گیفت کارت     حداقل سیستم مورد نیاز بازی   حداقل سیستم مورد نیاز بازی  


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان طنز و عاشقانه مخاطب خاص

#1
پارت 2-سفر خانواده به انگیلیس

تو راه بیمارستان همینجوری گریه میکردم.چند بار هم نزدیک بود تصادف کنم.وقتی رسیدم بیمارستان رفتم به بخش اورزانس .باران و پیدا کردم و بقلش کردم.داشت  گریه میکرد.خیلی ناراحت بودم.
-بابا کجاست؟
-هنوز نرسیده.
-دور خواهر خوشگلم  بگردم گریه نکن.
همون موقع بابا رسید و گفت:حالش چطوره؟
-نمیدونم
بعد از 20 دقیقه دکتر اومد بیرون و گفت:خداروشکر حالشون بهتره .ولی...
داشتم ممیمردم از نگرانی.د جون بکن گو دیگه.
-شما باید برای ادامه درمان همسرتون برید به خارج کشور.
همون موقع  چشمام سیاهی رفت و افتادم.
وقتی چشمام روباز کردم تو یه بخش دیگه بودم و سرم بهم وصل بود.
باران کنارم نشسته بود و داشت با یه تسبیح ذکر میگفت.
-چی شد؟
بابا با دکتر صحبت کرد و قرار شد من و مامان و بابا برای ادامه درمان بریم انگلیس.به مدت 3 ماه
-تو برا چی بری. من تنها میشم
هبچ جوابی نداد.من تونستم بااین قضیه کنار بیام.ولی انگار باران نتونسته کنار بیاد برای همینم رفته.البته برای یک بچه 18 ساله عادیه.
ولی خداروشکر من دوستام هستن.
فردا صبح وقتی بیدار شدم تو اینه به خودم نگاه کردم.از بس گریه کرده بودم چشام پف کرده بود.یکم اب به دست و صورتم زدم تا پفش بخوابه.
من ادمیم که خیلی به خودم میرسم.ولی اون روز اصلا حال ارایش کردن نداشتم.
فقط یه خط چشم و ریمل زدم تا شبیه عقب مونده ها نشم. لبامم که خود به خود قرمز بودن.ولی بازم خوشگل شدم.
یه مانتو سرمه ای ساده با یه شلوار جین تنگ پوشیدم و زدم بیرون.
وقتی رسیدم دانشگاه طبق معمول پریا برام جا گرفته بود.
-سلام اواجونم خوبی!مامانت خوبه !
با حاللتی ناراحت گفتم:اره ولی قراره مامان و بابام و باران برای ادامه درمان برن انگلیس.
تبسم که داشت شاخ در میاورد.
همون موقع استاد وارد شد.
-سلام به همه.دیروز نتونستم خودم رو معرفی کنم و قوانین رو بگم.من اروین لطیفی هستم و تا یکترم استادتون هستم.من فقط دوتا قانون دارم.
اینکه تقلب نکنید و بیشتر از 4 جلسه غیبت نکنین.وگرنه حذفید.
شروع کردیم.وقتی داشتم مطالب روی تخته رو یادداشت میکردم.متوجه یک نگاه سنگین رو خودم شدم.
ولی انگار دو نفر بودن.
بیخیال شدم و یادداشت کردم.
وقتی کلاس تمام شد یکی از پسرای خوشتیپو جذاب کلاس اومد سمتم و گفت:سلام خانم درخشان!خوب هستین؟
-بله ممنون!امری داشتید؟
-بله لطفا اگه میشه جزوه هاتون رو به من غرض بدید.اخه دیدم شما خیلی با دقت و کامل نت برداری میکنین.
پس بگو کی نگام میکرد.ولی دومی کی بود؟
پسره ی هیز خودش خواهر و مادر نداره!
با بیمیلی جزوه هارو دادم بهش و گفت که تا فردا میاره.
ساعت 5 رسیدم خونه.باران خونه بود.گفت که قراره هفته بعد عازم انکیلیس بشن.پرسیدم پولشو از کجا میاریم؟
-خونه رو میفروشیم و برای تو یه خونه کوچیک اجاره ای میگیریم و با بقیش میریم انگیلیس.

شام خوردیم و بعدش انقد خسته بودم که خوابم برد.


دوستان عزیزم اگه دوست داشتید نظر و سپاس بدید.
اگه دوست داشتید بقیش رو بزارم بگید.
راستی عشق اوا و اقای......... از پارت 3و 4 شروع ممیشه Heart  Heart
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان طنز و عاشقانه مخاطب خاص 1
پاسخ
 سپاس شده توسط A3aalll ، *Aɴѕιl* ، |☟☟☟★☟☟☟| ، Arefe 6 ، parisa 1375 ، мσнα∂єѕєн
آگهی
#2
Heart 
پارت 3:نمایشگاه
صب ساع 6 بیدار شدم . خیلی بیحال بودم.
یه دوش گرفتم و موهای لخت و سیاهمو سشوار کشیدم.
تازه یادم اومد اونروز نمایششگاه داشتیم.منم اصلا حوصله دوباره تیپ زدن و ارایش کردن رو نداشتم.
ولی خوب متاسفانه اساتید بزرگی میومدن و اونوقت اگه قیافه و تیپمو ممیدیدن میگفتن شبیه عقب مونده هاست.
یه مانتوی مشکی ساده و یک شلوار جین و مقنعه پوشیدم.
و رفتم سراغ ارایش.یه خط چشم نازک کشیدم و با یک ریمل سرمه ای مزه های بلندمو حالت دادم و با یک رز کالباسی ارایشمو تکمیل کردم.
من هر ارایشی میکردم به نظرم خیلی خوشگل میشدم.
سوییچ رو برداشتم و به سمت دانشگاه حرکت کردم.
تو راه همش به مامان و اینکه چجوره تنهایی پس خودم بر بیام.
تا بالاخره رسیدم.
همین که میرفتم تو ساختمون دانشگاه یه هو به یک جسم محکم خوردم و و همینجور که سرم رو میمالیدم اوردمش بالا.
خودش بود همون پسر پاف و استاد جدید.چرا این انقد به من میخوره.پدر کشتگی داره.
داشت از خنده میترکید ولی جلوی خودش رو گرفته بود . صورتش قرمز شده بود.
-خانم لطفا هواستون باشه کجا میرید.
اخمی کردم و با گفتن یه ببخشید زحمت رو کم کردم. و به سمت کلاس رفتم.
سلام پری چطوری؟
-خوبم مرسی.
-نمایشگاه ساعت چنده؟
-ساعت 9
سرم رو تکون دادم و بعد از سلام و احوال پرسی با تبسم و ترنم سر جام نشستم.
به همین زودی ساعت نه شد؟ چه زود
همون موقع فرزاد(همون پسر خوشتیپه که ازم جزوه گرفت)اومد سمتم و جزوه ها رو داد دستم و گفت:ممنون بابت جزووه ها
-قرارا بود بعدا بیاری که
-زود تر نوشتم
یه لبخند پسر کش زدم جوری که چالم بیوفته رو گونم. و رفتم.
همون موقع ترنم اومد سمتم.
-این فرزاده خیلی نگات میکنه ها!خبریه؟
با تعجب گفتم:غلط کرده !پسره ی هیز!نه بابا من هیچ کاری باهاش ندارم!
شونه ای بالا انداخت.
پریا و تبسم هم به ما ملحق شدن و با هم به سمت سالن نمایشگاه رفتیم و گروه من و پریا و تبسم و ترنم ماکتمون که خیلی هم خوب شده بود رو گذاشتیم رو میز تا بقیه بیان و ببینن.
دیدم پریا نشسته و زل زده به استاد جدیدمون.
-پریای هیز خاک تو سر پسر ندیدت بکنن.
همون موقع به خودش اومد و گفت:اخه خیلی جیگره.
پوفی کشیدم و جلوی میز وایسادم تا استادا و اساتید بیان و ببیننش.
استادا یکی یکی اومدن و نظر دادن و هی میگگفتن:بابت این خلاقیتتون بهتون تبریک میگم.
منم دیگه داشتم زوق مرگ میشدم که لطفی اومد. چقد جذاب شده بود.مو هاش رو زل زده بود و یک دست کت و شلوار مشکی با یک کراوات سرمه ای زده بود.
پریا و ترنم داشتن میمردن و زل زده بودن بهش .منم زیر لب یه فحش جوره که بفهمن بهشون دادم و بهش توضیح دادم.
تبسم هم که خواب بود شکر خدا.
بعد از اون نگاهی به من و بهد نگاهی پریا و ترنم کرد.
لبخندی زدو گف:پروزتون خیلی خوبه.تبریک میگم.
پریا نزدیک بود غش کنه بیوفته رو زمین.
بعد که رفت.چند تا فوحش نثار خودم و ترنم و پریا و از حق نگذریم تبسم کردم.
میز رو به روییمون رو دیدم.فرزاد و چند تا از هم گروهیاش داشتن به من و ترنم میکردن.ترنم که هواسش کلا نبود.
فرزاد زل زده بود تو چشام.همون موقع لبخندی زدم و به کارم ادامه دادم.
نمایشگاه تا ساعت 12 طول کشید و ما هم 2 وم شدیم.
بالاخره اون روز هم تموم شد. فرداش اردو داشتیم.
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان طنز و عاشقانه مخاطب خاص 1
پاسخ
 سپاس شده توسط A3aalll ، *Aɴѕιl* ، |☟☟☟★☟☟☟| ، Arefe 6 ، parisa 1375 ، мσнα∂єѕєн
#3
رمان زیباییه ولی پارت هاشو خیلی کوتاه مینویسی منتظر بقیه پارتا هستیم فقط پارت هاتو طولانی کن اینطوری افراد بیشتری جذب رمانت میشن
[~*میرم تو راهع درد"\ ]
‏[¤_شاید یع جاعی باشع واصع من =>]
پاسخ
#4
(17-08-2020، 22:49)A3aalll نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
رمان زیباییه ولی پارت هاشو خیلی کوتاه مینویسی منتظر بقیه پارتا هستیم فقط پارت هاتو طولانی کن اینطوری افراد بیشتری جذب رمانت میشن
ممنون که راهنمایی کردی Heart Heart
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان طنز و عاشقانه مخاطب خاص 1
پاسخ
 سپاس شده توسط A3aalll ، parisa 1375
#5
دوستان عزیز چند نفر تو پیام خصوصی گفتن رمانت مزخرفه.البته نظرشونه و من احترام میذارم .لطفا تو نظرات به من بگید ادامه رو بزارم یانه
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان طنز و عاشقانه مخاطب خاص 1
پاسخ
 سپاس شده توسط parisa 1375
#6
(10-08-2020، 1:29)ava26612661 نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
پارت 2-سفر خانواده به انگیلیس

تو راه بیمارستان همینجوری گریه میکردم.چند بار هم نزدیک بود تصادف کنم.وقتی رسیدم بیمارستان رفتم به بخش اورزانس .باران و پیدا کردم و بقلش کردم.داشت  گریه میکرد.خیلی ناراحت بودم.
-بابا کجاست؟
-هنوز نرسیده.
-دور خواهر خوشگلم  بگردم گریه نکن.
همون موقع بابا رسید و گفت:حالش چطوره؟
-نمیدونم
بعد از 20 دقیقه دکتر اومد بیرون و گفت:خداروشکر حالشون بهتره .ولی...
داشتم ممیمردم از نگرانی.د جون بکن گو دیگه.
-شما باید برای ادامه درمان همسرتون برید به خارج کشور.
همون موقع  چشمام سیاهی رفت و افتادم.
وقتی چشمام روباز کردم تو یه بخش دیگه بودم و سرم بهم وصل بود.
باران کنارم نشسته بود و داشت با یه تسبیح ذکر میگفت.
-چی شد؟
بابا با دکتر صحبت کرد و قرار شد من و مامان و بابا برای ادامه درمان بریم انگلیس.به مدت 3 ماه
-تو برا چی بری. من تنها میشم
هبچ جوابی نداد.من تونستم بااین قضیه کنار بیام.ولی انگار باران نتونسته کنار بیاد برای همینم رفته.البته برای یک بچه 18 ساله عادیه.
ولی خداروشکر من دوستام هستن.
فردا صبح وقتی بیدار شدم تو اینه به خودم نگاه کردم.از بس گریه کرده بودم چشام پف کرده بود.یکم اب به دست و صورتم زدم تا پفش بخوابه.
من ادمیم که خیلی به خودم میرسم.ولی اون روز اصلا حال ارایش کردن نداشتم.
فقط یه خط چشم و ریمل زدم تا شبیه عقب مونده ها نشم. لبامم که خود به خود قرمز بودن.ولی بازم خوشگل شدم.
یه مانتو سرمه ای ساده با یه شلوار جین تنگ پوشیدم و زدم بیرون.
وقتی رسیدم دانشگاه طبق معمول پریا برام جا گرفته بود.
-سلام اواجونم خوبی!مامانت خوبه !
با حاللتی ناراحت گفتم:اره ولی قراره مامان و بابام و باران برای ادامه درمان برن انگلیس.
تبسم که داشت شاخ در میاورد.
همون موقع استاد وارد شد.
-سلام به همه.دیروز نتونستم خودم رو معرفی کنم و قوانین رو بگم.من اروین لطیفی هستم و تا یکترم استادتون هستم.من فقط دوتا قانون دارم.
اینکه تقلب نکنید و بیشتر از 4 جلسه غیبت نکنین.وگرنه حذفید.
شروع کردیم.وقتی داشتم مطالب روی تخته رو یادداشت میکردم.متوجه یک نگاه سنگین رو خودم شدم.
ولی انگار دو نفر بودن.
بیخیال شدم و یادداشت کردم.
وقتی کلاس تمام شد یکی از پسرای خوشتیپو جذاب کلاس اومد سمتم و گفت:سلام خانم درخشان!خوب هستین؟
-بله ممنون!امری داشتید؟
-بله لطفا اگه میشه جزوه هاتون رو به من غرض بدید.اخه دیدم شما خیلی با دقت و کامل نت برداری میکنین.
پس بگو کی نگام میکرد.ولی دومی کی بود؟
پسره ی هیز خودش خواهر و مادر نداره!
با بیمیلی جزوه هارو دادم بهش و گفت که تا فردا میاره.
ساعت 5 رسیدم خونه.باران خونه بود.گفت که قراره هفته بعد عازم انکیلیس بشن.پرسیدم پولشو از کجا میاریم؟
-خونه رو میفروشیم و برای تو یه خونه کوچیک اجاره ای میگیریم و با بقیش میریم انگیلیس.

شام خوردیم و بعدش انقد خسته بودم که خوابم برد.


دوستان عزیزم اگه دوست داشتید نظر و سپاس بدید.
اگه دوست داشتید بقیش رو بزارم بگید.
راستی عشق اوا و اقای......... از پارت 3و 4 شروع ممیشه Heart  Heart

راستی بچه ها اینم اضافه کنم که رمان من نیست.این رمان نوشته خانم ترانه مشفق هست فقط من اسم بهار رو به اوا تغییر دادم.
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان طنز و عاشقانه مخاطب خاص 1
پاسخ
 سپاس شده توسط parisa 1375
#7
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
http://www.flashkhor.com/forum/showthread.php?tid=288053

دوستان این پارت اوله

بقیش پارت دومو سوم و......


از این رمان خوشتون اومد؟
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان طنز و عاشقانه مخاطب خاص 1
پاسخ
 سپاس شده توسط *Aɴѕιl* ، |☟☟☟★☟☟☟| ، Arefe 6 ، parisa 1375 ، мσнα∂єѕєн
#8
پارت 4:اردو به کاشان

صبح با یاد اوری اردو ساعت 5:30 بیدار شدم.یه دوش به سرعت نور گرفتم و موهای لخت و مش دارم که بلندیش به وسطای رونم میرسید رو خشک و صاف کردم.وسایل اردو رو از شب قبل جمع کرده بودم.با گفتن بسم الله از خونه زدم بیرون و سوار تاکسی شدم و راه افتادم.چون باران خانم ماشینمو برداشته بود رفته بود دانشگاه.دانشگاه اون دورتره برا همین چون سال اولیه از استرسش زودتر بلند میشه.خلاصه به سمت دانشگاه رفتم و وقتی وارد شدم،استادا داشتن اسمای دسته اول که میرن اردو رو میخوندن.خدارو شکر منو پریا و دوقلو ها (ترنم و تبسم)با چند تا دختر و پسر دیگه افتادیم تو دسته اول.
و بدبختانه این استاد لطیفی همرامون میومد.خیلی مغروره.خیییییلللیییی.(خدایا حیف این همه جذابیت نبود دادیش به این عنتر)
رفتیم سر کلاس تا قوانین رو بگن.
قبل از اینکه استاد بیاد پریا گفت:اوا کوفتت بشه!

-وا چرا؟
-شوهر ایندمو تور کردی
-پری خول شدی من کسو تور نکردم
-چرا کردیک
-پوففف حالا کیو
-استاد عزیزمون و شوهر ایندم جناب اروین لطیفی.لامصب خیلی خوشهیکله
-اونوقت تو از کجا میدونی؟
-اوای خنگ اصلا نمیفهمی هی نگات میکنه؟
عجبا مرتیکه هیز عنتر(منم رو این عنتر قفلی زدما)
-خوب چجور میخوای ثابت کنی؟
یکم فکر کرد و گفت:اها فهمیدم.وقتی اومد سرکلاس ادای اینایی که افسردن رو دربیار.اگه حالت رو نپرسید اسم من قضنفره.
خندیدم و قبول کردم.
بعد از چند دقیقه شوهر اینده پریا خانم وارد کلاس شد و شروع کرد:
-سلام بچه ها صبحتون بخیر
همه :سلام استاد
- میریم سر اصل مطلب.میدونم که خیلیا از اینکه من باهاشون میام خیلی خوشحالن(و یه اشاره ریز به دخترایی کرد که داشتن براش غش و ضعف میرفن)
ایش!چه از خود راضی!(وجدانم:عنتر رو یادت رفت. من:با تشکر)
پشت چشمی براش نازک کردم که فکر کنم دید و سرمو انداختم پایین و همونطور که پریا گفته بود ادای کسایی که افسردن رو دراوردم.
لطیفی:و البته فکر کنم بعضیام ناراحتن(و به من اشاره کرد)
اوفینا!خداروشکر روم کراش نداره!
همون موقع یکی از دخترا که اسمش ایتک بود بلند شد(آیتک احیانا مارک یک ماده غذای نیست)و گفت:استاد کی بهتر از شما!بعضیا فکر کنم خیلی بد سلیقن!
اه اه اه !خود شیرین نچسب!باید جوابش رو میدادم.کسی حق نداره با من اینجوری صحبت کنه.
من:بعضیا که سلیقشون به خودشون مربوطه نه یه دختر نچسب خود شیرین پسر ندیده.
ایتک:درست صحبت کن.
من:از کجا معلوم من به تو گفتم؟شاید به یکی دیگه از این کلاس گفتم.
عصبانی و با چشمای به خون نشسته نگام کرد.رو شو به سمت استاد کرد و با عشوه خاصی گفت:استاد نمیبینین دارن بی ادبی میکننن؟
لطیفی:شاید بی ادبی کرده باشن ولی همچینم دروغ نگفتن.(یه پوزخند زد)
تو دلم عروسی بود.ایول اروین جونم لایک داری.لااااایییییییککککک.دلم خنک شد.
وووویییی این ایتک چرا اینقدر قرمز شده؟نترکه تو صورتمون؟
به لطیفی نگاه کردم و یهو محوش شدم.چقد جذابه!همینجور نگاش کردم.که گفت:
خانم درخشان به چیزی که 1 ساعت زل میزنه به مردم چی میگن؟
ایشششش!بیشور.منم کم نیاوردم و بلند گفتم:هیز !
پوزخندی زد و سرش رو کرد تو گوشیش.
بعدش یاد قرار منو و پریا افتادم و لبخندی زدم.عنتر(استاد)از کلاس رفت بیرون و قبلش بهمون گفت که تا ساعت 7:45 اماده باشد برای حرکت.
داشتم با پریا درباره اسم جدیدش (قضنفر)بحث میکردیم که با اعلام ساعت 7:45 رفتیم و سوار اتوبوس شدیم .هنوز حرکت نکرده بودیم که ترنم و تبسم خودشونو به ما رسوندن و ردیف جلویی ما نشستن.
حرکت کردیم.هندزفریم رو تو گوشم گذاشتم و اهنگو پلی کردم:
.............................
دلمو میزنم به دریا بی قایق عشق جانم تو چی میدونی از حاله یه عاشق
از سرم دیگه نمیره عشقه تو عشق جانم میترسم یه روز نبینمت من باز دل نگرونم عشق جان

وایه من همه چی معلومه تو حالت چشمای من به همه میگه چیه تو دله رسوای من پر احساسه وجودم
وایه من داره عشق میریزه از طرز نگاهای من جای من خالیه پیشت یار زیبای من بگو من عشقه تو بودم

خوبه که خوبه حالت منم ایده آلت اسممه تو فالت عشق جانم

تکست آهنگ عشق جان امین رستمی

دنیامی اونیکه میخوامی عشق جانم عشق جانم هوامی تو همه ی نفسامی عشق جانم
دل خوشیمی تو حاله خوب این روزا عشق جانم نرو از قلبم زوده زود زود بیا عشق جانم

وایه من همه چی معلومه تو حالت چشمای من به همه میگه چیه تو دله رسوای من پر احساسه وجودم
وایه من داره عشق میریزه از طرز نگاهای من جای من خالیه پیشت یار زیبای من بگو من عشقه تو بودم

خوبه که خوبه حالت منم ایده آلت اسممه تو فالت عشق جانم(عشق جان/امیر رستمی)
....................................
پریا:اوا پاشو!

من:چته باو

-بچه ها میگن یکی اهنگ بزاره.
-خوب به رون راستم.چیکار کنم.
-خوب خنگه این اتوبوس ظبط صوت داره.فلشتو وصل کن تا اهنگ گوش بدیم.
فکر کنم پریام فهمیده که من فلشمو همه جا میبرم.

من:استاد!
لطیفی:جانم!
وات د هل!این از کی اینقد مهرون شد؟
وجدا:جمع کن خودتو
من:میشه فلشمو وصل کنم؟
-اهنگ غیر مناسب توش دارید؟
-نه استاد خیالتون راحت
فلشمو وصل کردم و اهنگ شروع کرد به خوندن:
......................
کنار منی و کنار توام تورو میخوامت من
واسه خودم یجوری پیگیر تو شدم همه فهمیدن
تو که پیشمی همه چی رواله چقدر حس بینمون باحاله
نه دیگه تورو به یه دنیا نمیدم
میخوای دوتایی بشینیم پایتم من هرجا بری پایتم
من شمالو بچینیم پایتم من تو لب تر کن
میخوای دوتایی بشینیم پایتم من هرجا بری پایتم
من شمالو بچینیم پایتم من عاشقتم خب
اینجوری که نگاه میکنی آدم خودشو گم میکنه
نمیدونم از روزی که دیدمت من چم شده
فقط تویی که میتونی دلو ببری ببری و پس ندی
تو اومدی تو شاه نشین دلم چقدم خوش اومدی
میخوای دوتایی بشینیم پایتم من هرجا بری پایتم
من شمالو بچینیم پایتم من تو لب تر کن
میخوای دوتایی بشینیم پایتم من هرجا بری پایتم
من شمالو بچینیم پایتم من عاشقتم خب
میخوای دوتایی بشینیم پایتم من هرجا بری پایتم
من شمالو بچینیم پایتم من تو لب تر کن
میخوای دوتایی بشینیم پایتم من هرجا بری پایتم
من شمالو بچینیم پایتم من عاشقتم خب

پایتم من/اصف اریا
................................
سنگینی نگاهی رو روی خودم احساس کردم. ولی هرچی زیر چشمی نگاه میکردم نمیفهمیدم کیه

خلاصه بعد از کلی جانگولر بازی رسیدیم کاشان.
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان طنز و عاشقانه مخاطب خاص 1
پاسخ
 سپاس شده توسط Arefe 6 ، parisa 1375 ، мσнα∂єѕєн
#9
پارت 5:اردو یا دیوونه خونه؟

بعد از جانگولر بازی رسیدیم کاشان.اتوبوس جلوی یه مسافرخونه نگه داشت.
7تا دختر بودیم با شیش تا پسر.دخترا طبقه 4 و پسرا طبقه 5.
قرار بود اتاقامون رو دو نفر دونفر برداریم.منو پریا که طبق معمول باهم برداشتیم.دو قلو ها هم باهم.
قرار شد ساعت 3 تو سالن غذاخوری باشیم.ساعت 2:40 بود.خیلی دیر رسیدیم تو راه پر ترافیک بود.
کلید اتاق رو بهمون دادن و وارد اتاق شدیم.
بعد از یکم استراحت یه لباس مناسب تر پوشیدیم و خداییش خوشتیپ شدیم.
من یه مانتوی یاسی با گل های طوسی.شال بنفش کمرنگ.شلوار جین مشکی و کفش طوسی .
پریا هم که تیپ زرشکی زده بود که خداییش جیگر شده بود.به پوست سفیدش تضاد جالبی داشت.
رفتم سراغ کیف ارایشم.یه خط چشم متوسط کشیدم و با ریمل مژه های بلند و خوشگلم رو حالت دادم.با رژ لب صورتی مات.
تو اینه به خودم نگاه کردم.such a wowچه جیگری شدم من.اوا خانوم راه بری تو خیابون امبولانسا پشت سرتن.
پریا:اوا شماره بدم؟
من:کوفت
منتظر دو قلو ها شدیم.وقتی اومدن با هم رفتیم تو سالن غذاخوری.
یه جا رو انتخاب کردیم و نشستیم.
انگار عنتر(استاد)برای همه کباب کوبیده سفارش داده بود.وقتی غذا رو اوردن با ولع شروع کردم به خوردن.

ترنم:هوی اروم ممگه از سومالی اومدی؟
من:اممممم خوب دست کمی هم ندارم ازشون.
با هم خندیدیم که عنتر اومد سر میزمون.
عنتر:خانوم درخشان فکر نمیکنید پوششتون نامناسب باشه؟
من:خیر استاد .هم موهام داخله هم مانتوم بستس و خوبه.ارایش غلیظ هم نکردم.من نمیفهمم مشکلش چیه.
با عصبانیت دستاشو مشت کرد و گفت:ایرادشو فقط یه مرد میفهمه.
بعد رو به بچه ها کرد و گفت:شما چیز دیگه ای لازم ندارید؟
بچه ها:نه ممنون-خیر متشکرم-نه دستتون درد نکنه
همون لحظه یه چیز شیطانی زد به سرم.
من:استاد
-بله
-میشه بگم چی لازم دارم؟
-بله بگید
-یه نوشابه خانواده
بچه ها که ا ز این همه پررویی من با دهن باز فقط نگاه میکردن.
میدونم من خیلی پر رو ام یاه یاه یاه(این خنده شیطانیمه)
عنتر ابرویی بالا انداخت و گفت:همین؟
-بله
وقتی رفت بچه ها شرع کردن:
پریا:اوای خاک بر سر این چه کاری بود؟
من:میخواست سرش تو کار خودش باشه و بع مردم گیر نده.
تبسم:بیچاره نمیدونه با کی طرفه
من:تازه عشقم این فقط جهت حواس پرتی بود.نقشه اصلی هنوز اجرا نشده دلبندم.
دیدم هیشکی هواسش نیست.رفتم سر میز عنتر.که انگار ترجیح میداده تنها بشینه.
در نوشابشو برداشتم.و با یه نخ قرص نعنا رو جوری وصل کردم که وقتی بازش کنه قرص نعنا بیافته تو نوشابش و بوووومممم فوران کنه وسط سالن.
کارمو که کردم رفتم سر میز خودمون.وقتی نشستم سر میزمون رفت نشست سر جاش.
ترنم:اوای خر خیلی دیوونه ای .اگه بفهمه چی؟
جواب ندادم و فقط لبخند زدم.
بعد از بحث پیشخدمت با یه نوشابه خانواده اومد سر میزمون.لامصب عجب تیکه ای بودا.چشمای سبز.مو های ژل زده و خوش حالت با فرم رستوران.ولی خیلی هیز بود.
-بفرماید یه نوشابه خانواده.
- ممنون
-فرزین هستم .بفرمایید اینم شمارم.اگه تو هتل کاری داشتید درخدمتم.خانمی به نجیبی و زیبایی شما باید بهترین سرویس ها بهش داده بشه.
لبخند مصنوعی زدم.
همون موقع عنتر با یه اخم وحشتناک اومد سمتمون که نزدیک بود شلوارمو خیس کنم اومد سمت میزمون.
زد رو شونه پیشخدمته وو گفت:شما نباید سر کارتون باشید؟
-ب..ب..بله الان میرم. ورفت.
-خانم درخشان لطفا شماره رو بدید به من
من اهل شماره دادن یا گرفتن نبودم ولی برای اینکه حرصش بدم گفتم:
-خوب شاید لازم شه
-نه خیر نمیشه
-اقای لطیفی با عرض معذرت و عضرخواهی فراوون میگم ولی فکر نمیکنم به شما مربوط بشه.
یا ابرفضر !قرمز شد.الانه که بترکه تو صورتمون جنازش بیافته رو دستمون.
با صدایی که نزدیک به اربده بود گفت:شماره رو بده!
جرعت حرف زدن نداشتتم.بی هیچ حرفی شماره رو دادم به عنتر.به علاوه اصلا دوست ننداشتم مشروط بشم.
ولی خودمونیما وقتی اخم میکنه چقدر جذاب میشه.
بچه ها که خشکشون زده بود.
اروین رفت سر میزش و ما شروع به بحث کردیم:
-اوا خیلی بیشعوری.حذفت میکنه
-نه بابا
-بچه ها به نظرتون مشکلش با اون شماره چی بود.
-نمیدونم
یه هو یاد قرص نعنا افتادم و به بچه ها گفتم که منتظر فوران باشن.بعد از 5 دقیقه نوشابشون باز کرد و فوران کرد.همش رو سر رو لباس اروین خالی شد.



سپاس بدید معلوم میشه از این رمان خوشتون اومده. Heart Heart
سپاس بدید خوشگلا Heart Heart Heart

پیشنهادات و یا انتقادات و پیشنهاد هاتون رو کامنت کنید.بوس بوس Heart Heart
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان طنز و عاشقانه مخاطب خاص 1
پاسخ
 سپاس شده توسط parisa 1375 ، ♡Араш R♡ ، *Aɴѕιl* ، Arefe 6 ، мσнα∂єѕєн
#10
پارت6:دهنمان در اردو سرویس شد._.

خندیدم.سه تا از دانشجو های دختر بلند شدن تا کمکش کنن ولی داد زد:ولم کنین خودم میتونم.دخترا با ترس و لرز رفتن و نشستن.
یه اخم وحشتناک در حد تیم ملی اروپا بهم کرد.یعنی فهمید کار من بوده؟
بعد از ناهار قرار شد ساعت 4:15 بریم تو سالن هتل تا درباره برنامه هتل بهمون بگن.رفتیم تو اتاقمون.لباسامونو عوض نکردیم.ارایشم رو تمدید کردم .در حالی که با ترس و لرز به اتفاقات فکر میکردم پریا رو صدا زدم.
چرا جواب نمیده؟
رفتم تو اتاق رو دیدم.بلههههه!خانوم از فرصت استفاده کرده و خوابیده.!
چون خوابش سنگین ود خیلی طول کشید.بعد از کلی سرزنش و دعوا ساعت 4:25 رسیدیم به سالن هتل.وقتی وارد شدیم عنتر با یه نگاه وحشتناک اشاره کرد که بشینم.

بعد از پرس و جو فهمیدم که قراره از ساعت 5 تا 7 بریم بازدید از حمام فین!(تو رمان مثلا حمام فین الان جز مکان های دیدنیه)
روز بعد از قرار بود بریم بازیدید از روستا و خونه های ابیانه!
به تموم شدن جلسه به سمت اتاقامون رفتیم!

یه تیپ پسر کش بزنم چشم همتون در اد.!!!!
مانتوی جلو باز و کوتاهی که تا یکم پایین تر از باسنم میومد که رنگشم فندقی بود با سارافون مشکی.یه شلوار قد نود کرم خردلی هم پوشیدمو شال کرم قهوای هم انداختم رو سرم.ولی قبلش موهامو کج دادم سمت چپ.

این منم؟این که هم پسر کش شد هم دختر کش!بهتر از این تیپ وجود نداره!

پریا:اوا!ایا به من اجازه میدی که باهات عروسی کنم راحت شم؟خیلی ناناز شدی!
من:اره بیا با ه عروسی کنیم و به هم عشق بورزیم.!

خندم گرفت از خل بازیامون.

رفتیم پایین تو لابی هتل.ساعت 4:45 بود.
دو قلو ها رو از اون دور دیدم و براشون دست تکون دادم.
اومدن سمتمون.
دیدم تبسم قرمز شده و همش سعی داره یه چیزی رو مخفی کنه.
من:بسم چی شد؟
تبسم:هیچی خوابم میومد رفتم خوابیدم.بعدش وقتی بیدار شدم که بیام با همین شلوار گل گلیه اومدم بیرون،بعد تو اسانسور فهمیدم که وقتی خوابم میومده هیچی نفهمیدم فقط لباسمو پوشیدمو اومدم.


نگاهم رفت سمت شلوارش.شلوار خوابشو پوشیده بود!

خندم رفت هوا!
تبسم:چرا میخندی؟حالا چیکار کنم؟دیگه وقت بالا رفتنم ندارم!

پریا:تو وسطمون بیا ما دورتو میگیریم با هم میریم تا کسی نبینتت!

اوکی گفتیم و دور تبسم رو گرفتیم.

با هم رفتیم و رو مبلا نشستیم.همزمان 5 تا پسر که معلوم بود اوناهم با یه گروه اومدن اردو.اومدن و کنارمون نشستن.
یکیشون که قد بلند و لاغر بود اومد سمتمون.ولی قیافش برعکس اندامش جذاب بود اومد سمتم:سلام خوشگلا!


بهش اهمیت ندادم ولی انگار نه انگار!

اون:شمام اومدید اردو؟
من:بلع
اون:کجا؟
من:بازیدی از حمام فین!
اون-چه جالب ما هم.
سری تکون دادم.
اون:میشه شمارتون رو داشته باشم؟
زدم به سیم اخر.
من:اقای محترم بفرمایید من اهل این خراب بازیا نیستم.
اون:مگه اینکار خراب ابزی؟
من:بله از نظر من!

-اینجا چه خبره؟
یه اقای خوشتیپ که معلوم بود بیست و هشت/نه سالشه اومد سمتمون.
پسره گفت:هیچی استا د دارم با دانشجو های دوستتون اشنا میشم.

مغزم داشت سوت میکشید.یعنی این استاده دوست عنتره؟

من:شما دوست استادمون هستید؟
اون:بله و از نظرم خیلی ادم خوش شانسیه!
من:چرا؟
-چون همچین دانشجو های با کمالات و زیبایی داره!
هیز بی پدر بی مادر!!

من:لطف دارین!
عنتر اومد سمتمون .
عنتر:به به سلام اقای شریفی!بالاخره اومدید!
شریفی:بله داداش! راستی خیلی خوش بخت و اقبالیا!
عنتر:چرا؟
شریفی:دانشجو هات خیلی خوشگل و با شخصیتن!
قرمز شده بود و دستاشو مشت کرده بود.
بیچاره نمیدونم چشه خود ازاری میکنه!مرتیکه مازوخیسمی!

بعدش اشاره ای به منو دخترا کرد و گفت:برید تو اتوبوس بشینید!
سری تکون دادم و با دخترا رفتیم.(انگار بادیگاردا دور تبسم هم گرفته بودیم)




Heart Heart
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان طنز و عاشقانه مخاطب خاص 1
پاسخ
 سپاس شده توسط *Aɴѕιl* ، Arefe 6 ، parisa 1375 ، мσнα∂єѕєн


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان اهنگ عشق
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  داستان عاشقانه و غم انگیز عروس"اگه ناراحت نشدی بهم فحش بده"
  رمان خونا بیاین یه لحظه کارتون دارم.مهمه
  رمان طنز و عاشقانه رقاص جذاب من
Heart رمان عاشقانه و طنز عشق سوری (به قلم خودم)
Rainbow رمان فوق العاده زیبا و عاشقانه و طنز و ماجرایی و غمگین (دلبر ناب ) نخونی عمرت فناس
  رمان طنز / تخیلی و عاشقانه عشق به سبک امروز
  رمان طنز و عاشقانه من یک پیشخدمت عاشقم

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: мσнα∂єѕєн، 1 مهمان