حداقل سیستم مورد نیاز بازی   حداقل سیستم مورد نیاز بازی  


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

گزیده شعر شاعران رمانتیسم ایران / فریدون توللی

#1
"قصیده" از دفتر شعر "رها"

کیست این دلبر غارتگر یغمایی ؟
که بر آشفته دل شهر به شیدایی
شهره در شنگی و شنگولی و سرمستی
فتنه در خوبی و زیبایی و رعنایی
پارسی گوی و برخ چون مه " پاریسی "
آتشین خوی و ببر چون بت بودایی
گاه در کسوت ترکان سمرقندی
گاه در صورت خوبان بخارایی
گاه عینک زده بر دیده ی شهر آشوب
پالک قرتی شده و جلف و اروپایی
گاه پیژامه به تن کرده و استاده ست
لب آن باغچه با " کفشک سرپایی "
گاه بربسته به شوخی به کمر زنار
تنگ بر شیوه ی شوخان کلیسایی
گاه ، مردانه به پا کرده یکی شلوار
همچون در صومعه طفلان برهمایی
گه به تنبان لری دست فشان از شوق
گرم چوبی شده در لحن نکیسایی
چشم بر نقد روان دوخته بس مشتاق
همچو بر وجه سند ، ناظر دارایی
قد سروش به سیه جامه چنان ماند
که به تاری و بلندی شب یلدایی
لب لعلش ، به فسون مهر فراموشی
زده بر معجز انفاس مسیحایی
برده صد بار به خواری گرو از سنبل
زلف بورش به پریشانی و بویایی
عطر گیسوی سمن بوی دلاویزش
طعنه ها بر زده بر سوسن صحرایی
نرگس از شیوه ی چشمان فسونبارش
شرمسار آمده از مستی و شهلایی
هربا چشم و سبکروح و سبکرفتار
چون به هنگام طرب دلبر ترسایی
مست و سرمست ، چو بر رقص خوش امواج
صبحدم غنچه ی نیلوفر دریایی
گردن و سینه اش از لطف بدان ماند
که بتی عاج نراشند به زیبایی
گفت شیرین هوس بخش نمک بیزش
سخت جانبخش تر از نغمه ی لالایی
چون در آید به سرود از سرسر مستی
دل خلقی بفریبد به خوش آوایی
نقد جان می برد از هستی مشتاقان
سال سیمیتش در آن دامن مینایی
در همه شهر دلی نیست که این سرمست
نر بوده ست به کشی و دلارایی
کسی ندیدم که بر این لعبت شیرینکار
تنها ده ست به حسرت دل سودایی
به فسون ، جذبه ی دیدار دل انگیزش
باز گردانده دل پیر به برنایی
ای بسا خاطر آشفته که از مستی
به کمندست در آن زلف چلیپایی
کیست ، این کیست که این گونه به دلبندی
از من خسته ربوده ست شکیبایی
آفتابست مگر ، کز نگهش اینسان
مردم دیده فرو مانده ز بینایی
یا مگر زهره ی زیباست که همچون روح
به زمین آمده از عالم علیایی
یا که خود آینه ی صنع خداوندیست
که چنین هوش فریبست و تماشایی
که چنین هوش فریبست و تماشایی
یا مگر صورت جان پرور امدیست
که برون آمده از شکل هیولایی
راز او کس به خرد ، در نتواند یافت
که وجودیست فسونکار و معمایی
دل نیارم که از آن طرخ بدارم باز
که برآورده سر از شوق به رسوایی
غارت اینست ، دریغا که سمر گشته ست
غارت ترکمن و " نهضت قشقایی "
فتنه اینست ، فسوسا که هدر بوده ست
فتنه ی رومی و چنگیزی و جغتایی
خون مخلوق چو این ترک نیفشانده ست
هیچ رویین تن مرد افکن هیجائی
وای از آن صورت دلبند به شیرینی
آه از آن قامت طناز به والایی
گر به بازار بدینگونه خرام آرد
خلق وامق کند از صورت عذرایی
نرخ شکر شکند گر نفسی از لطف
قیمت مشک بدان طره فرود آرد
خاک بیزد بسر عنبر سارایی
وزدم مهره ی مهرش به فسون چون برگ
نان در افتد ز بر تخته ی نانوایی
پیش گیسوی سمن سای دلارایش
یاسمن کیست که آید به سمن سایی
شهد در کام خلایق چون شرنگ افتد
گر نهد پای بدان دکه ی حلوایی
گلشکر کیست که با او زند از خوبی
لاف شیرینی و همسنگی و همتایی
اوست شاه دل و با حسن وی این خوبان
دلقکانند و عروسان مقوایی
اوست خورشید سپهر دل و من مشتاق
بسته بر طلعت او دیده ی حربایی
باده جز خون دل خویش نپیماید
آنکه شد خسته در این بادیه پیمایی
بام تا شام کشد ناله ز ناکامی
شام تا بام کند گریه ز تنهایی
دل مجنون من ای بس که به شور آورد
آن جمال خوش و آن طلعت لیلایی
نه چنان ریخت بنای دل من بر خاک
که مرمت کندش قدرت انشایی
ای خوش آن روز که از فر و شکوه بخت
بود در خانه ی عزلت دل هر جایی
نقد دل بود به دست من و عقل من
پاسبان بود بر این مکنت و دارایی
نه چو امروز که بگسسته عنان هر سو
می رود خاطر سرگشته به خود رایی
نقد می بخشد و خرسند که در فرجام
سودها خفته در آن وعده ی فردایی
روز دیگر چو پی وصل و طلب خیزد
سخت حاشا کند آن دلبر حاشایی
بارها گفته ام ای دل به عبث مگریز
در سلامت شو و خوشنامی و دانایی
من ندانم که چه بوده ست و چه خواهد بود
گیرمت دامن مقصوذ به چنگ افتاد
یار آسوری و سیمین بر جلفایی
" یا گرفتی به طرب زلف بتی سرمست
گوش بر نغمه ی " محجوبی " و طاطایی "
تو نئی حاتم و حاتم اگر اینسان بود
کی توانست شدن شهره به یکتایی
آزمودند ، دمی بیش نخواهد ماند
عزت یوسفی و حسن زلیخایی
تو ادیبی و بسی فایده باید جست
زین سخندانی و دانایی و ملایی
نه گدایی تو ، به بیهوده منه از دست
حشمت برتری و شوکت پاشایی
در هر مصطبه بر خاک چه خسبی زار
تو که داری بدرون خرگه دیبایی
به هوس بنده ی هر شوخ نباید گشت
سروری جوی و گرانسنگی و آقایی
نخ یک لات بسنجش چو قصیر افتاد
چه بری سود ز دولایی و سه لایی
باز بینم که شرر می کشدم از جان
شعله ی عشق چنان آتش سینایی
کیست این فتنه خدا را که به قتل دل
بر کشیده ست کمر ترکش جوزایی
تاخت بر جان من آورده به تردستی
بند بر هوش من افکنده به جولایی
دل چون موم ، در این معرکه معلومست
که چه ها بیند از آن پنجه ی خارایی
نه عجب گر رود از دست غمش از یاد
حرمت دایگی و منزلت دایی
الفت خویشی و بر غیر وی اندیشی
مایه ی مادری و پایه ی بابایی
یا در افتد به سیه چال و غم و حرمان
مرغ خوشخوان دل از اوج ثریایی
پیش او خاک ره و باد سبکبارست
قهر چنگیزی و سرپنجه یاسایی
هر طرف سخت و سبکبار همی چرخد
همچو بر محور رویین در لولایی
نام آن دلبر عیار نیارم گفت
که بلاییست شرر گستر و یغمایی
اینقدر هست که بر گردن من از مهر
تاری افکنده از آن گیسوی خرمایی


مریم از دفتر شعر "رها"

در نیمه های شامگاهان آن زمان که ماه
زرد و شکسته می دمد از طرف خاوران
استاده در سیاهی شب مریم سپید
آرام و سرگردان
او مانده تا که از پس دندانه های کوه
مهتاب سر زند کشد از چهر شب نقاب
بارد بر او فروغ و بشوید تن لطیف
در نور ماهتاب
بستان به خواب رفته و می دزدد آشکار
دست نسیم عطر هر آن گل که خرم است
شب خفته در خموشی و شب زنده دار شب
چشمان مریم است
مهتاب کم کمک ز پس شاخه های بید
دزدانه می کشد سرو می افکند نگاه
جویای مریم است و همی جویدش به چشم

در آن شب سیاه
دامن کشان ز پرتو مهتاب تیرگی
رو می نهد به سایه اشجار دور دست
شب دلکش است و پرتو نمناک ماهتاب
خواب آور است و مست
اندر سکوت خرم و گویای بوستان
مه موج می زند چو پرندی به جویبار
می خواند آن دقیقه که مریم به شستشو است


باستان شناس از دفتر شعر رها

در ژرفنای خاک ِ سیه ، باستان شناس
در جستجوی مشعل ِ تارک ِ مردگان
در آرزوی اخگر ِ گرمی به گور ِ سرد
خاکستر ِ قرون ِ کهن را دهد به باد !
تا از شکسته های یکی جام
یا گوشواره های یکی گوش
یا از دو چشم ِ جمجمه ای مات و بی نگاه
گیرد سراغ ِ راه
بیرون کشد زیاد ِ فراموشی ِ سیاه
افسانه ِ گذشت ِ جهان ِ گذشته را
وز مردگان به زنده کند داستان ِ غم
بی اعتنا به تربت ِ گلچهرگان ِ خاک
بر استخوان ِ پیر و جوان می زند کلنگ
تا در رسوب ِ چشمه ِ خشکیده ی حیات
یابد نشان قطره ی وهمی به گور ِ تنگ
ناگاه خیره کژدمی از گوشه ی مغاک
از دنگ دنگ تیشه هراسان و خشمناک
سر می کشد ، ز جمجمه ای شوم و دلگزای
می تازدش به هستی و می دوزدش به جای
لختی دگر به دخمه ی تاریک و پر هراس
کفتار می خورد ز تن ِ باستان شناس !



کارون از دفتر رها

بلم آرام چون قويي سبكبال
به نرمي بر سر كارون همي رفت
به نخلستان ساحل قرص خورشيــــد
ز دامان افق بيرون همي رفت
شفق بازي كنان در جنبش آب
شكوه ديگر و راز دگر داشت
به دشتي پر شقايق باد سرمست
تو پنداري كه پاورچين گذر داشت
جوان پارو زنان بر سينه ي موج
بلم مي راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگين در ره باد
گرفتار دل و بيمار غم بود
دو زلفونت بود تار ربابم
چه مي خواهي از اين حال خرابم
تو كه با مو سر ياري نداري
چرا هر نيمه شو آيي به خوابم
درون قايق از باد شبانگاه
دو زلفي نرم نرمك تاب مي خورد
زني خم گشته از قايق بر امواج
سر انگشتش به چين آب مي خورد
صدا چون بوي گل در جنبش آب
به آرامي به هر سو پخش مي گشت
جوان مي خواند سرشار از غمي گرم
پس دستي نوازش بخش مي گشت
تو كه نوشم نئي نيشم چرايي
تو كه يارم نئي پيشم چرايي
تو كه مرهم نئي ريش دلم را
نمك پاش دل ريشم چرايي
خموشي بود و زن در پرتو شام
رخي چون رنگ شب نيلوفري داشت
ز آزار جوان دل شاد و خرسند
سري با او، دلي با ديگري داشت
ز ديگر سوي كارون زورقي خرد
سبك بر موج لغزان پيش مي راند
چراغي كورسو مي زد به نيزار
صدايي سوزناك از دور مي خواند
نسيمي اين پيام آورد و بگذشت:
چه خوش بي مهربوني هر دو سربي
جوان ناليد زير لب به افسوس
كه يك سر مهربوني، درد سر بي

معـرفت نیـست در ایــن معرفت آموختگان

ای خوشـــــا دولت دیــدار دل افـــروختگان

دلـــــــم از صحبت ایـن چرب زبانان بگرفت

بعد از این دست من و دامن لب دوختگان

عاقـــبت بر ســـر بازار فـــــریبم بفـــروخت

نـــاجوانــمردی ایـــن عـــاقبت انــدوختگان

شـرمشان باد زهنگــامه رسوایی خویش

این متـــاع شـــرف از وسوسه بفروختگان

یار دیـــرینه چنان خاطرم از کینه بسوخت

که بنــــــــالید به حالـــم دل کین توختگان

خوش بخندیــد رفیقان که درین صبح مراد

کهنـــه شد قصه ما تا به سحر سوختگان
پاسخ
 سپاس شده توسط *Aɴѕel* ، _Strawberry_
آگهی


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
Rainbow شعر های فریدون مشیری
  فریدون رهنما؛ شخصیتی پیشرو و تاثیرگذار در ادبیات و هنر ایران
  در انجمن شاعران مرده
  اشعار شاعران خارجی(ترجمه فارسی)
Thumbs Up معرفی برگزیدگان اجلاس شاعران همسُرا !
Thumbs Up خیابان‌های شهر به نام شاعران معاصر شد!
Thumbs Up برگزاری همایش "سپندوار..." شاعران انقلاب
Star شاعران بدون کتاب هم شرکت داده شوند
Exclamation در ایران شاعران را نمی‌شناسند
  اشعار فریدون مشیری

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان