی که درست می کنیم به درد غذای سگ هم نمی خورد . به همین دلیل بیشتر آن درکالس اقتصاد خانگی می
ماند .
من همیشه منتظر این کالسم . بخشی به این دلیل که دافنه معلم سرگرم کننده ای است . و بخشی به این دلیل که
این تنها کالسی است .که هیچ مشقی ندارد .
تنها نکته ی بد درباره ی کالس اقتصاد خانگی این است که جودیت هم در آن است .
جودیت و من دعوای کوچکی در ناهارخوری داشتیم . من در انتهای میز ، در دورترین جایی که می توانستم نسبت به او
پیدا کنم نشستم . با این حال شنیدم که به یک جفت کالس هشتمی ها می گفت : » برد سعی کرد توی کالس
ریاضی پرواز کند . «
همه خندیدند و به من خیره شدند .
من با عصبانیت داد زدم : » جودیت تو پشت پا گرفتی . « دهنم پر از سالاد تخم مرغ بود که وقتی داد زدم روی چانه
ام ریخت .
و همه دوباره به من خندیدند .
جودیت چیزی گفت که نتوانستم در میان آن همه سر و صدای نهارخوری بشنوم .


لبخند موزیانه ای به من زد و موهای سرخش را پشت شانه هایش انداخت .
داشتم بلند می شدم که به طرف او بروم . نمی دانم در فکر انجام چه کاری بودم . اما آن قدر عصبانی بودم که خیلی
فکر روشنی نداشتم . خوشبختانه سر و کله ی کری کنار میز پیدا شد . او نهارش را روی میز انداخت ، مانند همیشه
صندلی را به پشت برگرداند و نشست .
محض اذیت کردن من گفت : » چهار و دو چند میشه ؟ «
چشم هایم را گرداندم و گفتم : » چهل و دو . « با لحن تلخی پرسیدم : » تو حرف جودیت رو باور می کنی ؟ « او که
ظرف قهوه ای نهارش را باز می کرد گفت : » البته که حرف جودیت رو باور می کنم . جودیت جودیته . «
به تندی گفتم : » این مثالً یعنی چی ؟ «
شانه هایش را باال انداخت . نیشخندی روی صورتش پدیدار شد .
- » نمی دونم . «
کری تا حدی با نمک است . چشم های قهوه ای تیره ای دارد که در گوشه ها کمی چروک می خورد ، دماغی که
زیادی دراز است و لبخندی که بانمک و موزیانه است .
موهایش عالی است ، اما هیچ وقت آنها را شانه نمی کند . به همین دلیل هیچ وقت کالهش را برنمی دارد . کالهش
است ، گرچه او چیزی درباره ی این تیم نمی داند و اهمیتی به آن نمی دهد . فقط این کاله را  یک کاله اورالند
دوست دارد .
نگاهی به ظرف غذایش کرد و شکلکی درآورد .
من که با دستمالی ساالد تخم مرغ را از جلوی تی شرتم پاک می کردم ، پرسیدم : » بازم ؟ «
او با ناراحتی گفت : » آره ، بازم « او همان نهاری را از ظرف بیرون آورد که پدرش هرروز صبح برایش بسته بندی می
کرد ؛ یک ساندویچ تست پنیر و یک پرتقال .
- » اه ! «
پرسیدم : » چرا پدرت هر روز ساندویچ تست پنیر بهت می ده . بهش نگفتی که تا وقت ناهار سرد و لیز می شه؟«
کری در حالی که نصف ساندویچ را در یک دست گرفته بود و طوری آن را بررسی می کرد که انگار نوعی نمونه
آزمایشگاهی بود ، غر غر کنان گفت : » بهش گفتم . گفت پروتئینش خوبه . «


پرسیدم : » چه طور پروتئینش می تونه خوب باشه وقتی هر روز می اندازیش تو سطل آشغال ؟ «
کری همان طور موزیانه لبخند زد . » بهش نگفتم هر روز می اندازمش تو سطل آشغال . « ساندویچ الستیکی را دوباره
داخل ظرف چپاند و مشغول به پوست کندن پرتقال شد .
در حالی که آخرین تکه ساندویچ تخم مرغم را قورت می دادم گفتم : » خوب شد که اومدی نزدیک بود بلند شم و برم
اون جا ، جودیت را بکشم ! «
هر دو نگاهی به انتهای میز انداختیم . جودیت و دو کالس هشتمی صندلی هایشان را روی دو پایه انداخته بودند و به
داشت و عکسی را که توی آن بود چیزی می خندیدند . فکر می کنم یکی از کالس هشتمی ها یک مجله ی مردم
به دیگران نشان می داد .
کری که هنوز پرتقال را پوست می کند ، محض نصیحت گفت : » جودیت رو نکش ، توی دردسر می افتی . «
با تمسخر خندیدم : » شوخی می کنی ؟ برای این کار جایزه می گیرم . «
کری که تمرکزش روی پرتقال بود گفت : » اگر جودیت رو بکشی ، تیم بسکتبالت دیگه تو هیچ بازی ای
نمی بره . «
از سر اعتراض گفتم : » اوه ، خیلی بدجنسی ! « فویل آلومینیومم را که گلوله اش کرده بودم به سوی او پرتاب کردم .
توپ به سینه اش خورد و روی زمین افتاد .
البته ، حق با او بود . جودیت بهترین بازیکن تیم ما ، مونتروز موستنگز
بود .
او تنها بازیکن خوبی بود که می توانست بدون آن که توپ الی پایش برود ، خیلی خوب دریبل کند و دیدش برای
شوت کردن عالی بود .
من ، البته ، بدترین بازیکن تیم بودم .
قبول می کنم . همان طور که گفتم ، من یک دست و پا چلفتی کامل ام ؛ چیزی که خیلی باعث پیشرفت آدم در زمین
بستکتبال نمی شود .
خودم واقعاً نمی خواستم در تیم موستنگز باشم . می دانستم که گند میزنم .
اصرار کرد . الن مربی تیم بسکتبال دختران است . الن اصرار کرد که در تیم باشم . اما الن


به من گفت : » سم ، قد تو خیلی بلنده ! باید بسکتبال بازی کنی . برای این کار استعداد ذاتی داری ! «
حتماً ، استعداد ذاتی دارم . استعداد ذاتی در دست و پا چلفتی بودن . من اصالً نمی توانم شوت کنم ، حتی شوت های
خطا .
حتی نمی توانم بدون این که پایم به کتانی های خودم گیر کند ، بدوم . اگر چه بقیه ی بدنم هیچ کوچک نیست ،
دست هایم کوچک اند ، به همین دلیل خیلی در پاس دادن یا گرفتن توپ خوب نیستم .
فکر می کنم الن از این انتخاب درس گرفت : » بلند بودن همه چیز نیست . «
اما حاال شرمنده تر از آن است که مرا از تیم بیرون بیاورد . و من به این کار ادامه می دهم . سخت تمرین می کنم .
منظورم این است که همچنان فکر می کنم که بهتر می شوم . نمی توانم از این بدتر شوم .
اگر فقط جودیت آن قدر عالی نبود .
و اگر فقط نسبت به من مهربان تر بود .
اما همان طور که کری گفت : » جودیت جودیته . « همیشه در طول تمرین سر من داد می زند و مسخره ام
می کند و باعث می شود احساس کنم از همه کوچک ترم ) که گاهی آرزو می کنم کاش بودم ( !
- » برد ، چرا راحتمون نمی ذاری و پرواز نمی کنی بری ! «
اگر یک بار دیگر این حرف را بزند یک مشت به صورتش می زنم . واقعاً این کار را می کنم .
» سم ، به چه فکر می کنی ؟ « صدای کری افکار دردناکم را پاره کرد .
زیر لب گفتم : » معلومه ، به جودیت ؛ خانم تمام و کمال . «
او در حالی که پر های پرتقال را جدا می کرد ، گفت : » هی ، دست نگه دار ، تو هم صفات خوبی داری ، خودت می
دونی . «
به تندی گفتم : » اوه ، واقعاً ؟ صفات خوب من چیه ؟ این که قد بلند ام ؟ «
- » نه . « باالخره یک پرتقال در دهانش انداخت . هیچ وقت ندیده ام کسی آن قدر وقت صرف کند تا یک پرتقال
بخورد . او گفت : » تو باهوش هستی و بانمک ای . «
با اخم گفتم : » کلی ممنون ام . «

او اضافه کرد : » و خیلی دست و دل بازی . به حدی دست و دل بازی که اون بسته چیپس رو به من می دی ، نه ؟ «
قبل از آن که بتوانم آن را بگیرم و از او دورش کنم روی چیپس پرید .
می دانستم که تعریف هایش دلیلی دارد .
تماشا کردم که کری چطور چیپس های من را داخل حلقش چپاند . حتی یکی هم به من تعارف نکرد .
بعد زنگ خورد و من با عجله به کالس اقتصاد خانگی رفتم . جایی که کامالً خرابش کردم .
اتفاقی که افتاد از این قرار بود که ما پودینگ تاپیوکا درست می کردیم و این کار کلی کثافت کاری داشت .
همه مان کاسه های بزرگ نارنجی داشتیم و ماد اولیه ، روی میزهای درازی کنار اجاق قرار داشتند .
من مشغول هم زدن مایه خودم بودم . مایه ی خوب و غلیظ بود و وقتی با قاشق چوبی بلندی آن را هم می زدم صدای
عالی قلپ قلپ از آن به گوش می رسید .
به دلیلی دست هایم چسبناک شده بود . احتماالً مایه روی دستم ریخته بود . پس مکث کردم تا دست هایم را با
پیشبندم پاک کنم .
به نسبت خودم خیلی تمیز کار کرده بودم . تنها چند قطره ی زرد پودینگ روی میزم بود . بیشتر آن در واقع داخل
کاسه بود .
هم زدن را تمام کردم . وقتی باال را نگاه کردم ، جودیت آن جا بود . کمی تعجب کردم چون او داشت در سوی دیگر
اتاق کنار پنجره ها کار می کرد . ما عموماً تا حد ممکن از هم دور می مانیم .
لبخند عجیبی رو صورت جودیت بود و در حالی که به سمت من می آمد ، وانمود کرد که سکندری خورده است!
و تمام یک کاسه تاپیوکایش را روی کفش هایم من ریخت .
آبی جدیدم .کفش های داک مارتنز
او گفت : » اوپس ! « همه اش همین . فقط » اوپس ! «
به کفش های جدیدم که با پودینگ زرد غلیظ پوشیده شده بود ، نگاه کردم .
و آن وقت بود که خراب کردم .
غرش خشمگینی سر دادم و به سمت گلوی جودیت حمله کردم . هیچ نقشه ای برای این کار نداشتم . فکر


می کنم جنون آنی بود .
تنها دست هایم را دراز کردم و گلوی جودیت را گرفتم و مشغول خفه کردن او شدم .
منظورم این است که آن کفش ها نو بودند .
جودیت شروع کرد به دست و پا زدن و سعی کرد جیغ بکشد . موهایم را کشید و سعی کرد با ناخن هایش زخمی ام
کند .
اما من گردنش را رها نکردم و مثل ببری خشمگین باز غریدم . و دافنه مجبور شد ما را جدا کند .
او مرا از شانه گرفت و کنار کشید و بدن عریضش را بین ما قرار داد تا نتوانیم همدیگر را ببینیم .
من با صدای بلند نفس نفس می زدم . سینه ام باال و پایین می رفت .
- » سامانتا ! سامانتا ! چی کار می کردی ؟ « فکر می کنم این چیزی بود که دافنه فریاد کشان می گفت .
نمی توانستم درست صدایش را بشنوم . در گوش هایم صدای غرشی را می شنیدم ، صدایی که به بلندی صدای یک
آبشار بود . فکر می کنم تنها صدای خشم خودم بود .
پیش از آن که بدانم ، خودم را از میز دور کرده بودم و از کالس بیرون می دویدم . تا سالن خالی دویدم و ایستادم .
نمی دانستم بعد از آن چه کار کنم . خیلی عصبانی بودم .
به خودم گفتم : اگر سه آرزو داشتم ، می دانم چه آرزو می کردم : » جودیت رو نابود کن ! جودیت رو نابود کن !
جودیت رو نابود کن ! «
هیچ خبر نداشتم که به زودی به آرزویم می رسیدم .
به هر سه تای آن ها .





                                          ادامه دارد



















بعد از آن که دافنه من را به کالس بازگرداند ، من و جودیت را مجبور کرد باهم دست بدهیم و از هم عذرخواعی کنیم .
جودیت با صدای بسیار آرامی زمزمه کرد : » واقعاً یک تصادف بود . مشکلت چیه ، برد ؟ «
اگر از من بپرسید ، خیلی شبیه معذرت خواهی نبود .
اما من با او دست دادم . نمی خواستم والدینم را به مدرسه بخواهند چون دخترشان سعی کرده بود همکالسی اش را
خفه کند .
با اکراه در جلسه ی تمرین بسکتبال بعد از مدرسه حاضر شدم . می دانستم اگر به آن جا نروم ، جودیت به همه می
گوید من را ترسانده است .
به آن جا رفتم چون می دانستم جودیت این را نمی خواهد . که فکر می کنم به خوبی هر دلیل دیگری است .
به عالوه ، به تمرین نیاز داشتم . نیاز داشتم چند صد باری سر وته زمین را بدوم تا خشمم خالی شود . نیاز داشتم عرق
بریزم و عجزی را که احساس می کردم چون نتوانسته بودم کار خفه کردن جودیت را به آخر برسانم بیرون بریزم .
الن پیشنهاد کرد : » یه کم زانو بلند بریم . «
بعضی از دیگر دختر ها غر زدند ، اما من نه . حتی قبل از آن که الن سوتش را به صدا در آورد من شروع به دویدن
کرده بودم .
همه تاپ و شورت پوشیده بودیم . الن گرمکنی خاکستری به تن داشت که در تمام جاهایی که نباید ، پف کرده بود . او
مو های سرخ فرفری داشت و چنان باریک و استخونی بود که مثل چوب کبریت به نظر می رسید .
الن خیلی ورزیده نبود . به ما گفته بود به این دلیل مربیگری بسکتبال دختران را انجام می دهد که به او اضافه حقوق
می دهند و به آن پول نیاز دارد .
پس از آن که دور زمین زانو بلند رفتیم ، تمرین شبیه به همیشه پیش رفت .

جودیت و آنا خیلی توپ را به هم پاس می دادند و هر دو شوت های زیادی کردند ؛ شوت پرشی ، شوت از زیر حلقه ،
حتی شوت با گرفتن حلقه .
بقیه تالش کردند پا به پای آن ها پیش بروند .
من تالش کردم کسی متوجهم نشود .
هنوز از فاجعه ی پودینگ تاپیوکا جوشی بودم و کم ترین تماس ممکن با جودیت یا هر کس دیگر را می خواستم .
منظورم این است که واقعاً احساس دلسردی می کردم .
تماشای جودیت که نیم متر به هوا می پرید ، توپی را که خودش زده بود می گرفت و یک پاس دو دستی عالی به آنا
می داد ، ذره ای به خوشحال کردنم کمک نمی کرد .
البته ، همه چیز بدتر شد .
آنا در واقع توپ را به من پاس داد . من خرابش کردم . توپ از دستم بیرون پرید ، به پیشانی ام خورد و دور شد.
شنیدم که الن فریاد زد : » برد ، سرت باال باشه ! «
به دویدن ادامه دادم . سعی کردم معلوم نشود که از خراب کردن اولین فرصتم در تمرین ناراحتم .
چند دقیقه بعد ، دیدم توپ دوباره به سویم می آمد و شنیدم که جودیت داد زد : » لک لک ، این یکی رو بگیر !«
چنان از این که جلوی رویم من را لک لک صدا زده بود شوکه شده بودم که توپ را گرفتم . به سمت سبد حرکت کردم
و آنا دستش را دراز کرد و به راحتی توپ را دزدید . او چرخید و شوت قوس داری به سمت سبد فرستاد که تقریباً داخل
آن شد .
الن فریاد زد : » حرکت خوبی بود ، آنا «
من که نفس نفس می زدم با عصبانیت رو به جودیت کردم . » به من چی گفتی ؟ «
جودیت وانمود کرد صدایم را نشنیده است .
الن سوتش را به صدا در آورد و داد زد : » دریبل سریع ! «
ما سه نفر دریبل سریع را تمرین کردیم . در حالی که سریع دریبل می کردیم ، توپ را پاس می دادیم و می گرفتیم .
بعد کسی که زیر حلقه بود باید شوت می کرد .
با خودم فکر کردم : » چیزی که الزم دارم اینه که دریبل آروم رو تمرین کنم ! «

برای این که پا به پای دیگران بروم مشکلی نداشتم . منظورم این است که باالخره پاهایم از همه بلندتر بود .
می توانستم به قدر کافی سریع بدوم .
تنها نمی تونستم وقتی می دویدم کار دیگری کنم .
در حالی که من ، جودیت و آنا به سرعت به پایین زمین می رفتیم ، دعا می کردم که خودم را یک احمق جلوه ندهم .
عرق از پیشانی ام پایین می ریخت . قلبم به سرعت می زد .
پاس کوتاهی از آنا گرفتم . دریبل زنان به زیر سبد رفتم و شوت کردم . توپ صاف به هوا رفت و سپس به زمین
برگشت . حتی به تخته نزدیک هم نشد .
می توانستم صدای خنده دختر ها در کنار زمین بشنوم . جودیت و آنا همان پوزخند خود بزرگ بینانه ی معمول را بر
چهره داشتند .
جودیت گفت : » عجیب دیدی! « و همه کمی بیشتر خندیدند .
بعد از بیست دقیقه شکنجه با دریبل سریع ، الن سوتش را به صدا در آورد . او با صدای بلندی گفت : » مبارزه. « این
برای ما نشانه ای بود تا به دو تیم تقسیم شویم و با هم بازی کنیم .
آهی کشیدم و با پشت دستم قطرات عرق را از روی پیشانی ام پاک کردم .
سعی کردم سرگرم بازی شوم و به سختی تمرکز کردم . بیشتر بر روی آن که گند نزنم . اما دل و جرئتم را کامالً از
دست داده بودم . سپس ، چند دقیقه پس از شروع بازی ، من و جودیت هر دو همزمان به سمت توپ شیرجه رفتیم .
به طریقی ، هنگامی که به سمت توپ می رفتم ، دست هایم را دراز کردم . زانوی جودیت محکم باال آمد و مثل چاقو
در سینه ام فرو رفت .
درد در تمام بدنم پخش شد .
سعی کردم فریاد بزنم . صدایی از دهانم بیرون نمی آمد .
صدای عجیب خفه ای از دهانم بیرون آمد. به نوعی شبیه به صدای فکی زخمی و متوجه شدم نمی توانم نفس بکشم .
همه چیز قرمز شد . قرمز روشن و درخشنده .
بعد سیاه .
می دانستم دارم می میرم .


رفتن نفس باید بدترین احساس دنیا باشد . خیلی ترسناک است . سعی می کنید نفس بکشید و نمی توانید و درد ، مثل
بادکنکی که درست در قفسه سینه تان بادش کنند ، باد می کند .
واقعاً فکر می کردم جسد یک مرده ام .
البته چند دقیقه بعد کامالً حالم خوب بود . هنوز کمی احساس لرزش و گیجی می کردم . اما در واقع حالم خوب بود .
الن اصرار کرد یکی از دختر ها من را به رختکن ببرد . طبیعتاً جودیت داوطلب شد . هنگام رفتن ، معذرت خواهی کرد .
گفت یک تصادف بود کامالً یک تصادف .
من چیزی نگفتم . نمی خواستم از من معذرت خواهی کند . نمی خواستم اصالً با او حرف بزنم . فقط دوباره می
خواستم خفه اش کنم .
این بار برای همیشه .
منظورم این است که یک دختر ظرف یک روز چقدر تحمل دارد ؟
جودیت در کالس ریاضی برایم پشت پا گرفته بود ، در کالس اقتصاد خانگی پودینگ تاپیوکای نفرت انگیزش را روی
تمام کفش مارتنو نوی من ریخته بود و سر تمرین بسکتبال چنان لگدی به من زده بود که از هوش رفته بودم .
حال واقعاً باید لبخند می زدم و معذرت خواهی اش را می پذیرفتم ؟ امکان نداشت ! یک میلیون سال دیگر هم امکان
نداشت .
در حالی که سرم خم بود و چشمانم به زمین دوخته شده بود ، به سختی و سکوت به رختکن رسیدم .
هنگامی که جودیت دید نمی خواهم معذرت خواهی سبکش را قبول کنم ، عصبانی شد .
زیر لب گفت : » چرا پرواز نمی کنی بری ، برد ! « بعد به سرعت به زمین ورزش برگشت .
بدون اینکه دوش بگیرم لباس هایم را عوض کردم . بعد وسایلم را جمع کردم ، از ساختمان بیرون خزیدم و دوچرخه ام
را برداشتم .

هنگامی که کنار دوچرخه ام در پارکینگ پشت مدرسه راه می رفتم با خود فکر کردم : » دیگه صبرم لبریز شده ! «
این در حدود نیم ساعت بعد بود . آسمان شب خاکستری و ابری بود . احساس کردم چند قطره باران روی سرم ریخت .
دوباره به خودم گفتم : » صبرم لبریز شده . «
خانه ی ما دو بلوک با مدرسه فاصله دارد ، اما دوست نداشتم به خانه بروم . دلم می خواست به دوچرخه سواری ادامه
دهم و ادامه دهم و ادامه دهم . دلم می خواست صاف بروم و هیچ وقت برنگردم . عصبانی ناراحت و لرزان بودم . اما
بیشتر عصبانی بودم .
بدون توجه به قطرات باران ، سوار دوچرخه ام شدم و شروع به سواری در خالف جهت خانه مان کردم . با یک پا زدن
حیاط ها و خانه ها از پیش رویم می گذشتند .
آن ها را نمی دیدم . هیچ چیز را نمی دیدم .
تندتر و تندتر پا زدم . دور شدن از مدرسه احساس خیلی خوبی داشت . دور شدن از جودیت .
باران تندتر بارید . اهمیت نمی دادم . همان طور که پا می زدم صورتم را به سوی آسمان گرفتم . قطرات باران روی
پوست داغم ، سرد و لطافت بخش بودند .
رسیده ام ، قطعه ای کشیده پر از درخت که محله ی ما را از 15 هنگامی که پایین را نگاه کردم ، دیدم به جنگل جفرز
محله بعدی جدا می کرد .
راه دوچرخه سواری باریکی با پیچ و تاب از میان درختان بلند کهنسال می گذشت درختانی که در زمستان لخت شده
بودند و بدون برگ های شان به نوعی غمگین و تنها به نظر می رسیدند .
گاهی از این راه می رفتم تا ببینم با چه سرعتی می توانم از پیچ ها و دست اندازهایش بگذرم . اما آسمان تاریک می
شد ابرهای سیاه پایین تر می آمدند . رعد و برق درخشانی را در آسمان باالی درختان دیدم .
به این نتیجه رسیدم که بهتر است برگردم و به خانه بروم .
اما هنگامی که برگشتم یک زن در مقابلم قرار گرفت .
یک زن !
در حالی که از دیدن کسی در این راه خالی میان درختزار شوکه شده بودم ، نفسم را حبس کردم .


در حالی که باران تندتر می شد ، به او خیره شدم که در جاده ی اطراف من قدم می زد . جوان نبود ، اما پیر هم نبود ،
روی چهره ی رنگ پریده اش چشمانی تیره مثل دو تکه ذغال داشت . موهای حجیم سیاهش پشت سرش ریخته بود .
لباس هایش به نوعی قدیمی بود . شال یشمی کلفت قرمز تندی داشت که دور شانه هایش پیچیده بود . دامن سیاه
بلندی پوشیده بود که تا قوزک پاهایش می رسید .
هنگامی که چشمانش به نگاه من افتاد انگار برق زد .
گیج به نظر می رسید . باید فرار می کردم .
باید تا جایی که می توانستم به سرعت پا می زدم و از او دور می شدم .
اگر تنها می دانستم . . .
اما من در نرفتم . فرار نکردم .
در عوض ، به او لبخند زدم . پرسیدم : » می تونم کمک تون کنم ؟ «


چشمان زن باریک شد . می توانستم ببینم که دارد من را ارزیابی می کند .
پاهایم را روی زمین گذاشتم و تعادل دوچرخه ام را بین پاهایم حفظ کردم . باران بر جاده می کوبید ؛ قطرات بزرگ
وسرد باران .
ناگهان به یاد آوردم که بادگیرم کاله داشت . پس دستم را پشت سرم بردم و آن را روی موهایم کشیدم .
باران به تیرگی رنگ زیتونی ترسناکی در آمد . درختان لخت جنگل در گردباد می لرزیدند .
زن چند قدم جلوتر آمد . فکر کردم چقدر رنگ پریده است . تقریباً شبیه روح بود ، به جز چشمان عمیق سیاهش که آن
طور به شدت به من خیره شده بودند .
او گفت : » انگار . . . انگار راهم را گم کردم . « باعث تعجبم شد که صدای زنی پیر را داشت که تا حدی لرزان و
ضعیف به نظر می رسید .
از زیر کالهم به او نگاه کردم . باران داشت موهای کلفت سیاهش به سرش می چسباند . غیر ممکن بود بتوانی بگویی
چند سالش است . می توانست بیست یا شصت ساله باشد .
این جا تموم می به او گفتم : » این خیابان مونترزه . « به خاطر رگبار باران بلند صحبت می کردم . » در واقع مونترز
شه ؛ سر درختزار . «
او در حالی که لب های رنگ پریده اش را جمع کرده بود ، فکورانه سر تکان داد و گفت :
» دارم سعی می کنم به مدیسون

برم . فکر می کنم کامالً جهت رو هم گم کردم . «
گفتم : » خیلی از مدیسون دورید . « به راه اشاره کرد . » اون ورتره . « لب پایینش را گزید . با صدای لرزانش به
اعتراض گفت : » معموالً جهت یابی خوبی دارم . « شال کلفت قرمز را دور شانه های باریکش درست کرد .


لرزان گفتم : » مدیسون خیلی اون ورتر به سمت شرقه . « باران سرد بود . عجله داشتم که به خانه بروم و لباس
خشک به تن کنم .
زن پرسید : » می تونی منو اون جا ببری ؟ « مچم را گرفت .
تقریباً به صدای بلند نفسم را حبس کردم . دست او به سردی یخ بود !
در حالی که صورتش را به صورت من نزدیک می کرد ، تکرار کرد : » می تونی منو اون جا ببری ؟ خیلی ممنون می
شم . «
دستش را کنار کشید . اما هنوز می توانستم جای دست یخش را روی مچ دستم احساس کنم .
چرا فرار نکردم ؟
چرا پایم را روی پدال ها نگذاشتم و با همه ی سرعتی که می توانستم از آن جا دور نشدم ؟
گفتم : » حتماً . نشونتون می دم کجاست . «
لبخند زد : » متشکرم عزیزم . « وقتی لبخند می زد یک گونه اش چال می افتاد .
متوجه شدم که تا حدی ، به شکل قدیمی ،خوشگل است .
از دوچرخه ام پیاده شدم . دسته ها را در دست گرفتم و راه رفتم . زن در حالی که شالش را درست می کرد کنار من
آمد . در حالی که چشمانش به من بود از وسط خیابان راه می رفت .
باران ادامه پیدا کرد . برق درخشان دیگری را در دوردست ، در آسمان زیتونی رنگ دیدم . گردباد بادگیرم را جلوی
پاهایم به پیچ وتاب می انداخت .
پرسیدم : » خیلی تند راه می رم ؟ «
او با لبخندی پاسخ داد : » نه ، عزیزم . می تونم پا به پات بیام . «
کیف کوچک بنفشی داشت که از شانه اش آویزان بود . کیف را زیر بازویش گرفته بود و به این ترتیب از آن مراقبت
می کرد .
زیر دامن بلندش چکمه های سیاه پوشیده بود دیدم که چکمه ها دکمه های ریزی داشتند که در یک طرف آن قرار
گرفته بودند .
هنگامی که راه می رفتیم چکمه ها روی راه خیس صدا می دادند .

زن که باز لب هایش را با ناراحتی به هم می فشرد ، گفت : » متاسف ام که این همه باعث دردسرت شدم . «
جواب دادم : » هیچ دردسری نیست . « فکر کردم ، یک کار خوب برای امروز ، و یک قطره باران را از روی بینی ام
پاک کردم .
او گفت : » بارون رو دوست دارم . « و دست هایش را به سوی آن باال گرفت و گذاشت قطرات باران روی کف دست
هایش بریزد .
بدون باران چی اش را پاک می کرد ؟
فکر کردم ، این حرف عجیبی است . زیر لب جوابی دادم . در این فکر بودم که درباره ی چه شعری حرف می زد.
موهای بلند سیاهش کامالً خیس شده بود ، اما به نظر نمی رسید اهمیتی بدهد . او با گام های بلند و پیوسته ، به
سرعت راه می رفت . هنگام راه رفتن یک دست را تاب می داد و کیف بنفشش را زیر بازوی دیگر گرفته بود .
چند بلوک جلوتر ، دسته های دوچرخه از دستم در رفت . دوچرخه ام به یک سو افتاد و هنگامی که سعی می کردم
دوچرخه را بیش از افتادن بگیرم ، پدال به زانوهایم کشیده شد .
عجب دست و پا چلفتی ای !
دوچرخه را بلند کردم و دوباره به راه افتادم . زانویم زق زق می کرد . می لرزیدم . باد باران را توی صورتم می زد
از خود پرسیدم این جا چه کار می کنم ؟
زن با حالت فکورانه ای بر چهره ، به سرعت به راه رفتن ادامه می داد . در حالی که به ابر های تیره ی باال سرمان
خیره شده بود ، گفت : » عجب بارونیه . خیلی لطف داشتی عزیزم . «
مؤدبانه گفتم : » خیلی از راهم دور نیست . « فقط هشت یا ده بلوک ! او در حالی که سرش را تکان می داد گفت : »
نمی دونم چطور تونستم اون قدر از راهم دور بیفتم . مطمئن بودم مسیر رو درست می رم . بعد وقتی به اون درختزار
رسیدم . . . . «
گفتم : » دیگه داریم می رسیم . «
ناگهان پرسید : » اسمت چیه ؟ «
گفتم : » سامانتا . اما همه بهم می گن سم . «

او در مقابل گفت : » اسم من کالریسا
ست . من زن کریستالیم . «
مطمئن نبودم آن قسمت آخر را درست شنیده باشم یا نه . سعی کردم معنای آن را بفهمم ، بعد گذاشتم از ذهنم بیرون
برود.
متوجه شدم که دیرشده است . مادر و پدر باید دیگر از سرکار به خانه رسیده باشند . حتی اگر آن ها نرسیده بودند ،
برادرم ، رون ، احتماالً خانه و در فکر بود که من کجا هستم .
ماشینی با چراغ های روشن به سمت ما می آمد . من جلوی نور تند را گرفتم تا به چشمم نخورد و تقریباً دوباره
دوچرخه ام را انداختم . زن هنوز وسط خیابان راه می رفت . به سمت جدول رفتم تا او بتواند از سر راه ماشین کنار رود .
اما به نظر نمی رسید به آن اهمیتی بدهد .
او مستقیم به راه رفتن خود ادامه داد و حالت صورتش تغییر نکرد . هر چند که نور تند توی صورتش می تابید .
داد زدم : » مراقب باش ! «
ماشین پیچید تا به او نزند و هنگامی که از کنارمان می گذشت بوق زد . در حالی که به راه رفتن مان ادامه می دادیم .
به گرمی به رویم لبخند زد . و گفت : » خیلی لطف داری که به فکر یک غریبه ای . «
چراغ های خیابان ناگهان برق زدند . این باعث شد خیابان که خیس بود بدرخشد . بوته ها و حصارها ، چمن ها و پیاده
رو انگار همه چیز درخشید . همه چیز غیرواقعی به نظر می رسید .
به تابلوی خیابان اشاره کردم و گفتم : » رسیدیم . این خیابان مدیسون است . « با خودم فکرکردم باالخره رسیدیم !
فقط می خواستم با این زن عجیب خداحافظی کنم و با تمام سرعتی که می توانم پا بزنم و به خانه بروم .
آسمان برق زد . این بار نزدیک تر .
با آهی فکر کردم ، چه روز خسته کننده ای .
بعد به یاد جودیت افتادم .
تمام آن روز نکبت بار ناگهان از ذهنم گذشت . احساس کردم موجی از خشم وجودم را در برگرفت .
زن با صدای لرزانش که افکار ناراحت کننده ام را پاره کرد پرسید : » شرق کدوم وره ؟ «
- » شرق ؟ « در حالی که تالش می کردم جودیت را از ذهنم پاک کنم به هر دو سوی خیابان مدیسون نگاه کردم و
به سمت شرق اشاره کردم .


باد ناگهان اوج گرفت و باران را به سمت من پاشید . دست هایم را دور دستگیره های دوچرخه محکم تر کردم .
زن در حالی که شال را دور خودش می پیچید ، گفت : » تو خیلی مهربونی . «
چشمان تیره اش به سختی به چشمان من خیره شد : » خیلی مهربون . بیشتر جوونا مثل تو مهربون نیستن . «
ناشیانه گفتم : » متشکرم . « سرما باعث شد باز بلرزم .
- » خوب . . . خداحافظ . « دیگر سوار دوچرخه ام شدم .
او خواهش کنان گفت : » نه . صبرکن . می خوام جبران کنم . «
گفتم : » ها ؟ نه . واقعاً ، مجبور نیستین . «
زن به اصرار گفت : » می خوام جبران کنم . «
دوباره مچم را گرفت . دوباره سرمای شوک آوری را احساس کردم .
زن باز تکرار کرد : » تو خیلی مهربون بودی ، خیلی نسبت به یه غریبه مهربونی کردی . «
سعی کردم دستم را رها کنم ، اما دست او به طرز حیرت آوری قوی بود . گفتم : » مجبور نیستین از من تشکر کنین. «
او تکرار کرد : » می خوام کار تو جبران کنم . «
در حالی که هنوز مچم را گرفته بود صورتش را به صورتم نزدیک تر کرد : » حدس بزن چی کار می کنم . سه آرزوت
رو برآورده می کنم . «


فهمیدم که او دیوانه است .
به آن چشمان سیاه خیره شدم . آب از موهایش ، از دو طرف صورت رنگ پریده اش به پایین می چکید . حتی با وجود
آستین های بادگیرم می توانستم سرمای دستانش را حس کنم .
من بیست دقیقه ی تمام وسط باران با یک دیوانه راه می رفتم .
زن ، در حالی که صدایش را پایین می آورد ، گویی نمی خواست کسی حرفش را بشنود ، تکرار کرد :» سه آرزو . «
گفتم : » نه . ممنون . دیگه واقعاً باید برم خونه . « دستم را از دستش بیرون کشیدم و به سمت دوچرخه ام برگشتم .
زن تکرار کرد : » من سه آرزوت رو برآورده می کنم . هر آرزویی که داشته باشی برآورده می شه . « او کیف بنفشش
را جلوی رویش گرفت و با دقت چیزی را از آن بیرون کشید . آن چیز ، گویی شیشه ای به رنگ سرخ درخشان و به
اندازه ی یک گریب فروت بزرگ بود . گوی علی رغم تاریکی اطراف مان می درخشید .
در حالی که با دستم آب را از روی صندلی دوچرخه پاک می کردم گفتم : » لطف دارین . اما من االن هیچ آرزویی
ندارم . «
زن به اصرار گفت : » خواهش می کنم ، بذار به خاطر مهربونیت کارت رو جبران کنم . «
او با یک دست گوی سرخ درخشان را باال گرفت . دستش کوچک و به بی رنگی صورتش بود و انگشتانی استخوانی
داشت : » واقعاً می خوام کارت را جبران کنم . «
گفتم : » ام . . . مادرم نگران می شه . « به باال و پایین خیابان نگاهی می انداختم .
هیچ کس در دیدرس نبود .
اگر این زن خطرناک می شد . هیچ کس نبود که جان مرا از دست این دیوانه حفظ کند .
در این فکر بودم که چقدر دیوانه است . ممکن بود خطرناک باشد ؟ با شرکت نکردن در بازیش ، با آرزو نکردن داشتم
عصبانی اش می کردم ؟

زن که شک را در چشم هایم خوانده بود ، گفت : » این شوخی نیست . آرزوهات برآورده می شه . قول میدم . «
چشم هایش را تنگ کرد و گوی سرخ ناگهان بیشتر درخشید .
- » اولین آرزوت رو بکن ، سامانتا . «
من که به سختی در فکر فرو رفته بودم به عقب نگاه کردم وبه او خیره شدم . سرد و خیس و گرسنه و کمی وحشت
زده بودم .
فقط می خواستم بروم خانه و خودم را خشک کنم .
اگر نگذارد بروم چی ؟
اگر نتوانم از دستش خالص شوم چه ؟ اگر تا خانه دنبالم کند چه ؟ باز ، باال و پایین بلوک را جستجو کردم . چراغ اغلب
خانه ها روشن بود . اگر به کمک احتیاج داشتم احتماالً می توانستم به سمت نزدیک ترین خانه بدوم و کمک بخواهم .
اما ، به این نتیجه رسیدم که ، احتماالً آسان تر بود که در بازی این زن دیوانه شرکت کنم و یک آرزو کنم .
شاید این راضی اش می کرد و به راه خودش می رفت و می گذاشت من هم به خانه بروم .
او گفت : » آرزوت چیه ، سامانتا ؟ « چشمان سیاهش به سرخی همان رنگ گوی درخشانی که در دست داشت،
درخشید .
ناگهان خیلی پیر به نظر رسید ؛ باستانی . پوستش چنان رنگ پریده و خشک بود که فکر کردم می توانم جمجمه اش
را در زیر آن ببینم . خشکم زد .
نمی توانستم به آرزویم فکر کنم .
و بعد بی هیچ فکری از دهنم پرید که : » آرزوم اینه که . . . قوی ترین بازیکن تیم بسکتبالمون باشم ! «
نمی دانم چرا این حرف را زدم . حدس می زنم فقط عصبی شده بودم و جودیت و همه ی اتفاقاتی که آن روز افتاده بود
و به فاجعه ی تمرین بسکتبال ختم شده بود به ذهنم آمدند .
و به این ترتیب این آرزوی من بود . البته که بالفاصله احساس کردم یک احمق تمام عیارم .
منظورم این است که از بین تمام چیزهایی که می شود در دنیا آرزویش را داشت ، چرا کسی این را انتخاب کند؟
اما اصالً به نظر نمی رسید که زن تعجب کرده باشد .

او سرش را تکان داد و چشمانش را برای لحظه ای بست . گوی سرخ روشن تر و روشن تر شد . تا آن که رنگ سرخ
آتشین در اطراف من به درخشش در آمد .
سپس به سرعت رنگ باخت .
کالریسا باز تشکر کرد ، چرخید ، گوی شیشه ای را باز در کیف بنفش چپاند و به سرعت دور شد .
نفسی به آسودگی کشیدم . خیلی خوشحال بودم که رفته بود !
روی دوچرخه ام پریدم ، آن را چرخاندم و دیوانه وار پا زدم تا به خانه برسم .
به ناراحتی فکر کردم ، یک پایان عالی ، برای یک روز عالی ، که زیر باران گیر یک زن دیوانه بیفتی .
و آن آرزو ؟
می دانم که کامالً احمقانه بود .
می دانستم که نباید دیگر هرگز به آن فکر کنم .


هنگام شام متوجه شدم که به آن آرزو فکر می کنم .
نمی توانستم این فکر را از سرم بیرون کنم که گوی شیشه ای چه طور با آن رنگ سرخ عجیب می درخشید .
مادر سعی می کرد راضی ام کند که یک وعده ی دیگر پوره ی سیب زمینی بخورم و من امتناع می کردم . از نوع
حاضری بودند . می دانید که سیب زمینی رنده شده یا همچین چیزی . اصالً مزه ی پوره ی سیب زمینی واقعی نمی
دادند .
مادر در حالی که کاسه ی سیب زمینی را زیر دماغم گرفته بود ، گفت : » سم ، اگه می خوای بزرگ و قوی بشی باید
بیشتر بخوری . « به اعتراض گفتم : » مادر من نمی خوام بیشتر از این بزرگ بشم . همین االنشم از تو بلندترم و فقط
دوازده سالمه ! «
پدر گفت : » لطفاً داد نزن . « و دستش را به سوی لوبیا سبز ها دراز کرد . کنسرو لوبیا سبز . » مادر دیر از سرکار می
آید و وقت ندارد غذای واقعی درست کند . «
مادر که در فکر فرو رفته بود گفت : » من هم وقتی دوازده سالم بود قد بلند بودم . «
سیب زمینی را به پدر داد .
رون با خنده ی موزیانه ای توضیح داد : » و بعد قدت آب رفت ! « برادر بزرگم فکر می کند خیلی باحال است .
مادر گفت : » منظورم اینه که به نسبت سنم قدم بلند بود . «
غرغرکنان گفتم : » خوب ، قد من به نسبت سنم زیادی بلنده . قدم به نسبت هر سنی زیادی بلنده ! «
مادر رو به من گفت : » چند سال بعد دیگه اینو نمی گی . «
29
دادم . پانکین سگم است ؛ یک 19 هنگامی که نگاهش را برگرداند ، دستم را زیر میز بردم و چند لوبیا سبز به پانکین
سگ کوچک قهوه ای . او همه چیز می خورد .
پدر پرسید : » بازم کوفته داریم ؟ « خودش می دانست که داریم. فقط می خواست مادر بلند شود و آن را برایش بیاورد.
همان کاری که او کرد .
پدر پرسید : » تمرین بسکتبال چطور بود ؟ «
شکلکی درآوردم و هر دو شستم را به نشانه ی شکست پایین گرفتم .
رون

با دهانی پر از غذا گفت : » قدش برای بسکتبال هم زیادی بلنده . «
پدر گفت : » بسکتبال به قوا احتیاج داره . « گاهی نمی توانم بفهمم پدر نصف حرف هایش را چرا می زند .
منظورم این است که در جواب آن باید چه بگویم ؟
ناگهان به فکر آن زن دیوانه و آرزویی که کرده بودم افتادم . در حالی که با چنگالم با لوبیا سبز های توی بشقابم بازی
می کردم پرسیدم : » هی ، رون می خوای بعد شام یه کم بسکتبال بازی کنیم ؟ «
جلوی گاراژ یک حلقه و چراغ هایی داریم که راه پارکینگ را روشن کند . من و او گاهی بعد از شام دو نفره بازی می
کنیم . می دانید که تا قبل از انجام تکالیف مان خستگی در می کنیم .
رون نگاهی به بیرون پنجره ی اتاق غذاخوری کرد . » بارون بند اومد ؟ «
گفتم : » آره ، بند اومده . تقریباً نیم ساعت پیش . «
او گفت : » بازم زمین خیلی خیسه . «
من در حالی که می خندیدم گفتم : » چند تا چاله ی آب ، بازی تو رو خراب نمی کنه . «
رون واقعاً بسکتبالیست خوبی است . او یک ورزشکار فطری است . به همین دلیل واضح است که تقریباً هیچ عالقه ای
به بازی با من ندارد . ترجیح می دهد به جای آن توی اتاقش بماند و کتاب بخواند ؛ هر کتابی .
رون در حالی که عینک قاب سیاهش را روی بینی اش باالتر می برد گفت : » من کلی مشق دارم . «
خواهش کردم : » فقط چند دقیقه . فقط چند تا تمرین شوت . «


پدر با اصرار گفت : » به خواهرت کمک کن . می تونی چند تا نکته یادش بدی . «
رون با اکراه قبول کرد : » اما فقط چند دقیقه . « باز از پنجره نگاهی به بیرون نگاهی انداخت .»خیس آب می شیم.«
من که نیشخندی روی صورتم بود گفتم : » یه حوله میارم . «
مادر گفت : » نذارین پانکین بیرون بره . تمام پاهاش خیس می شه و جای پای گلیش کف خونه می مونه . «
رون غرغرکنان گفت : » باورم نمی شه داریم این کار رو می کنیم . «
می دانم این کار احمقانه ای بود ، اما باید می دیدم آرزویم بر آورده شده است یا نه .
آیا ناگهان یک بسکتبالیست عالی شده بودم ؟ آیا ناگهان می توانستم بهتر از رون شوت کنم ؟ واقعاً توپ بسکتبال را در
سبد بیندازم ؟ می توانستم بدون سکندری خوردن دریبل کنم ؟ توپ را در جهتی که می خواستم پاس دهم ؟ توپ را
بدون آن که برگردد و به سینه ام بخورد بگیرم ؟
حتی برای این که به آن آرزو فکر می کردم ، مدام خودم را سرزنش می کردم .
خیلی احمقانه بود . واقعاً خیلی احمقانه بود .
به خودم گفتم ، فقط به این دلیل که زنی دیوانه می گوید سه آرزو را بر آورده می کند ، نباید کلی هیجان زده شوی و
می شوی ! 21 فکر کنی بالفاصله مایکل جردن
با این حال ، نمی توانستم برای بازی با رون صبر کنم .
آیا قرار بود غافلگیر شوم ؟


بله . قرار بود غافلگیر شوم .
شوت کردنم در واقع بدتر شده بود !
دو بار اولی که توپ را به سمت حلقه انداختم ، توپم از کل گاراژ بیرون رفت و مجبور شدم به دنبال توپ در چمن
خیس بدوم .
رون خندید . برای اذیت کردن من گفت : » می بینم که تمرین می کردی ! «
با توپ بسکتبال ضربه ی محکمی به شکمش زدم . حقش بود . هیچ خنده دار نبود .
خیلی ناامید شده بودم .
بارها و بارها به خودم گفتم که آرزوها برآورده نمی شوند ، به خصوص آرزوهایی که زنان دیوانه ای که زیر باران ول
می گردند قول برآورده شدن آن ها را داده باشند .
با این حال ، نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و امیدوار نمانم .
منظورم این است که جودیت و آنا و بقیه ی دختر های تیم خیلی بدجنس بودند .
بروم و ناگهان ستاره تیم باشم . خیلی عالی می شد که فردا به بازی در برابر تیم ابتدایی مدرسه ی جفرسون
ستاره . ها ها .
رون دریبل زنان توپ را به سمت حلقه برد و به راحتی آن را داخل حلقه انداخت . توپ را به زمین زد و خودش آن را
گرفت و به من پاس داد .
توپ از دستم لیز خورد و به پایین راه پارکینگ رفت . دنبال آن دویدم ، روی زمین خیس سر خوردم و با صورت توی
یک چاله آب افتادم .


عجب ستاره ای .
به خودم گفتم ، دارم بدتر بازی می کنم ! خیلی بدتر .
او کمک کرد بلند شوم . خودم را پاک کردم .
او گفت : » یادت باشه ، این فکر تو بود ! «
با فریادی مصمم ، توپ را گرفتم ، به سرعت از کنار او گذشتم و با تمام سرعت به سمت سبد دریبل کردم .
باید این گل را می زدم . باید !
اما هنگامی که می خواستم شوت کنم ، رون به من رسید . پرش بلندی کرد ، بازوهایش را بلند کرد و توپ را زد.
ـ » آاااای ! «
فریادی از سر نا امیدی سر دادم . داد زدم : » کاش یه وجبی باشی ! «
او خندید و به دنبال توپ رفت .
اما من لرزش ترس را در طول بدنم احساس کردم .
در حالی که به تاریکی حیاط پشتی خیره شده بودم و منتظر بودم تا رون با توپ برگردد از خودم پرسیدم،چه کار کردم ؟
دومین آرزویم را کردم ؟
در حالی که قلبم به تندی در سینه می زد به خودم گفتم ، قصدی نداشتم ! تصادفی بود . این یک آرزوی واقعی نبود .
واقعاً برادرم را یک وجب کردم ؟
در حالی که منتظر بودم تا دوباره سر و کله اش پیدا شود با خودم تکرار کردم ، نه ، نه ، نه .
اولین آرزو بر آورده نشده بود . هیچ دلیلی نداشت که انتظار داشته باشم آرزوی دوم برآورده شود .
به دقت به تاریکی شدید زمین حیاط پشتی خیره شدم .
ـ » رون . . . کجایی ؟ «
سپس هنگامی که او با گام های تند و کوتاه از روی چمن به سمتم می آمد نفسم را در سینه حبس کردم . یک وجب
قد داشت ، درست همان طور که آرزو کرده بودم .


مثل مجسمه خشکم زد. احساس می کردم به سردی یک سنگم. بعد، هنگامی که موجود کوچک از میان تاریکی بیرون
آمد، زدم زیر خنده.
پانکین ! داد زدم: » چه طوری بیرون اومدی؟« از دیدن پانکین چنان خوشحال شدم که سگ کوچک را برداشتم و
محکم بغل کردم .
البته پاهایش سرتاپایم را پوشیده از گل کرد. اما اهمیتی نمی دادم. در حالی که پانکین تقال می کرد تا خودش را از
دست من رها کند، خودم را سرزنش کردم. سم، باید خونسرد باشی. آرزوت درباره ی رون نمی توانست حقیقت پیدا کند
چون کالریسا با گوی سرخ درخشانش این جا نیست.
به خودم گفتم، باید دست از فکر کردن درباره ی سه آرزو برداری . این خیلی احمقانه است و داری خودت را با این فکر
دیوانه می کنی .
رون، در حالی که سر و کله اش با توپ از کنار گاراژ پیدا می شد؛
داد زد: » چه خبره، اون چه طوری بیرون اومده؟«
با لرزشی جواب دادم : » باید در رفته باشه.«
چند دقیقه ی دیگر بازی کردیم . اما هوا سرد و نمور بود و به خصوص برای من، هیچ لذتی نداشت.
حتی یک توپ را داخل سبد نیانداختم .
بازی را با یک مسابقه ی شوت تمام کردیم : یک بازی کوچک پنج امتیازی . رون به راحتی برد.
من تازه دو امتیاز گرفته بودم. هنگامی که آرام آرام به خانه بر می گشتیم، رون به پشتم زد و محض اذیت کردن من
گفت: »هیچ وقت فکر کردی به جای بسکتبال تیله بازی کنی، یا شاید یه قل دو قل ؟«
فریادی از سر ناراحتی سر دادم. این میل ناگهانی را احساس می کردم که به او بگویم چرا آن قدر احساس ناامیدی می
کردم، که ماجرای آن زن عجیب و سه آرزو را به او بگویم.
به مادر و پدر هم درباره ی او چیزی نگفته بودم. تمام این داستان زیادی احمقانه بود.

اما فکر کردم شاید برادرم فکر کند داستان جالبی است. هنگامی که کتانی های خیس مان را در آشپزخانه در می
آوردیم ، گفتم: » باید ماجرای امروز عصر رو بهت بگم. باورت نمی شه چه اتفاقی برام افتاد. داشتم...«
او، در حالی که جوراب های خیسش را در می آورد و آنها را داخل کتانی ها می چپاند گفت: »بعداً. باید اون مشق ها
رو انجام بدم.« و به اتاقش رفت و غیب شد.
به سمت اتاقم رفتم، اما تلفن زنگ زد. بعد زنگ اول گوشی را برداشتم.
کری بود، زنگ زده بود که بپرسد تمرین بسکتبال بعد از کالس چه طور بود.
به طعنه گفتم: » عالی . عالی . فوق العاده بودم، می خوان رکوردم رو ثبت کنن.«
کری محض یادآوری گفت: »تو که رکوردی نداری.« عجب دوستی داشتم.
***
بعد از ظهر روز بعد جودیت سعی کرد در نهارخوری برایم پشت پا بگیرد. اما این بار توانستم از روی پایی که پیش آورده
بود رد شوم .
از کنار میز جودیت گذشتم و کری را در حالی یافتم که تقریبا در گوشه ای کنار سطل های آشغال مخفی شده بود. تا
به حال دیگر نهارش را درآورده بود و حالت بسیار ناراحتی بر چهره داشت.
در حالی که بسته ی کاغذی نهارم را روی میز می انداختم و صندلی کنار او را بیرون می کشیدم، به اعتراض گفتم :
»دوباره ساندویچ تست پنیر نباشه !«
او زیر لب گفت: »دوباره ساندویچ تست پنیره. نگاش کن . فکر نمی کنم حتی پنیر آمریکایی باشه. فکر میکنم پدرم
سعی کرده پنیر چدار
به خوردم بده!«
پاکت شیر کاکائویم را باز کردم، بعد صندلیم را نزدیک تر کشیدم. آن سوی اتاق، بعضی از پسر ها با صدای بلند می
خندید و عروسک دیوی با موهای صورتی را به این سو و آن سو می انداختند. عروسک در سوپ کسی افتاد و تمام میز
با صدای بلند تشویق به لرزه درآمد.
هنگامی که ساندویچم را برداشتم، سایه ای روی میز افتاد. متوجه شدم که کسی پشت سرم ایستاده است.
سرم را برگرداندم و گفتم: » جودیت!«


او خنده ی موذیانه ای رو به من کرد. ژاکت سبز و سفید مدرسه را روی پیراهن کبریتی سبز تیره ای پوشیده بود. با
صدای سردی گفت : » بعد از مدرسه میای بازی، برد؟«
ساندویچ را زمین گذاشتم. در حالی که از این سئوال گیج شده بودم گفتم: »آره حتما میام.«
با اخم گفت : » چه بد، معنیش اینه که شانسی برای بُرد نداریم.«
دوست جودیت، آنا، ناگهان در کنارش ظاهر شد، آنا ازم پرسید:» نمی تونی مریضی شی؟«
کری با عصبانیت داد زد: »هی، سم رو راحت بذارین!«
آنا که او را نادیده گرفته بود گفت: »ما واقعا میخوایم جفرسون رو شکست بدیم.«
از میان دندان های به هم فشرده ام جواب دادم: » تمام تالشم رو می کنم.«
هر دو طوری خندیدند که انگار جک گفته ام. بعد در حالی که سرشان را تکان می دادند، دور شدند.
با ناراحتی فکر کردم، اگر فقط آرزوی احمقانه ام برآورده می شد.
البته می دانستم که برآورده نمی شد. متوجه شدم که در مقابل شرمندگی و تحقیر بیشتری قرار گرفته بودم که از بازی
نصیبم می شد.
هیچ خبر نداشتم که بازی چه قدر غافلگیر کننده از آب در می آمد.


بازی بسیار عجیب بود.
تیم جفرسون اغلب از کالس ششمی ها تشکیل شده بود و همه خیلی کوچک بودند اما مربی خوبی داشتند. به نظر می
رسید خوب می دانند به کجا می روند. و انرژی و روحیه ی تیمی زیادی داشتند.
وقتی به آرامی به زمین می آمدند تا بازی را شروع کنند، معده ام آشوب بود و احساس می کردم هزار کیلو سنگین شده
ام.
واقعا از این بازی وحشت داشتم. می دانستم که لگد می زنم و می دانستم که جودیت و آنا حتماً نشانم می دهند که چه
قدر بد بازی می کنم، و چه قدر تیم را نا امید می کنم .
به این ترتیب هنگامی که بازی آغاز شد، می لرزیدم. و موقع شروع حمله، توپ درست به سمت من آمد؛ آن را گرفتم و
به سمت سبد اشتباهی حرکت کردم!
خوشبختانه، آنا من را گرفت و پیش از آن که بتوانم یک گل به نفع جفرسون بزنم برم گرداند!
اما می توانستم بشنوم که بازیکنان هر دو تیم می خندیدند. می توانستم احساس کنم که صورتم سرخ می شود. می
خواستم همان موقع کار را رها کنم و در سوراخی در زمین فرو روم و هرگز بیرون نیایم.
اما در کمال تعجب هنوز توپ در دستانم بود.
سعی کردم آن را به جودیت پاس بدهم. اما آن را زیادی پایین انداختم و یکی از دخترهای تیم جفرسون آن را قاپید و
به سمت سبد ما حرکت کرد.
ده ثانیه از بازی می گذشت و من دو اشتباه کرده بودم!
مدام به خودم می گفتم این فقط یک بازی است، اما خیلی به حالم مفید نبود. هر بار که صدای خنده ی کسی را می
شنیدم می دانستم که به من می خندند، به این که چه طور با دویدن در جهت اشتباه بازی را شروع کرده بودم.
هنگامی که برای اولین بار به امتیازها نگاه کردم، شش به هیچ به نفع جفرسون بود.

ناگهان، انگار از هیچ کجا، توپ به سمت من آمد. سعی کردم آن را بگیرم، اما از دستم سرخورد. یکی از هم تیمی هایم
آن را گرفت، دریبل کرد، بعد دوباره آن را به من پاس داد.
اولین شوتم را کردم. توپ به تخته خورد که برای من پیروزی بزرگی بود؛ اما به سبد نزدیک نشد. جفرسون توپ را
گرفت. چند ثانیه بعد امتیازها هشت به هیچ بود.
پیش خودم ناله کنان گفتم، دارم از همیشه بدتر بازی می کنم!
می توانستم جودیت را ببینم که با عصبانیت از آن سوی زمین به من چشم دوخته است.
عقب رفتم و در گوشه ای از سبد دور ماندم . تصمیم گرفتم تا جایی که می توانیم از فعالیت دور بمانم. شاید به این
ترتیب خودم را آن قدر شرمنده نمی کردم.
پس از گذشت پنج دقیقه از یک ربع اول بازی، اوضاع عجیب و غریب شد. امتیاز دوازده به دو به نفع جفرسون بود.
جودیت توپ را به داخل زمین انداخت. می خواست آن را به سمت آنا بیندازد اما پرتابش ضعیف بود و توپ به سمت
بازیکن کوتاه و بوری از تیم جفرسون رفت .
دیدم جودیت هنگام دویدن به دنبال آن دختر خمیازه ای کشید.
چند ثانیه بعد، توپ بی صاحب بود و در نزدیکی مرکز زمین باال و پایین می پرید.
آنا حرکت ضعیفی کرد تا آن را بگیرد اما به نظر می رسید که با حرکت آهسته پیش می رود و بازیکن جفرسون توپ را
از دستش بیرون کشید.
آنا در حالی که به سختی نفس نفسی زد و قطرات عرق از پیشانیش پایین می چکید ایستاد و او را تماشا کرد. باید می
ایستادم و او را می دیدم. آنا فرسوده به نظر می رسید و ما فقط پنج دقیقه بود که بازی می کردیم!
سم جفرسون تمام زمین را دریبل کرد، توپ از دست دختری به دست دختری دیگر می رفت و بازیکنان ما ایستاده
بودند و تماشا می کردند.
جودیت، در تالش برای هشیار کردن همه فریاد زد: »راه بیفتین بچه های موستانگ!« اما دیدم وقتی به کنار زمین
رفت تا توپ را بیندازد باز خمیازه کشید.
الن در حالی که دستهایش را اطراف دهانش گرفته بود، از کنار زمین فریاد می زد: » بدویین دخترا! بجنبین ! بجنبین !
بدو جودیت، راه نرو! سرزنده باشی!«

جودیت بار دیگر با پرتابی بسیار ضعیف توپ را به داخل زمین انداخت. توپ از کنار یکی از بازیکنان جفرسون گذشت.
من آن را گرفتم و با تمام سرعت دریبل کردم .
درست بیرون محوطه ایستادم. برگشتم و به دنبال کسی گشتم تا توپ را به او پاس بدهم .
اما در کمال تعجب ، هم تیمی هایم هنوز خیلی از من دور بودند. به آرامی و با خستگی تمام به طرف من می آمدند.
همان طور که بازیکنان جفرسون به سوی من یورش می آوردند تا توپ را دور کنند، شوت کردم . توپ به لبه ی سبد
خورد و درست توی دست های خودم پرت شد.
پس یک شوت دیگر کردم و باز نتوانستم آن را گل کنم.
جودیت به آرامی دستانش را بلند کرد تا توپ را بگیرد. اما توب درست از بین دستانش بیرون پرید. او از روی تعجب
اخمی کرد.
اما هیچ حرکتی برای دنبال کردن آن نکرد. من توپ را گرفتم، دوباره دریبل کردم، تقریباً روی توپ رفتم، شوت کردم .
در کمال تعجب، توپ باالی حلقه پرید، روی لبه ی آن افتاد و بعد از آن رد شد.
صدای فریاد الن را از کنار زمین شنیدم : » عالی بود، سم!«
هم تیمی هایم فریاد ضعیفی سر دادند. آن ها را تماشا کردم که همان طور خمیازه کشان و با حرکت آهسته، طوری
که گویی در خلسه فرو رفته اند، به دنبال بازیکنان تیم جفرسون رفتند.
الن فریادهای تشویق آمیز می کشید : » شروع کنین؛ شروع کنین !« اما به نظر نمی رسید حرف هایش کمکی کنند.
جودیت سکندری خورد و با زانو به زمین افتاد. با تعجب دیدم که بلند نشد.
آنا داشت با صدای بلند خمیازه می کشید و به جای آن که به سوی توپ بدود، راه می رفت.
دو هم تیمی موستانگ دیگرم انگار کورمال کورمال با حرکت آهسته به این سو و آن سو می رفتند و تالش های
مذبوحانه ای برای دفاع از سبدمان می کردند.
جفرسون به راحتی امتیاز کسب می کرد. جودیت هنوز روی زانوهایش افتاده بود و چشمانش نیمه بسته بود.
در این فکر بودم که:» چه اتفاقی داره می افته؟«
صدای سوت بلند و کر کننده ای افکارم را پاره کرد. مدتی طول کشید تا فهمیدم الن درخواست وقت استراحت کرده
است.
او در حالی که به ما اشاره می کرد تا جمع شویم داد زد: »بچه ها ؛ بجنبین ! بجنبین !«

من به سرعت به سوی الن رفتم. وقتی به عقب چرخیدم جودیت، آنا و دیگران را دیدم که به آرامی، در حالی که
خمیازه می کشیدند و با تالش بسیاری تن شان را جلو می بردند، به زحمت پیش می آمدند.
و در حالی که الن سر همه فریاد می زد تا » بجنبند« تماشای شان کردم که با خستگی پیش می آمدند. سپس در
کمال تعجب دریافتم که آرزویم برآورده شده است



ادامه دارد




هنگامی که کنار زمین جمع شدیم الن پرسید: »موضوع چیه، دختر ها !؟«
او از بازیکنی به بازیکن دیگر نگاه کرد و تک تک افراد را با دقت زیر نظر گرفت.
آنا با شانه های فرو افتاده از روی خستگی روی زمین افتاد. این طور به نظر می رسید که به سختی می تواند چشم
هایش را باز نگه دارد.
جودیت کمرش را به دیوار کاشی سالن تکیه داد. به سختی نفسی می کشید و قطرات عرق از پیشانی رنگ پریده اش
پایین می لغزیدند.
الن، در حالی که دست هایش را به هم می زد، به اصرار گفت:» بهتره یه کم انرژی بگیریم. فکر می کردم شما دخترها
برای این بازی آماده شدین !«
یکی از بازیکنان اعتراض کرد: »این جا اصال هوا نیست.«
دیگری در حالی که خمیازه می کشید گفت : » خیلی خسته ام.«
آنا از روی زمین گفت : »شاید مریض شده ای؟«
به او گفتم: »نه، حال من خوبه.«
پشت سر او، جودیت با خستگی خمیازه می کشید و سعی می کرد خود را از دیوار جدا کند.
داور، یک پسر دبیرستانی که پیراهن راه راه سیاه و سفید پنج سایز بزرگ تر از خودش پوشیده بود، سوتش را به صدا در
آورد. او به ما اشاره کرد تا به زمین برگردیم.
الن آهی کشید و سرش را تکان داد: »نمی فهمم« کمک کرد تا آنا سرپا بایستد. »نمی فهمم واقعا نمی فهمم«
من می فهمیدم.
کامال می فهمیدم
آرزویم برآورده شده بود. نمی توانستم باور کنم! آن زن عجیب و غریب واقعاً نیروهای جادویی داشت. و آرزویم را
برآورده کرده بود .
فقط نه دقیقا به همان شکلی که تصور کرده بودم.
من به وضوح حرفم را به خاطر داشتم. آرزو کرده بودم قوی ترین بازیکن تیم بسکتبال باشیم . این یعنی که می
خواستم آن زن من را بازیکن قوی تر و بهتری کند.
در عوض، او دیگران را ضعیف تر کرده بود!
من همان بازیکن دست و پا چلفتی همیشگی بودم. هنوز نمی توانستم دریبل کنم ، پاس بدهم یا شوت کنم .
اما قوی ترین بازیکن تیم بودم !
چه طور توانستم چنین آدمی باشم؟ هنگامی که به وسط زمین بازی بر می گشتم با عصبانیت خودم را سرزنش می
کردم . آرزوها هیچ وقت آن طور که می خواهی از آب در نمی آیند.
وقتی به مرکز زمین رسیدم. برگشتم و جودیت، آنا و دیگران را دیدم که پاهایشان را روی زمین می کشیدند و پیش
می آمدند. شانه های شان فرو افتاده بود و هنگام راه رفتن کفش هایشان روی زمین کشیده می شد.
باید تصدیق کنم که کمی از این مطلب لذت می بردم.
منظورم این است که حال من کامالً خوب بود و آن ها خیلی ضعیف و بیچاره به نظر می رسیدند.
به خودم گفتم، جودیت و آنا واقعا حقشان است. هنگامی که خودشان را سر جای شان رساندند، سعی کردم نیشخند
نزنم. اما شاید یک کم لبخند زدم.
داور سوتش را به صدا درآورد و خواست توپ را به هوا بیندازند تا بازی شروع شود. جودیت و یکی از بازیکنان جفرسون
در دایره ی مرکزی در مقابل یکدیگر قرار گرفتند.
داور توپ را باال انداخت. دختر تیم جفرسون باال پرید. جودیت واقعا تالش کرد. می توانستم فشار را روی صورتش
ببینم.
اما پاهایش حتی از زمین جدا نشد.
بازیکن جفرسون توپ را به یکی از هم تیمی هایش داد و هر دو با آن در زمین پیش رفتند. من که با تمام سرعت می
دویدم، به دنبال شان رفتم. اما بقیه ی تیم فقط می توانستند راه بروند.
جفرسون با یک پرتاب پرشی ساده امتیاز آورد
من که برای تشویق دست می زدم، فریاد زدم: »بیا، جودیت ... می توانیم بگیریم شون !«
جودیت با بی حوصلگی به من خیره شد. چشمان سبزش به نظر بیرنگ و بدون درخشندگی به نظر می رسیدند.
با انرژی تشویق شان کردم: » خود تونو جمع کنین ! خود تونو جمع کنین ! راه بیفتین، بچه های موستنگ!«
جدا از این که همان حرف ها را به خورد خودشان بدهم لذت می بردم.
جودیت به سختی می توانست توپ را به داخل زمین بیندازد. من توپ را گرفتم و تمام زمین را دریبل کردم . زیر سبد،
هنگامی که می خواستم شوت کنم، یکی از بازیکنان جفرسون ضربه ای به من زد .
دو ضربه ی خطا برای من .
تا ابد طول می کشید تا هم بازی های من با حرکت آهسته به پایین زمین برسند و صف بکشند.
البته که من هر دو شوتم را خراب کردم. اما اهمیتی نمی دادم.
با انرژی دست زدم و فریاد کشیدم: »راه بیفتین، بچه های موستنگ! دفاع کنین ! دفاع کنین !«
ناگهان هم بازیکن و هم تشویق گر شده بودم . واقعا از این که بهترین بازیکن بودم لذت می بردم.
تماشای جودیت و آنا که با خستگی به این سو و آن سو می رفتند و مثل بازنده ها تن شان را جلو و عقب می کشیدند
از همه خنده دار تر بود؛ خیلی عالی بود!
ما بازی را با اختالف بیست و چهار امتیاز باختیم.
به نظر می رسید جودیت، آنا و دیگران از این که بازی تمام شده است خوشحال بودند.
به سمت رختکن رفتم تا لباس عوض کنم، در حالی که لبخند بزرگی بر روی صورتم بود هنگامی که هم تیمی هایم
خود را به داخل رختکن کشاندند، تقریبا لباس هایم را عوض کرده بودم.
جودیت به سوی من آمد و کنار رختکن خم شد و با بدگمانی نگاهم کرد.
پرسید: » چه طور آن قدر شارژی؟«
شانه هایم را باال انداختم. گفتم: »نمی دونم. حالم خوبه. مثل همیشه .«
عرق از پیشانی جودیت می ریخت. موهای سرخش خیس شده بود و به پیشانیش چسبیده بود.
در حالی که خمیازه می کشید، پرسید:» این جا چه خبره، برد! من که نمی فهمم . «
در حالی که سعی می کردم پنهان کنم که چه قدر از این موضوع لذت می برم، گفتم: »شاید سرما خوردین، یا یه چیز
دیگه.«
عالی بود!
آنا که پشت سر جودی آمده بود ناله کنان گفت: »اوه، خیلی خسته ام.«
با لحنی سرخوش گفتم: »مطمئنم حال هردو تون فردا بهتره.«
جودیت زیر لب و با خستگی گفت: »یه چیزی این جا غریبه.«
سعی کرد به من خیره شود، اما چشمانش خسته تر از آن بودند که بتوانند تمرکز کنند.
با شادی گفتم: »فردا می بینمتون .« وسایلم را جمع کردم و به سمت در خروجی رفتم.
- »زود خوب بشین !«
بیرون در اتاق رختکن ایستادم.
با اطمینان به خودم گفتم، فردا خوب هم می شوند، فردا به حالت طبیعی بر می گردند.
همین طور نمی مانند، درست است؟
درست است ؟؟
روز بعد، اخبار بد مثل یک تن آجر روی سرم آوار شد.
روز بعد جودیت و آنا در مدرسه نبودند.
در حالی که به سمت صندلی ام در ردیف جلو می رفتم، به صندلی های خالی آن ها نگاه کردم.
مادام به عقب بر می گشتم و به دنبال آنها بودم. اما زنگ به صدا در آمد و آنها سر جایشان نبودند.
غایب . هر دو غایب .
از خودم می پرسیدم که آیا دیگر دخترهای تیم هم غایب بودند یا نه.
لرزش سردی را در پشتم احساس کردم .
یعنی هنوز ضعیف و خسته بودند؟ آنقدر ضعیف و خسته بودند که به مدرسه نیامده بودند.
فکر وحشتناکی داشتم: اگر هیچ وقت به وضع عادی بر نگردند چه؟
اگر جادو هیچ وقت از بین نرود چه؟
بعد فکر وحشتناک تری به ذهنم رسید: اگر جودیت و آنا و دیگران ضعیف و ضعیف تر شوند چه؟
اگر آن قدر ضعیف تر شوند که بمیرند چه؟ و همه اش تقصیر من بود.
همه اش تقصیر من بود. همه اش تقصیر من بود .
دوباره با تمام وجود احساس سرما کردم. احساس می کردم یک سنگ توی شکمم است. در تمام عمرم هیچ وقت آن
قدر احساس گناه نکرده بودم.
سعی کردم به زور این افکار را از سرم بیرون کنم . اما نتوانستم .
نمی توانستم به این فکر نکنم که آنها ممکن است به خاطر آرزویی که من از سر بی دقتی کرده بودم، بمیرند.
با احساس لرزش به خودم گفتم من یک قاتل می شوم. یک قاتل .
شارون ، معلم مان، درست رو به روی من ایستاده بود و درباره ی چیزی حرف می زد.
نمی توانستم یک کلمه از حرف هایش را بشنوم. مدام به عقب بر می گشتم و به دو صندلی خالی خیره می شدم.
جودیت و آنا .... من با شما چه کار کرده بودم؟
هنگام نهار، تمام داستان را به کری گفتم.
البته که او تنها به من خندید. دهانش پر از ساندویچ پنیر بود و تقریبا خفه شده بود.
او پرسید: »به خرگوش عید پاک هم اعتقاد داری؟«
اما من دل و دماغ شوخی نداشتم. واقعا ناراحت بودم. به نهار دست نخورده ام نگاه و احساسی بیماری کردم. التماس
کردم: » لطفا حرفم رو جدی بگیر کری، می دونم احمقانه به نظر میاد...«
او در حالی که چهره ام را بررسی می کرد، پرسید: » منظورت اینه که واقعا این چیزها رو تعریف کردی، فکر کردم
شوخی می کنی، سم. فکر کردم یه داستانی واسه کالس نویسندگی یا این جور چیزاس.«
سرم را تکان دادم. در حالی که روی میز خم شده بودم با صدای آرام گفتم: »گوش کن، کری .... اگه دیروز عصر تو
بازی بسکتبال دخترا بودی، می دونستی شوخی نمی کنم. طوری خودشونو این ور و اون ور می کشیدن انگار تو خواب
راه می ران.« به او گفتم : »خیلی ترسناک بود!«
چنان ناراحت بودم که شانه هایم شروع به لرزیدن کرد. دست هایم را روی چشم هایم گذاشتم تا مانع گریه کردنم
شوم.
کری که لبخند مسخره و موذیانه اش محو و به اخمی فکورانه تبدیل می شد، گفت: »خیلی خوب ... بذار درباره اش
فکر کنیم.«
باالخره تصمیم گرفته بود حرف من را جدی بگیرد.
من که هنوز تالش می کردم جلوی اشک هایم را بگیرم به او گفتم: »تمام صبح به این موضوع فکر می کردم. اگه من
یه قاتل باشم چی کری؟ اگر واقعا بمیرند چی؟«
او که هنوز اخم کرده بود و چشمان قهوه ای تیره اش را به چشمان من دوخته بود گفت: »سم، خواهش می کنم،
جودیت و آنا احتماالً حتی مریض نیستن، احتماالً همه این ها رو تو ذهنت ساختی، احتماالً کامالً حال شون خوبه.«
با ناراحتی زمزمه کردم: » امکان نداره«
چهره ی کری درخشید : »اوه، فهمیدم! می توانیم از اودری
بپرسیم.«
- »اودری؟« اودری پرستار مدرسه بود. مدتی طول کشید تا فهمیدم کری به چه فکر می کرد. اما باالخره فهمیدم .
او درست می گفت وقتی قرار بود غیبت کنی، والدینت باید صبح به اودری زنگ می زدند و دلیلش را به او می گفتند.
خیلی احتمال داشت که اودری بتواند به ما بگوید چرا جودیت و آنا امروز در مدرسه نبودند.
چنان از جا پریدم که تقریباً صندلیم به کناری پرت شد. گفتم: » فکر خوبی بود، کری!« و شروع به دویدن از میان
نهارخوری به سمت در کردم .
کری داد زد: »صبر کن ! من هم باهات میام!« و عجله کرد تا به من برسد. هنگامی که به راه مان از میان سالن دراز
به سمت دفتر پرستار ادامه می دادیم. کتانی های مان روی زمین سخت ضربه می زد. وقتی به اودری رسیدیم که
داشت در را قفل می کرد.
او زنی قد کوتاه و تا حدی چاق و چله است . حدس می زنم که تقریباً چهل ساله یا در همین حدود، با موهای بلوند
نزدیک به سفید است که باالی سرش جمع شده است. او همیشه شلوارهای جین گشاد و پیراهن های مندرس می
پوشد و هرگز یونیفورم پرستاران را به تن نمی کند.
هنگامی که دید کنارش ایستاده ایم گفت: »وقت نهاره، امروز چی دارن؟ خیلی گشنمه.« من که گویی سئوال او را
نشنیده بودم، نفس نفس زنان گفتم: »اودری، می توانی به ما بگی چرا جودیت و آنا امروز تو مدرسه نیستن؟«
- »هان؟« من انقدر تند و هیجان زده حرف می زدم که فکر نمی کردم حرفم را فهمیده باشد.
در حالی که قلبم به سرعت می زد، تکرار کردم: » جودیت بلوود و آنا فراست؟ چرا امروز تو مدرسه نیستن؟«
غافلگیرى را در چشمان خاکستری کم رنگ اودرى دیدم. بعد نگاهش را پایین انداخت.
او با غم و اندوه گفت: »جودیت و آنا، از پیش ما رفتن.«
ه او خیره شدم. دهانم از ترس باز ماند : » از پیش ما رفتن ؟«
اودری گفت : » دست کم برای یه هفته رفتن « خم شد تا در دفتر را قفل کند.
جیغ کشیدم : » اونا . . . چی؟«
نمی توانست کلید را از قفل بیرون بکشد. حرفش را تکرار کرد: » رفتن پیش دکتر، مادراشون امروز صبح زنگ زدن .
خیلی مریضن هر دو تا دختر آنفوالنزا گرفتن، یا یه همچین چیزی . احساس ضعف می کردن . ضعیف تر از اون بودن
که بیان مدرسه.«
نفسی به راحتی کشیدم. خوشحال بودم که تمرکز اودری روی قفل در بود و حالت وحشت زده ی صورت من را ندیده
بود.
اودری به سرعت به انتهای هال رفت. به محض این که از دید خارج شد، به دیوار تکیه دادم. ناله کنان گفتم: » حداقل
نمردن . تا حد مرگ منو ترسوندن !«
کری سرش را تکان داد و اعتراف کرد: »اودری منم ترسوند. دیدی؟ جودیت و آنا فقط آنفوالنزا گرفتن. مطمئنم دکترا
»...
من با اصرار گفتم: »اونا آنفوالنزا نگرفتن . به خاطر آرزوی من ضعیف شدن «
او پیشنهاد کرد: »بعد بهشون زنگ بزن حاال می بینی، احتماالً خیلی حال شون بهتره.«
با صدایی لرزان گفتم: »نمی تونم تا بعد صبر کنم. باید یه کاری کنم ، کری . باید یه کاری کنم که نذارم ضعیف تر و
ضعیف تر بشن و بخشکن و بمیرن!«
– » آروم باش سم...«
جلوی او شروع به قدم زدن کردم. چند نفر از بچه ها با عجله می آمدند و به سمت کمدهایشان می رفتند. کسی مرا
صدا کرد، اما جواب ندادم
کری گفت: »باید بریم کالس، فکر می کنم به خاطر هیچی آن قدر کارهای عجیب می کنی، سم. اگه تا فردا صبر
کنی ...«
من که یک کلمه از حرف های کری را نمی شنیدم، فریاد زدم: »اون گفت سه تا آرزو می توانم بکنم! من فقط یه آرزو
کردم .«
- »سم ...« کری با نارضایتی سرش را تکان داد.
تصمیمم را گرفتم: »باید پیدایش کنم. باید اون زن عجیبو پیدا کنم. نمی بینی؟ می تونم آرزو کنم که آرزوی اول
منتفی بشه. خودش گفت. سه تا آرزو می توانم بکنم. پس آرزوی دومیم می تونه این باشه که آرزوی اولم پاک شه!«
این فکر باعث شد خیلی احساس بهتری داشته باشم.
اما بعد کری با یک سئوال مرا به غم و اندوه بازگرداند.
- » چه طور میخوای پیداش کنی، سم؟«
تمام بعد از ظهر به سئوال کری فکر کردم. تقریبا چیزی از حرف هایی که دیگران به من می گفتند را نمی شنیدم.
در انتهای روز امتحان کلمه معنی داشتم. طوری به کلمه ها خیره شده بودم که انگار به زبان مریخی اند.
معلم انگلیسیم را شنیدم که صدایم می کرد. 25 پس از مدتی صدای لیزا
درست رو به روی من ایستاده بود، اما فکر نمی کنم تا دفعه ی پنجم یا ششم صدایش را شنیده باشم .
در حالی که به سویم خم شده بود، پرسید: »سامانتا، حالت خوبه؟«
می دانم که در این فکر بود که چرا امتحانم را شروع نکرده ام.
به آرامی جواب دادم: »یه کم احساس می کنم مریض شده ام. خوب می شم.«
به محض این که آن زن عجیب را پیدا و مجبورش کنم افسونش را پاک کند خوب می شوم !
اما در این فکر بودم که، کجا پیدایش کنم؟ کجا؟
بعد از مدرسه ، مرا به زمین بسکتبال صدا کردند تا تمرین کنیم . همه ی بچه های تیم مان غایب بودند، به همین دلیل
تمرین لغو شد.
به خاطر من لغو شد...
به طبقه ی باال برگشتم و دوباره ژاکت زیرم را از توی کمدم برداشتم. وقتی در کمد را محکم بستم و قفل کردم، فکری
به ذهنم رسیده بود.
جنگل!
جنگل جفرز!
این همان جایی است که کالریسا را پیدا کردم .
شرط می بندم که می توانم دوباره او را آنجا پیدا کنم.
فکر کردم شاید آنجا محل مالقات مخفی اش باشد.
شاید آن جا منتظرم باشد.
به خودم نیرو دادم و گفتم، البته که منتظرم است! چرا این قدر طول کشید تا به این فکر بیفتم؟ کامالً با عقل جور در
می آمد.
در حالی که با خودم زمزمه می کردم به سوی در رفتم. راهرو تقریبا خالی بود.
با دیدن آدم آشنایی در آستانه ی در متوقف شدم: »مادر!«
با وجودی که درست رو به رویش ایستاده بودم، برایم دست تکان داد ، سالم سم.
کاله پشمی سفید و قرمزی به سر کرده بود که روی موهای بور کوتاهش کشیده بود و همان ژاکت اسکی قرمز
فرسوده ای را به تن داشت که همیشه می پوشید .
سال ها بود که اسکی نکرده بود. اما دوست داشت مثل یک اسکی باز لباس بپوشد.
نمی خواستم صدایم آن طور غیر دوستانه باشد، اما جیغ کشیدم: » مادر . . . این جا چه کار می کنی؟« عجله داشتم که
سوار دوچرخه ام شوم و به جنگل جفرز بروم.
نمی خواستم او این جا باشد!
26 او در حالی که سوئیچ ماشین را در دستانش تکان میداد، پرسید: »وقتت رو پیش دکتر استون
فراموش نکردی؟«
گفتم: » دندانپزشکی؟ امروز؟ نمی توانم!«
آستین ژاکتم را گرفت و خیلی جدی گفت: »مجبوری . می دونی چه قدر سخته که از دکتر استون وقت بگیری.«
داد زدم: »اما من نمی خوام سیم بذارم !« متوجه شدم که کمی جیغ جیغو و بچه گانه ظاهر شده ام.
مادر که مرا به سوی در کشید گفت : »شاید بهشون احتیاج نداشته باشی . شاید فقط با یه محافظ درست بشن . ما
همون کاری رو می کنیم که دکتر استون بگه.«
- »اما مادر... من ... من ...« در ذهنم به دنبال بهانه ای گشتم.
نا امیدانه گفتم: »نمی توانم با تو بیام. دوچرخه ام این جاست!«
او بدون این که خم به ابرو بیاورد گفت: »برو بیارش . میذاریمش تو صندوق عقب .«
هیچ چاره ای نداشتم. باید با او می رفتم. در حالی که با صدای بلند آه می کشیدم، در را باز کردم و به سمت جای پارک
دوچرخه ها دویدم .
معلوم شد که دست کم برای شش ماه آینده باید سیم در دهانم می گذاشتم. هفته ی آینده وقت دیگری از دکتر استون
گرفتم تا آن را روی دندان هایم بگذرد.
حدس می زنم باید از این موضوع ناراحت می شدم. اما وقتی جودیت، آنا و بقیه ی دخترها در ذهنم بودند، سخت بود به
سیم دندان فکر کنم .
مدام آن ها را در نظر مجسم می کردم که آب می رفتند و الغرتر و الغرتر و ضعیف تر و ضعیف تر می شدند. مدام
این تصویر وحشتناک را در ذهن داشتم. در زمین ورزش بودم، توپ را به این سو و آن سو دریبل می کردم و سریع تر و
سریع تر پیش می رفتم.
جودیت ، آنا و دیگران به پشت روی نیمکت های کنار زمین دراز کشیده بودند و سعی می کردند تماشا کنند اما ضعیف
تر از آن بودند که سرشان را باال بگیرند.
آن شب بعد از شام، چنان احساس گناه می کردم که به جودیت زنگ زدم تا ببینم حالش چه طور است. فکر می کنم
این اولین بار در عمرم بود که به او زنگ زده بودم.
خانم بلوود گوشی را برداشت. خسته و نگران به نظر می رسید.
پرسید:
- »شما؟«
ناگهان می خواستم گوشی را بگذارم. اما گفتم: »سامانتا برد. من دوست مدرسه شم.«
عجب دوستی .
او در جواب گفت: »فکر نمی کنم جودیت بتونه با تلفن صحبت کنه . خیلی ضعیف شده.«
گفتم: » دکتر گفت که چرا ...؟«
خانم بلوود میان حرفم پرید و گفت: »از جودیت می پرسم می خواد صحبت کنه یا نه.«
می توانستم صدای برادر کوچک جودیت را بشنوم که در پس زمینه با صدای بلند چیزی می گفت. و صدای موسیقی
کارتونی که از تلویزیون پخش می شد را می شنیدم .
خانم بلوود گفت : » خیلی طوالنی نشه.«
جودیت با صدای ظریف دختری کوچک جواب داد: »سالم.«
در حالی که سعی می کردم صدایم عصبی نباشد گفتم: »اوه. سالم جودیت منم . سم . «
- »سم؟« باز صدایی ظریف، تقریباً مثل زمزمه.
قاطعانه تکرار کردم: »سم برد. فقط ... فقط می خواستم بدونم حالت چه طوره . «
جودیت گفت: »سم، نکنه تو ما رو جادو کردی؟«
نفسم را در سینه حبس کردم. چه طور فهمیده بود؟



ادامه دارد
عشق یعنی خنده و گریه و لوس بازیای تائو  Heart

رمان ترسناک (( مواظب باش چه ارزویی میکنی))!!!؟ تمدید شد :| 1
پاسخ
 سپاس شده توسط Black-queen
آگهی
#2
ادامه شو نمیذاری؟
+Do not fall in love!
پاسخ
#3
(06-08-2020، 1:14)Black-queen نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
ادامه شو نمیذاری؟

میزارم Heart
عشق یعنی خنده و گریه و لوس بازیای تائو  Heart

رمان ترسناک (( مواظب باش چه ارزویی میکنی))!!!؟ تمدید شد :| 1
پاسخ
#4
عالیه (:

خودت نوشتی؟
پاسخ
#5
بقیش هم بزار.
منتظریماا
پاسخ
#6
(06-08-2020، 16:08)♥Elise نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
عالیه (:

خودت نوشتی؟

نه فقط قسمت دومشو

چون بقیشو پیدا نکردم

قبلا هم خونده بودم ولی خودم بقشیو پر و بال دادم
عشق یعنی خنده و گریه و لوس بازیای تائو  Heart

رمان ترسناک (( مواظب باش چه ارزویی میکنی))!!!؟ تمدید شد :| 1
پاسخ
#7
Telegh_00
عشق یعنی خنده و گریه و لوس بازیای تائو  Heart

رمان ترسناک (( مواظب باش چه ارزویی میکنی))!!!؟ تمدید شد :| 1
پاسخ
#8
عااااااااالیه
پاسخ
#9
ادامه نداره ؟
پاسخ
#10
(15-09-2020، 10:13)H***S نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
ادامه نداره ؟

چرا میازم Heart
عشق یعنی خنده و گریه و لوس بازیای تائو  Heart

رمان ترسناک (( مواظب باش چه ارزویی میکنی))!!!؟ تمدید شد :| 1
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
Rainbow رمان فوق العاده زیبا و عاشقانه و طنز و ماجرایی و غمگین (دلبر ناب ) نخونی عمرت فناس
  رمان طنز فلشخوری با حضور آقا صابر و کاربران فعال گ.آ
  رمان زیبا و عاشقانه و خشونت بار عوضی های لعنتی.
  رمان ترسناک « خانه ی ارواح» ++قسمت دوم
  16داستان چند خطی(ترسناک)
  رمان شورنگاشت(داستانی کاملا واقعی)|ز.م
  یک داستان خیلی ترسناک...فکر نکنم جرعت داشته باشی بیای تو البته بعضی ها...
Rainbow رمان زیبای خارج از رحم (نخونی از دستت رفته)
Rainbow رمان زیبا و جذاب نا نحس (حتما بخون)
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان