امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان بزغاله کوچولو وگرگ مهربان

#1
این داستان رو خودم نوشتم[font='Arial (Body )', serif]  [/font]بزغاله کوچولو و گرگ مهربان


[rtl]زمستان بود و برف فراوانی برکوهستان هفتچشمه [/rtl]
نشسته بود. درکوهستان هفت چشمه چند گرگ با هم زندگی میکردند وحدود یک ماه بود که چیزی نخورده بودندوبه دنبال شکاربودند.یک روزسرد وقتی مثل همیشه به دنبال غذایی برای خوردن بودند،ناگهان چشمشان به بزغاله ای سفید با گوش هایی دراز و خالی مشکی در پیشانی افتاد که در گوشه ای نشسته بود و منتظر مادرش بود. بزغاله کوچولو با دیدن گرگ ها فکر کرد مادرش آمده و به طرف گرگ ها دوید. دو تا از گرگ ها برای شکار کردن آن بزغاله با هم درگیر شدند. یکی ازآن گرگ ها که خیلی مهربان بود به آن دو گفت(ما نباید به او آسیب بزنیم بلکه باید از او مراقبت کنیم و به مادرش پس بدهیم.)) گرگ ها از حرف او تعجب کردندوبا خود گفتنداو که از همه گرسنه تر بود پس چطور این را می گوید؟                           بعد کمی فکر کردند و به حرف گرگ مهربان پی بردند. آن ها به بزغاله کوچولو کمک کردند تا بلند شود وبعد او را به خانه ی خودبردند. گرگ ها بزغاله را مانند فرزندشان دوست داشتند و اورا لیس می زدند. آن ها هر روز به کوهستان می رفتند و برای بزغاله کوچولو علف می آوردند. بزغاله کوچولو روزبه روز بزرگ تر می شدوگرگ ها اسم او را "سپید مو"  گذاشتند. سپید مو آن قدر بزرگ شد که می توانست به تنهایی به کوهستان برودو غذای خود را تهیه کند. یک روز وقتی سپیدمو به بیرون رفته بود، ناگهان چشمش به بزی زیبا، سفید با مو های فروریخته افتاد .خیلی خوش حال شد چون وقتی نزدیک آن بز شد متوجه شد که مادرش است و با خوش حالی به سمت مادرش دوید و مادرش هم او را در آغوش گرفت. مادر سپید مو بسیار از گرگ ها تشکر کرد و همراه با دخترش سپید مو از آن جا رقتند.                                                                                                      پایانHeart
پاسخ
 سپاس شده توسط ( lιεβ ) ، Adl!g+
آگهی
#2
هلیا جونم .. !!

جـاش اینجـا نبود تو خصوصی گفتمـا !!:| ولی بازم سپـاس چـون قبلا خوندم و خیلی قـشنگه !Sleepy
پاسخ
 سپاس شده توسط فلورا خوشگله
#3
DodgyDodgyDodgyDodgyDodgyDodgyچند سالته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زندگی ریاضیات است .داستان بزغاله کوچولو وگرگ مهربان 1
خوبی ها را جمع کنید ،:
دعواها را کم کنید ، 
شادی ها را ضرب کنید ،
دردها را تقسیم کنید ،
نفرت ها را زیر رادیکال ببرید .
عشق را به توان برسانید داستان بزغاله کوچولو وگرگ مهربان 1

پاسخ
#4
بچه ها این موضوع واسه چند سال پیشه که قرار بود تـو مجله "رشد دانش آموز" گذاشته شه !!

الانم هر دومون شیشمیم !!

اهـم اهـم !!Dodgy
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان