حداقل سیستم مورد نیاز بازی   حداقل سیستم مورد نیاز بازی  


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان طنز و عاشقانه مخاطب خاص

#11
آوا Heart  Heart
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان طنز و عاشقانه مخاطب خاص 2


اروین Heart  Heart
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان طنز و عاشقانه مخاطب خاص 2


دو قلو ها(ترنم و تبسم) Heart Heart

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان طنز و عاشقانه مخاطب خاص 2


پریا Heart Heart
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان طنز و عاشقانه مخاطب خاص 2



ارمان Heart Heart
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان طنز و عاشقانه مخاطب خاص 2



نیما Heart Heart

دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان طنز و عاشقانه مخاطب خاص 2
میدونی جالب ترین بخش وین زندگی چیه.؟
اینکه ما تو عصری زندگی میکنیم که
گوشی هاش هوشمندن
ولی ادماش احمق Dodgy
پاسخ
 سپاس شده توسط мσнα∂єѕєн ، آرمان کريمي 88
آگهی
#12
رفتیم سر جامون نشستیم. پریا رفت پیش ترنم.تبسم هم که خودشو پهن کرده بود رو دو تا صندلی و خوابیده بود.داشتم اهنگ گوش میدادم که ارمان اومد پیشم و گفت:میشه کنار شما بشینم؟
با بی میلی فتم بفرمایید.
نشست و گفت:من ارمان مجدم فکر کنم فهمیدید.
-بله فهمیدم.
-حالا اسم شما چیه؟
خواستم اذیت کنم که گفتم:سکینه هستم.
چشاش گرد شد و صدای اراحتی گفت:اسمتون قشنگه
خندیدم و گفتم:شوخی کردم.اسمم اواس .اوا درخشان!خوشبختم!
خندید و گفت:چه بامزه هم هستید.
به زور گفتم:ممنون
عنتر اومد پیشمون و گفت:ارمان پیش خودم جا بود میومدی پیش خودم.
ارمان-نه اخه اومده بودم اشنا شم با دانش اموزات
ادایی ازش در اوردم که فقط عنتر دید.
ارمان -از دیدنتون خوشحال شدم خانم درخشان
با صدای ساختگی فتم:منم
دو تاشون رفتن و سر جاشون نشستن

بعد از 20 دقیقه رسیدیم.اول وارد محوطه ای زیبا شدیم که بعدش وارد حمام میشد.خیلی جای قشنگی بود.تجربه ی خوبی بود.این امیر کبیر هم اگه اینجا نمیمرد اینجا اینقد معروف نمیشدا.بعد از بازدید و عکس گرفتنامون سوار اتوبوس شدیم.کمی توی شهر گشت زدیم و بعدش جلوی یه رستوران خیلی شیک نگه داشتیم که معلوم بود برای ما رزرو شده بود.با پریا و و قلو ها یه گوشه رو انتخاب کردیم و نشستیم.

-خوب اوا خانوم وقت گفتن حقیقته!
-چه حقیقتی؟
-اون استاد ژیگوله(خوشگل)بهت چی گفت؟
-هیچی فقط اسمامون رو گفتیم.
-فقط؟
-فقط.توقع داشتی از هم لب بگیریم؟
-بی تربیت

ارمان اومد سر میزمون و گفت:خانم ها برای همه جوجه سفارش دادم .ولی برای شما گفتم بپرسم ببینم چی دوست دارید.

چقد بیشعور و دختر باز بود این بشر.بچه ها داشتن ذوق مرگ میشدن ولی با اخم گفتم:لازم نیست مما چیز دیگه ای بخوریم.ما هیچیمون با بقیه فرق نداره.لطفا غذای مار و هم مثل بقیه بگیرید.
-من فقط جهت راحتی خودتون گفتم.


رفت.

ترنم:اوای خر میذاشتی سفارش بدیم دیگه .حالم به هم خورد اینقد غذای کبابی خوردم.
-لازم نکرده
-ولی فکر کنم ازت خوشش اومده
-اخه اون خر از چیه من خوششبیاد؟
تبسم:منم با چشای رنگ ذغال برم جلوش همین میشه.تازه اگر پسر بودم الان میپریدم لباتو بوس میکردم اینقد خوبه لامصب.
به افکارشون خندیدمو فتم:وللش بابا .
ساکت شدیم چون غذا رو اوردن.

بعد از خوردن غذا جمع کردیم و رفتیم سمت هتل.تا رسیدیم پریا خوابید.
داشتم تو اینستا ول میچرخیدم( ._. ) که صدای در اومد.ساعت 12 بود.
با خودم گفتم شاید یککی از دختراس.
به سمت در رفتم و بازش کردم و کلمو ازش کردم بیرون.
جوری بود که همه ی مو هام دورمو گرفته بودن.با چشم نیمه باز نگاه کردم...

الله اکبر!لطیفی چی میگه این وسط.
-سلام
-سلام استاد
فهمیدم به یه چیزی خیره شد.رد نگاهشو گرفتم ...
میهام باز و تاپ پوشیده بودم یکم از خط س*ی*ن*م هم معلوم بود.
فکر کنم قرمز شدم از خجالت.اخه اینوقت شب اومدنت چی چی بود.

-ببخشید استاد یه دقیقه صبر یکنید؟الان برمیگردم.ببخشید
مانتو و شالم رو سرم کردم و گفتم:کاری داشتید؟
-بله میخواستم بگم که اینقد دور و بر این ارمان نپلک.خودتم نزار بهت نزدیک بشه.
منم خوابم میومد و اصلا نمیدونستم دارم چی میگم:
به شما ربطی داره؟
-بله داره.استادتم پس داره.
-جناب اقای لطیفی شما پدر یا برادرم نیستید که اینو میگید.
یه هو از خونه کشیدم بیرون و چسبوندم به دیوار.
با صدای خشن گفت:به من ربط داره.دفعه اخرت باشه اینجور با من صحبت میکنی!
خواب از کلم پریده بود.ترسیدم.ولم کرد رفت.تا صبح بیدار بودم همینجور بهش فکر میکردم.
این غیرتی شدنا واسه ی چیه؟



سپاس پلیز
میدونی جالب ترین بخش وین زندگی چیه.؟
اینکه ما تو عصری زندگی میکنیم که
گوشی هاش هوشمندن
ولی ادماش احمق Dodgy
پاسخ
 سپاس شده توسط *Aɴѕιl* ، ᴀʀмɪss ، parisa 1375 ، _leιтo_ ، мσнα∂єѕєн ، آرمان کريمي 88
#13
(اروین)

نمیدونم چجوری ولی اوا برام مهم شده بود.از موقعی این حسو بهش پیدا کردم که به هم خوردیم و من برای اولین بار چشمای رنگ ذغالش رو دیدم و قلبم لرزید.
چشماش سگ داشت.منو یاد دنیا مینداخت.ولی نه!اون با دنیا فرق داشت.از چشاش پاکی رو میتونستم بخونم.
ولی من به حرف های دنیا از رو چشماش توجه نکردم و گول چشمای سبزش رو خوردم.

وجدان:اروین دوباره عاشق شدی رفت

من-خفه وجدان جان!من یه بار گول خوردم.دوباره نمیخورم.به نظرم عشق یه چیز الکیه.فقط بعضیا به خودشون تلقین میکنن که عاشق شدن.
وجدان -پس چرا اینقد سر اوا غیرتی میشی؟
من-نمیدونم.واقععا نمیدونم.وقتی ارمان یا حتی اون پسر پیشخدمته بهش نزدیک میشدن حس حسادت بهم دست میداد.شاید حس مسعولیت پدرانه.



بعد از خود درگیری هام یه فکری به ذهنم رسید.
باید برم و به اوا بگم.نترسید نمیگم عاشقشم.چون نیستم.فقط بهش میگم که حواسش به خودش باشه.

لباسامو پوشیدم.به ساعت نگاه کردم:ساعت 12 نصف شبه

وجدان-خوب شاید خواب باشه
من-خوب به انگشت پای راستم
وجدان:دیگه مطمعن شدم دوستش نداری
من-خوبه

از خونه رفتم بیرون و دکمه اسانسور رو زدم.طبقه 5 رو زدم.
رفتم سمت خونش و در زدم.

در باز شد و اوا با چشم نیمه باز و سر و وضعی که خیلی دوست داشتنیش میکرد اومد جلوی در.
انگار که توقع نداشت منو ببینه.

وجدان- خوب معلومه نداره.نصف شبی فقط ممکنه دوستاش باهاش کار داشته باشن.

تا منو دید ابرو هاش پرید بالا.
-سلام استاد
به لباسی که پوشیده بود و موهای خوشگلش خیره شدم.
من-سلام

رد نگاهمو گرفت که مثل لبو قرمز شد.
-ببخشیداستاد الان برمیگردم.

چند لحظه بعد با یه لباس مناسب اومد دم در.
-خوب استاد کاری داشتید؟
من-بله میخواستم بگم نذار ارمان بهت نزدیک شه خودتم سمتش نرو .
الان با خودش میگه این استاده معلوم نیست چشه نصف شب اومده منو نصیحت کنه.

-خوب استاد شما پدر یا برادرم نیستید که دارید اینو میگید.
خونم به جوش اومد.جملشو خیلی با طعنه گفت.شاید چون خوابش میاد و حوصله ندارهداره میگه.
دستشو کشدم و چسبوندمش به دیوار:استادتم پس داره.دفعه اخرتم باشه اینجور با من حرف میزنی.

چشماش از حدقه داشت میزد بیرون.
ولش کردم و بدون گفتن خدداحافظ به سمت اسانسور رفتم و به سمت خونه رفتم.

نکنه واقعا دارم عاشق میشم؟

(اوا)
با خواب الودگی و جیغ جیغ های پریا بیدار شدم.خدایا چقد جیغای وحشتناکی داره این دختر.
پریا-اوا پاشو ساعت 9 باید بریم تو سالن لابیومیخوایم بریم بازدید از ابیانه.
من-ساعت چنده؟
پریا -6
من :وای پریا خیلی اوسکولی!4 ساعت وقت داریم حالا بگیر بخواب بابا.
-حالا تو پاشو
با چشم بسته جوری که همینجور میخواستم بافتم بلندم کرد و پرتم کرد تو دستشویی.یه لگدم به باسن بنده زد.
...........................

ابیانه:
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان طنز و عاشقانه مخاطب خاص 2

.........................

از دست شویی که اومدم بیرون پریا یه سری لباس داد دستم.
پریا-ببخشید داروم ریخت رو لباسات.به جاش اینو بپوش.

من-دارو برای چی ریختی؟
-ووی گیر نده دیگه بپوش اول بریم یه صبونه هم بخوریم.

-خوب ولکن یه لباس راحت تر میپوشم بعد صبونه میایم عوض میکنیم.
-باش لباستو بپوش بریم.

یه لباس بیرونی راحت پوشیدم و با پریا رفتیم پایین.



ادامه پارت رو نیم ساعت دیگه میزارم Heart
میدونی جالب ترین بخش وین زندگی چیه.؟
اینکه ما تو عصری زندگی میکنیم که
گوشی هاش هوشمندن
ولی ادماش احمق Dodgy
پاسخ
 سپاس شده توسط *Aɴѕιl* ، ᴀʀмɪss ، _leιтo_ ، мσнα∂єѕєн ، آرمان کريمي 88 ، Par_122
#14
وارد سالن که شدیم یه میز سلف گوشه سالن دیدیم.خدا رو شکر خلوت بود. یه تخم مرغ ابپز برداشتم با یکم گوجه و شروع کردم به خوردن.

چقد خوشمزه این تخم مرغه!
پاشدم و دو تای دیگه برداشتم.
اولی رو چپوندم تو دهنم که دیدم همون پیشخدمت خوشگله زیر چشی منو میپاد.
دستمو به حالت وات د فاز براش تکون دادم که سرشو انداخت پایین.
پریا تا حرکت منو دید پشت سرشو نگاه کرد و گفت:بزار برسیم بعد شروع کن مخ این و اون رو بزن.
من-بی تربیت.اون پیشخدمته هیزه

-سلام خانما
پشتمو نگاه کردم که دیدم ارمانه.
اه حوصلشو ندارم.
-سلام اقای مجد .صبحونه بخیر
-صبح شما هم بخیر.خوبید؟
-ممنون
دیدم اروین تازه به سالن غذا خوری وارد شد.
یاد حرفای دیشبش افتادم:دور و بر آرمان نپلک

برای اینکه حرصش بگیره و بفهمه که من اینجام صدامو یکم بلند کردم و گفتم:
ممنونم آقای مجد.
-چیزی لازم ندارید براتون بیارم؟
-چرا اگه میشه یه تخم مرغ ابپز برای من بیارید ممنون میشم.
-بله حتما .منتظر باشید الان میارم
پریا-اوا به نظرم تورش کن چند تا بچه هم بیار منو با اروین جونم رها کن
نمیدون چرا از فکر اینکه اروین با پریا باشه یکم احساس حسادت بهم دست داد.
چشم غره ی توپی بهش رفتم که گفت:باش بابا
اروین که انگار منو دید سرشو انداخت پایین و رفت سر میز آرمان.

بعد از دو دقیقه ارمان یه سینی پر مخلفات صبونه اومد سر میز.
فکر کنم چشام برق زد.
از قصد اسمشو گفتم :آقا ارمان چرا اینکار رو کردید؟زحمت کشیدید.
-خواهش میکنم.با دوستتون بخورید برای اردو انرژی داشته باشید.
سرمو تکون دادم که رفت سر میزش پیش اروین.
اروین دور از چشم همه به چشمش بعد اهم به من کرد.یعنی حواست باشه.
پریا جیغ خفه ای کشید و با هم حمله کردیم.

بعد از صبونه آب پرتغالمو سر کشیدم.

من-وای ترکیدم.پری ساعت چنده؟
-ساعت ۸
من-بدو بریم حاضر شیم.
سریع به سمت آسانسور رفتیم و طبقه ۵ رو زدیم.

وارد سوییت شدیم.
لباسایی که پریا بهم داده بود رو پوشیدم.
چقد به هیکلم میومد!کمربندش جذابیت خاصی ایجاد کرده بود که باعث میشد خوشهیکل تر و خوشتیپ تر به نظر برسم.
من-پری این لباست دیگه مال منه
-برو بابا ۴۰۰ تومن الکی پول ندادم.
توجهی نکردم و رفتم سمت اینه.کیف آرایشم باز کردم و شروع کردم آرایش کردن.

بعد از اتمام کار و نشون دادن چند تا لایک به خودم ساعتو دیدم:ساعت ۸ و ۴۰

-پری بدو دیگه
-اومدم
من-پری چه کیوت شدی
-مرسی عشقم .بریم دیگه
-بیریم

کفشمو پوشیدم و در سوییت دو قلو ها رو زدم.
تبسم درو باز کرد.
من-اماده اید؟
ترنم از تو دسشویی-تو رو خدا وایسید اومدم

بعد از ۵ دقیقه:ترنم باید سند بزاریم بیاریم بیرون؟بیا دیگه

-اومدم

به سمت آسانسور رفتیم.به لابی که رسیدیم اروین اومد سمتمون:یکم دیگه دیر تر میومدید؟

من-ببخشید استاد.ولی مگه نگفتید ساعت ۹ ؟ساعت ۸ و ۴۵ هست.
-نه خیر قرار ما ساعت ۸ و نیم بوده.
نگاهی به پریا کردم که غلط کردم قشنگ از چشاش معلوم بود.

ببخشید گفتیم و به سمت اتوبوس رفتیم.





سپاس بده عشقمSmile
میدونی جالب ترین بخش وین زندگی چیه.؟
اینکه ما تو عصری زندگی میکنیم که
گوشی هاش هوشمندن
ولی ادماش احمق Dodgy
پاسخ
 سپاس شده توسط ᴀʀмɪss ، *Aɴѕιl* ، parisa 1375 ، _leιтo_ ، мσнα∂єѕєн ، آرمان کريمي 88
#15
Heart 
عالی Heart
اینجا هیشکی شبیه تو نیست° Heart



پاسخ
 سپاس شده توسط S♢LΛR ، gσℓє ηαяgєѕ
#16
خیلی قشنگه مرسی ادامشم بزار
پاسخ
 سپاس شده توسط S♢LΛR
#17
رفتیم و سوار اتوبوس شدیم.همه یه جوری ن نگاه میکردن که کار باباشون رو کشتیم.
یکی از پسرا گفت:خانم درخشان یکم دیرتر میومدید!
من-دفعه بعد حتما
پوزخندی زدم و دیدم که صندلی های ته اتبوس خالیه.۴ تایی رفتیم و نشستیم رو صندلیا.
تبسم-میشه دو دقیقه اتیش نسوزونی؟عین بچه های انسان بگیری بشینی؟
من-نچ
شونه ای بالا انداخت و هندزفریش رو گذاشت تو گوشش و طبق معمول گرفت خوابید.
ترنم-اوا یه چیزی بگم؟
من-بگو
ترنم اومد دم گوشم اروم گفت-عادت ماهانه شدم.خیلی درد دارم. قرص نداری همرات؟
من-نه ندارم
ترنم-پس میشه یه کار خواهرانه در حقم بکنی؟
من-اره بگو
ترنم-وقتی خواستیم برگردیم تو راه برام قرص بگیر.من خودم خجالت میکشم.
لبخندی زدم و گفتم-باشه خودم برات میگیرم.
گونمو بوسید و سرشو رو به پنجره کرد.
داشتم با باران چت بازی میکردم که ارمان بلند شد و خیلی جدی گفت-داریم میرسیم کم کم.ببینم کسی قوانین رو اجرا نمیکنه همین جا سوار اتوبوسش میکنم و میفرستمش تهران.

اینقد جدی گفت که جا خورده بودم.اینجوریشو ندیده بودم.
با صف از اتوبوس پیاده شدیم.

وقتی پیاده شدیم یه پیر مرد جلوی ورودی روستا بود. انگار منتظر ما بود.

اروین رفت سمتش و گفت-سلام اقای محمد خانی!خوبین؟
دستشو اورد بالا و با هم دست دادن.
پیر مرده-سلام اقای لطیفی محترم.بالاخره اومدید.

اروین رو به ما گفت-ایشوگ اقای محمد خانین!کد خدای روستا.امروز ایشون بهمون روستا رو معرفی میکنن.

با صف این دبستانیا به سمت روستا رفتیم.
وقتی وارد شدیم به نظرم با یکی از باشکوه ترین معماری های جهان رو به رو هستم.
خانه های کاهگلی یا خونه های اجری با شیشه های رنگی که مسکونی بودن.


بعد از بازدید به سمت اتوبوس رفتیم و سوار شدیم.ساعتو دیدم:ساعت۴
اروین با یه پلاستیک پر از همبر گر که انگار از خریده بود اومد تو.
اروین-چون یکم طول میکشه به هتل رسیدنمون بیاین تو همین ماشین بخورید.

نفری یه دونه گرفتیم و مشغول شدیم به خوردن.
من-استاد کی میرسیم؟
اروین خواست لب باز کنه که ارمان گفت-۲۰ دقیقه دیگه

اروین اخمی کرد و روشو سمت پنجره کرد.
یه هو یاد چیز یکه قرار بود برای ترنم بخرم افتادم.

من-استاد میشه اولین داروخونه ای که دیدید نگه دارید؟
-نه خیر.وقت نداریم
من-استاد قول میدم بیشتر از ۵ دقیقه طول نکشه
-باشه
لبخندی زدم.

بعد از ۳ د قیقه اتوبوس جلوی یه داروخونه نگه داشت.
پاشدم و پیاده شدم.به سمت داروخونه رفتم.

من-سلام خانم!
اون-سلام بفرمایید
من-یه قرص ففول میخواستم.
اون-بله چند دقیقه وایسید.
رفت سمت قفسه ها.

-اهم
برگشتم و دیدم اروینه
من-استاد برای چی اومدید؟
-هیچی
شونه ای بالا انداختم .
همون موقع پرستار با بسته قرص ها اومد.
سعی داشتم قرصا رو قایم کنم ولی فکر کنم فهمید چه قرصیه!
ابروم رفت.
همون لحظه از دستم افتاد و فکر کنم حالا واضح تر میشد فهمید که چه قرصیه.
رفتم صندوق.حساب کردم و با اروین به سمت اتوبوس رفتیم.
رفتم پیش ترنم-بیا ترنم اینم قرص
-مرسی عقشم
-خواهش میشود.

به سمت هتل رفتیم.کلید رو انداختم تو در و بازش کردم.
پریا با بی نوصلگی خودشو رو مبل انداخت و خوابش برد.

لباسام رو عوض کردم.تلوزیون رو روششن کردم و نشستم پاش.
بعد از حدود ۱ ساعت درو زدن.
با فکر دیشب و اینکه با چه لباس وحشتناکی رفتم دم در رفتم و مانتو و شال پوشیدم و رفتم سمت در.

درو باز کردم.هیچکی نبود.
پایین درو نگات کردم که ۶ پد بهداشتی دیدم که روشون نوشته شده بود لازمت میشه

مطمعنم کار اروینه.ولش بابا اصلا

پدا رو برداشتم رفتم سمت سوییت دو  قلو ها.
در زدم که تبسم باز کرد.
من-سلام .اینا رو بده به ترنم
-وا چرا اینقد زیادن؟
-حالا تو به اون فکر نکن.
باشه ای گفت و خدافظی کرد و درو بست.
میدونی جالب ترین بخش وین زندگی چیه.؟
اینکه ما تو عصری زندگی میکنیم که
گوشی هاش هوشمندن
ولی ادماش احمق Dodgy
پاسخ
 سپاس شده توسط *Aɴѕιl* ، parisa 1375 ، ᴀʀмɪss ، _leιтo_ ، мσнα∂єѕєн ، آرمان کريمي 88
#18
از در رفتم داخل.
با خودم گفتم حتما اروین خله فکر کرده من عادت ماهانه دارم برای ا من خرید خریده.
ساعتو دیدم-ساعت ۸
زنگ زدم به ترنم:سلام
-سلام
-میای اینجا شبو؟با تبسم!
-نمیدونم فعلا که تبسم خوابیده
من-وای چقد این دختر میخوابه.البته پریام خوابه
ترنم-اره میایم .
من-باشه زود باشینا
-اوکی بای
-بای

خونه رو سریع سریع جمع کردم . رفتم سمت پریا.
-پریا بیدار شو !شب دو قلو ها میان ایجا
-خو به هیچیم
من-بی ادب پاشو
دیدم بیدار نمیشه.رفتم تو اشپزخونه و یه بطری اب معدنی معدنی رو برداشتم.
به سمتش رفتم و همه رو روش خالی کردم.
با قیافه منگ جیغ زد.
گوشمو گ رفتمو گفتم-تو رو خدا وز این جیغ بنفشا نکش
صدای جیغشو بلند تر کرد.
داد زدم-بسهههههه!
ساکت شد و گفت-بیشعور .این چه وعض بیدار کردنه؟
-اگه ادم بودی مسلما عین ادم باهات رفتار میکردم ولی نیستی.
اتیش ازش میبارید.
همون موقع زنگ خورد.به خیال اینکه دختران پاشوم و درو باز کردم.
عه ارمانه!
سریع رفتم و شال و کلاه کردم و برگشتم.
-سلام اقای مجد.کاری داشتید؟
-شما همسایه بالایی من هستید.صدوی جیغ شنیدم.مشکلی پیش اومده؟
چش غره ای به پریا رفتم و گفتم-نت اقای مجد مشکلی نیست.ممنون که اومدید.
-مطمعنید؟
-بله مطمعنم
خداحافظی کرد و رفت.
رو سوییت دو قلو ها زوم کردم که دیدم یه ذره از درشون بازه و دو تایی دارن یواشکی نگاه میکنن.
اخمی کردم و گفتم-رفت .بیاین بیرون .
خجالت زده اومدن بیرون.
-بیاین تو
اومدن تو.
نشستن رو مبل و گفتن-کی جیغ میزده؟
من-پریا خانم

ترنم-پریا ابرو نزاشتیا
پریا چشم غره ای رفت.
من-حالا ولش کنید .مهم نیست.من میرم پایین غذا بگیرم.
تبسم:منم میام باهات
من-باش بیا.دخترا شما سفره رو بندازید و اماده کنید تا ما برگردیم.

لباسامو پوشیدم و به سمت اسانسور رفتم.تبسم هم عین جوجه اردک پشت سرم.
با سمت سالن غذا خوری رفتم.رفتیم رو صندلی نشستیم.
پیشخدمت خوشگله اومد و برامون منو اورد.
داشت با چشاش درسته قورتمون میداد.فکر کنم این دفعه تبسم رو زیر نظر داره.
عین مردا غیرتی شدم و چنان اخمی کردم که نگاهشو و از تبسم گرفت.

۴ تا خورش قرمه سبزی سفارش دادیم.پولشو حساب کردم و بهشون گفتم بیارن در سوییت.
دکمه اسانسور رو زدم.تا خواست باز بشه و برم تو با سر خوردم به یه نفر..و افتادم زمین.
تازه باسنمم داغون شد.
چقدم سفته !نکنه زره اهنی پوشیده؟
سرمو اوردم بالا و با اروین که ناخواسته یه لبخند رو لبش بود شدم.
از قصد زل زدم تو چشاش .برای ۵ ثانیه.
دستشو اورد سمتم و کشید تا بلند شم . خیلی محکم کشیدم.نزدیک بود پرت شم تو بقلش که تبسم نجاتم داد.
اروین که انگار میخواست همینجا از دست و پا چلفتی بودم بزنه زیر گریه با صدایی که به نظر یکم لرزون بود اروم دم گوشم گفت-دو دقیقه عین ادم اروم بگیر.
یکم مور مورم شد.
انگار که هیچ اتفاقی بینمون نیافته گفتم:ببخشید.
با اخم دست تبسم رو گرفتم و کشیدم به سمت اسانسور.
طبقه ۵ رو زدیم و رفتیم .
تبسم-من نگرفته بودمت الان شاید حامله بودی گلم
یکی از رو شوخی زدمش.
من-بی تربیت بی پدر بی مادر!

تبسم-جای تشرکته؟
من-اره

شونه ای بالا انداخت
من-خداییش چرا هر کی به من میرسه میگه دو دقیقه عین ادم بشین؟

تبسم-چ ون ادم نیستی

من-ممنون که پشتمی
تبسم-قربانت داداش
لبخندی زدم و گفتم-به بچه ها نگیا

تبسم-باش
وارد سوییت شدیم.خودمو پرت کردم رو مبل.
پریا-چی سفارش دا دی؟
من -قرمه سبزی
پریا-ایول

ترنم-خیلی وقته نخوردم.

گوشیمو نگاه کردم.
یه پیامک از باران.بازش کردم.
نوشته بود دلم برات خیلی تنگ شده.

پایینشم یه عکس بود.لودش کردم که دیدم باران با مامانم که بیهوش بود عکس سلفی گرفته.
چشمای باران قرمز بود از بس گریه کرده بود.

چطور تونستن این همه خوشبگذرونم؟
قطره اشکی از گونم چکید.دام برای مامانم تنگ شده بود.
برای فوحش دادناش.برای ایشالله بری زیر تریلی گفتناش.
خدایا خودت میدونی که چی میشه.مواظب مامانم باش.
پریا که انگار متوجه گریم و عکس توی گوشیم شده بود اومد و از پشت بغلم کرد و گفت-خوب میشه!مطمعن باش.

حالم بهتر شد.

پریا-اشکات رو پاک و بیا غذات رو بخور.حواست نبود من غذا ها رو گرفتم.
من-پریا اگه مامان بره من میمیرم.
پریا-خدا نکنه قربونت برم.
دستمالی داد دستم .لبخندی زدم و اشکام رو پاک کردم.
دستمو گرفت و رفتیم سر سفره.

قاشق اول رو که خوردم همونجا تفش کردم تو بشقاب ترنم.
ترنم-عه چیکار کردی.!حلا من چی بخورم؟

من-نخورینا مزه پی پی سگ میده!
تبسم-اصلا با این حرفی که تو زدی نمیگفتی هم دیگه نمیخورم.
پریا-مگه تو پی پی سگ خوردی؟
من-پریا میزنمتا
خندید و ظرفا رو جمع کرد.
من-حالا چی بخوریم؟
تبسم-نون پنیر گردو دارم تو خونه بیارم؟
من-بدو بیار که مردم از گشنگی.
میدونی جالب ترین بخش وین زندگی چیه.؟
اینکه ما تو عصری زندگی میکنیم که
گوشی هاش هوشمندن
ولی ادماش احمق Dodgy
پاسخ
 سپاس شده توسط ᴀʀмɪss ، *Aɴѕιl* ، _leιтo_ ، мσнα∂єѕєн ، parisa 1375 ، آرمان کريمي 88
#19
فردا....

با بیحالی و کمر درد فراوون بیدار شدم.ساعت8 بود.
دیدم پریا جاش نیست.رفتم و رو مبل نشستم که پریا به گوشیم زنگ زد:
من_کجایی؟
پریا_اوا بدو بیا تو لابی.یه لباس خوشگل هم بپوش.
من-برای چی؟
پریا:داریم میریم یه مجتمع تفریحی تا 30 دقیقه دیگه حرکت میکنیم.تازه ماهیگیری هم داره.
من-خوب بیشعور چرا بیدارم نکردی؟
پریا-ولش کن بدو بیا که جات نذاریم.

باشه ای گفتم.از شدت خشم فقط داشتم موهامو میکندم.


یه شلوار راسته قد نود ابی.با سارافون سفید که دادمش تو شلوارم و کمر بندم بستم.
مانتوی لیمو انداختم روم وشال سفیدمم انداختم رو سرم.
رتم سراغ ارایش.
خط چشم کلفت با ریمل که جذابیت خاصی تو چشمم ایجاد کرد.با رژ کالباسی هم تکمیل کردم ارایشمو.

جوووووووووون چه جیگری!

کفشمو پوشیدم و به سمت لابی رفتم.
بچه ها تو لابی بودن.
رفتم سمتشون.
من-چرا زودتر بیدارم نکردید؟
ترنم:اصلا دلم خواست(اشاره به اهنگ دلم خواست پازل بند)
من-میزنم شل و پلت میکنما
خنده ای کرد.
تبسم اومد در گوشم گفت:اوا یه چیز بگم؟
من:بوگو
اون-من میگم بیا با هم ازدکاج کنیم.
من-بی ادب
خندید و ازم دور شد.
به سمت دسشویی عمومی رفتم که تو یه راهرو بود.
انقد هولم کردن وقت نکردم دستشویی هم برم.
رفتم داخل دستشویی.
بعد از اتمام کار خواستم دستامو بشورم که احساس کردم یکی پشت سرمه.
برگشتم و دیدم اروین تو چارچوب ایستاده.
من-استاد اینجا دسشویی زنونسا!
-میدونم
من-صلاح نیست اینجا وایسید.
-من خودم صلاح و غیر صلاح رو میتونم تشخیص بدم.و الان صلاح میدونم که ارایشتو پاک کنی!
خیلیجا خوردم از حرفش!
من-استاد میشه بگید اخه چه ربطی به شما داره؟
اون-یادته اون شب بهت چی گفتم؟
با فکر اون شب کرک و پرام ریخت کلا.
من-نه یادم نمیاد
اون-که یادت نمیاد نه؟
من-نه
-ببین یا اون لامصبا رو پاک میکنی یا میری تو سوییتت میشینی منتظر دوستات.

خیلی حرفشو با جدیت گفت.
من-برید بیرون تا بشورم.
اون-بشور تا برم.
دیگه بحث نکردمو رفتم ارایشمو شستم.
رفت کنار.از چهر چوب رد شدم و به سمت لابی رفتم.اونم پشت سرم.
تو دلم همینجور بهش فوحش میدادم.

یه هو گفت:خودتی بی تربیت!

بسم الله رحمان رحیم!ذهن ادمو میخونه؟قدمامو تند کردم و به بچه ها رسیدم.
داشتن به سمت اتوبوس میرفتن.
منم باهاشون سوار شدم.
خداییش این دانشجو ها ارمان چقد هیزنا!


.....................


ساعت9 و نیم تو مجتمع تفریحی

وارد شدیم.فکر کنم چشام برق زد.یه جا درست کرده بودن برای سوارکاری با اسب.یه جا ماهیگیری.
یه جا....

اروین گفت:هرکاری میخواید بکنید ولی از مجتمع بیرون نرید.ساعت 1 هم برین تو رستوران برای صرف ناهار.
ولی اولش میخوایم با هم دست جمعی بریم سوارکاری.

با صف(شبیه دبستانیایم به خدا)به سمت پیست سوار کاری رفتیم.

قرار شد ارمان و دانشجو هاش برن یه جای دیگه از مجتمع.ما بریم سوار کاری.

رفتیم سمت اسبا.من عاشق اسبا بودم.
تو طویلشون خیلی بوی گند میومد.
طه طویله رو نگاه کردم که دیدم یه اسب پونی اونجاست.
بدو بدو رفتم سمت و دست پریا رم کشیدم و بردم تا ازم عکس بگیره.
نازش کردم که مسعولشون اومد و گفت:بیا تو این غذا ها رو بهش بده.
با شوق بهش دادم خورد.

من-پری یه عکس بگیر!

عکس گرفت و به سمت بقیه رفتیم.
اروین:بچه ها میخوایم سوار اسب بشیم.همتون با هم دو تا دوتا گروه شید.یکی دختر و یکی پسر.
ترنم و تبسم و پریا که تا اولین نفر بهشون پیشنهاد داد رفتن باهاشون گروه شدن.
یکی از پسرا اومد سمتم.:خانم درخشان شما میاین با من؟

کی زد رو شونش.
اروین بود.
اروین:من از قبل قرار بود باهاشون هم گروه بشم.
پسر ناراحت شد و چیزی نگفت و رفت.
من:ببخشیدا مگه برای دانشجو ها نیست؟
-مگه من ادم نیستم؟
شونه ای بالا انداختم.
یعنی من با این چلغور همگروه بشم؟
پوفی کشیدم و به سمت یه اسب سیاه رفتم.

انتخوابش کردم و اوردنش تو زمین.
مسابقه جوری بود که باید دوتایی سوار اسب میشدین و هر زوجی که زودتر به خط پایان برسن برندن.
نشستم پشت اسب.خیلی ترسیدم.اروین پشتم سوار شد و گفت:نترس من بلدم.
انگار که یکی گرفتتم راحت شدم.
از پشت طناب اسب رو گرفت و با شمارش سوت اسبا رو راه انداختیم.
داشتم از ترس میمردم.چشمامو بسته بودم.
تا بالاخره وایسادیم.
چشمو باز کردمو دیدم بقیه هنوز اول خطن!یعنی اینقد زود رسیدیم؟
زدم رو شونش و گفتم افرین بابا!فکر کردم جز مغرور بودن کار دیگه ای بلد نیستی.

با چشای گرد شه نگاهم کرد که فهمیدم چجوری حرف زدم.

از اسبا اومدیم پایین.
بازی موم شد.
...............
ساعت 1
بعد از کلی بازی و کرم ریزی وقت ناهار شد.
رفتیم تو رستوران.یه جا رو انتخواب کردیم و نشستیم.
کباب برگ سفارش دادیم و منتظر شدیم.

غذا رو که اوردن حمله بودم سمتش.

نوشابمو سر کشیدم که دیدم یه گوجه کباب شده گوشه بشقاب پریاس.
برش داشتم و چون  کوچیک بود سریع انداختمش تو حلقم.
مگه ای گوجه نیست؟پس چرا.....

وای نه دوباره نه!من به فلفل حساسیت شدید دارم.اگر بخورم بیهوش میشم.
پریا با بهت زدگی و لکنت گفت:ا..اوا چرا خوردی؟اون ف..فلفل بود.
دیگه چیزی نشنیدم و چشمم سیاهی رفت.

..........
(اروین)

داشتم غذامو میخوردم که صدای جیغ خفیفی رو ششنیدم.
خوب که نگاه کردم دیدم اوا غش کرده.دلم ریخت.بدو بدو با نگرانی رفتم سمتشون.
من-چش شده؟
تبسم-فلفل خورده.به فلفل حساسیت شدید داره.اگه زود نرسونیمش بیمارستان ممکنه یه اتفاقی براش بیافته.
خشکم زد.نه هیچچ اتفاقی نباید براش میافتاد.

دیگه اسلام و قانون سرم نمیشد.بغلش کردم و به سمت ماشینم رفتم.دوستاشم اومدن.
گذاشتمش رو صندلی.
من-اگه میخواین بیاین فقط یکیتون.
پریا:من میام
سوار شدیم و گازشو گرفتم به سمت اولین بیمارستان رفتیم.

از ماشین پیاده شدیم.دوباره بغلش کردم.عین یه بچه کوچولو بود تو دستم.

من-خانم!کمک کنید.
-چی شده؟
-فلفل خورده بهش حساسیت داره.
ترسید و گفت ببریدش رو اون برانکارده!

گذاشتمش رو برانکارد .بردنش تو یه اتاق بزرگ ما هم پشت سرش.
سعی کردن به هوش بیارنش.به هوش اومد.شست و شو معدش دادن که حالش بهتر شد.ولی دوباره از هوش رفت.
دوستش پریا خیلی نرانش بود.

خوابیده بود رو تخت.خیلی بامزه شده بود.
وجدان:قبول کن عاشقش شدی!
من-اره انگار.عاشقش شدم.

................


اوا

چشامو باز کردم.تو بیمارستان بودم.یاد فلفلی که خوردم افتادم.
کی منو اورده بود اینجا؟
میدونی جالب ترین بخش وین زندگی چیه.؟
اینکه ما تو عصری زندگی میکنیم که
گوشی هاش هوشمندن
ولی ادماش احمق Dodgy
پاسخ
 سپاس شده توسط *Aɴѕιl* ، _leιтo_ ، мσнα∂єѕєн ، parisa 1375 ، ᴀʀмɪss ، آرمان کريمي 88
#20
دور و برم و نگاه کردم که اروین و پریا رو دیدم.
من-پریا چرا داری گریه میکنی.؟
پریا و اروین سرشونو اوردن بالا و منو دیدن که به هوش اومده بودم.
پریا اومد بغلم کرد و گفت:نمیدونی چقد نگرانت شدم!
لبخندی زدم و بغلش کردم.
اروین اومد سمتم و گفت:دفعه بعدی حواست باشه چی میخوری که به این حال و روز نیافتی!
من-ببخشید باید حواسم بیشترمع میبود.
پریا -ببین از اردو زدم اومدم کنار تو.پاشو میریم مجتمع تفریحی اونجا تا ساعت۹ شب خوشمیگذرونیم بعدم میریم هتل.فردا هم که برمیگردیم تهران.
من-مگه ساعت چنده؟

-یعنی من ۳ سه ساعت بیهوش بودم؟
ارروین-بله دانشجوی عزیز حالا هم کیفتو بردار بریم .
اروین کارای ترخیص رو انجام داد و به سمت مجتمع تفریحی رفتیم.


وارد که شدیم دیدم بچه ها به جز دو قلو ها کنار دریاچه ماهیگیری ان.
رفتم سمت دو قلو ها و گفتم:حالا انگار اوا مرده که از خوشگذرونی زدن.
سرشون و اوردن بالا و انگار که روح دیدن جیغ زدن.
گوشامو گرفتم و گفتم:مگه روح دیدید اسکولا
بغلم کردن.ترنم یه پس گردنی بهم زد و گفت:خودم از اینبه بعد بهت غذا میدم.
خندیدیم و رفتیم کنار دریاچه.
رفتم پیش اروین.
-استاد ما چوب ماهیگیری نداریم باید چیکار کنیم؟
-برید از اون دکه کنار درخته یه چوب بگیرید.
سری تکون دادم و رفتم سمت دکه.
فروشندش پسر بود.دیدم داره درسته قورتم میده سریع یکی انتخاب کردم و اومدم بیرون.
رفتم یش بچه ها.با ذوق و شوق چوب رو انداختم تو دریاچه.هر کاری میکردم دور نمیرفت.
اروین اومد سمتم و گفت:بذار کمکت کنم.
از رو دستم چوب رو گرفت و محکم به سمت دریاچه پرتش کرد.
احساس کردم نفساش داره بهم میخوره.
بهش گفتم:ممنون بقیش رو خودم انجام میدم.
لبخند دختر کشی زد و رفت تو الاچیغ نشست.
همینجور داشتم با چوبه ور میرفتم که تکون خورد.با شوق کشیدمش بالا و دیدم یه ماهی گرفتم.
از خوشحال جیغ زدم.دیدم همه دارن نگاه میکنن.به درک اصفل و الصافلین!
یه کم ماهی رو که دیدم فهمیدم بیچاره کجه!
ماهی اولمون کج از اب در اومد.
خوشحال گرفتمش بردمش پیش پریا.
من:پریا ببین چی گرفتم!
-این که کجه
من-حداقل من یه دونه گرفتم.تو همون کجشم نگرفتی.

پریا-عه اوا داره تکون میخوره.
چوبش کشید بالا و دیدیم کع یه یه ماهی ندازه انگشت گیرش اومده.
خندم رفت هوا.وقتی از ته دل میخندیدم بهه نظرم خیلی بامزه و دوست داشتنی میشدم.
انقد خندیدم که دیدن اخم وحشتناک اروین و نگاه خیره مردم خندمو که امکان داشت تا دو ساعت دیگه هم ادامه پیدا کنع رو خوردم.

سپاس بده خنگولکم Heart
میدونی جالب ترین بخش وین زندگی چیه.؟
اینکه ما تو عصری زندگی میکنیم که
گوشی هاش هوشمندن
ولی ادماش احمق Dodgy
پاسخ
 سپاس شده توسط *Aɴѕιl* ، мσнα∂єѕєн ، parisa 1375 ، ᴀʀмɪss ، آرمان کريمي 88


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
Star رمان دموکراسی عشق (اسرار آمیز ، عاشقانه) به قلم: خودم
  دانلود رمان به صورت [PDF]
Book رمان دخــــتريـ با چشمانـ سرخـ....
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  رمان "دلخوشی"
  رمان طنز فلشخوری با حضور آقا صابر و کاربران فعال گ.آ
  رمان کرم ریزی به سبک سلطنتی
Clocket رمان سه به علاوه یک
Minioni وب ناول(رمان)زیبای *نفرین زیبا*طنز و عاشقانه
  وب ناول *نفرین زیبا*عاشقانه و طنز(ترجمه خودم)خیلی قشنگه از دستش ندید/

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان