امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان تلخ و شیرین

#3
" روزهای تلخ وشیرین "

پارت نهم : الان شش ماهی می شه که من به آلمان اومدم ؛ وضع کارم هم خوبه و همه از
کارم راضین ....
من چندتا از آدمای معروف رو گیریم میکنم اما
هنوز نتونستم جایی رو بخرم . آخه هرسال قیمت
خونه ها بیشتر میشه و من مجبورم بیشتر کار
کنم .
یه روز برای گیریم یه بازیگر به محل کارش رفتم
اونجا با دختری که تقریبا هم سنم بود، به اسم الینا آشنا شدم ؛ اون دختری با چشمای آبی ‌و قد
نسبتا بلند و موهای بلوند ، هیکل مانکنی بود...
از همون اول که بهش سلام کردم و خودمو بهش
معرفی کردم زود باهام گرم گرفت انگار چند ساله
هم دیگرو می شناسیم....
اون بهم گفت که مثل من برای گیریم یکی دیگه
از بازیگرا اومده بود.
خیلی دوست خوبیه تو این مدت خیلی باهم صمیمی شدیم ومن هم به همچین دوستی احتیاج
داشتم.

" روز های تلخ و شیرین "

پارت دهم : با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم .
اه اول صبحی کیه آخه، به صفحه گوشی با چشمای خواب الو نگاه کردم و دیدم اسم الینا خاموش و روشن میشه ..
جواب دادم
+الو
- سلام مارال
+ سلام خوبی؟
- ممنون ، تو خوبی
+ آره کاری داشتی؟!
- آره راستش امروز یه مدلینگ میخواست بیاد اینجا اما یه کار مهم برام پیش اومد؛ هماهنگ کردم بیاد پیش تو مشکلی که نداره؟!
+نه عزیزم ، پس من برم به کارام برسم تو کاری دیگه ای نداری؟؟
- نه خیلی ممنون فعلا
+ خداحافظ
گوشی قطع کردم و رفتم که آماده شم. از اتاق انتهای سالن وارد محوطه آرایشگاه شدم .
دست و صورت رو شستم ، تازه چشمم به ساعت افتاد و دیدم هشت ونیمه ..
رو صندلی نشستم ومنتظر مدلینگ بودم...

"روزهای تلخ و شیرین"

پارت یازدهم:توفکر فرو رفته بودم که با صدای سرفه های یه نفرسرم و بلند کردم، وقتی صورت مرد جوون رو با چشمای سیاه و موهایی که از چشماش سیاه تر بود رو دیدم؛
خیلی تعجب کردم.
فکر کنم قبلا جایی دیده بودمش....
-خانم!خانم!!
+ببخشید شما؟؟!!
-ییلماز هستم؛از طرف الینا آجه اومدم.
+آها،بفرمائیدبشینید
-ترکی (استانبولی) بلدی؟؟
+آره چطور مگه!!
-من ترکی بهترصحبت میکنم
+منم همینطور
یه لبخند جذاب زد،منم به کارم ادامه دادم.
خیلی کنجکاو شدم که کجا دیدمش؛
برای همین پرسیدم......

"روزهای تلخ وشیرین"

پارت دوازدهم:
+ من شمارو جایی ندیدم ..
- نه فکر نکنم ما همدیگرو جایی دیده باشیم؛ شاید منو تو عکسام دیدید..
+ شاید
همینجوری که داشتم کارم و میکردم یه فکر شیطانی به سرم زد، قیچی رو برداشتم و به سمت سیبیلاش بردم تا به خودش بیاد نصفه سیبیلش رو قیچی کردم..
یه دفعه عصبانی شد و داد زد
- چیکار میکنی دیوونه؟!!
پوزخندی زدم و گفتم
+ هیچکار دارم کارم و میکنم..
- کارتو اینه، آخه این چه کاری بود که کردی؟
+ خب ،لازم نیست انقدر عصبانی بشی من یه راهی بلدم که مثل روز اولش بشه..
- چه راهی؟
+ یه شرط داره..
- خب بگو ببینم شرطت چیه؟!
+ تو فقط لازم منو برای همیشه طراح گریمت کنی تا منم سیبیلا تو مثل روز اولش کنم . خب نظرت چیه؟
به تمسخر خندید و گفت
- تو طراح گریم من بشی دیگه چی؟
+ خود دانی تنها راهش همین بود..
- باشه قبوله . حالا درستش کن که دیرم شده..
سریع اون طرف سیبیلش هم زدم . خخخ
- یه دفعه جوش آورد.. چرا اینجوری کردیییی؟؟؟؟
+مگه نگفتی مثل روز اولش کن از روز اولی که به دنیا اومدی سیبیل نداشتی . منم مثل روز اولش کردم..

چطوره نظر بدید؟ Sleepy Exclamation
Helma naseri
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
رمان تلخ و شیرین - M6mf - 02-07-2023، 11:10
تلخ و شیرین - M6mf - 03-07-2023، 12:18
تلخ و شیرین - M6mf - 04-07-2023، 20:41
تلخ و شیرین - M6mf - 06-07-2023، 16:37
تلخ و شیرین - M6mf - 06-07-2023، 16:37


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان