حداقل سیستم مورد نیاز بازی   حداقل سیستم مورد نیاز بازی  


امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان دموکراسی عشق (اسرار آمیز ، عاشقانه) به قلم: خودم

#1
Star 
به نام خدا...
سلااااااام به همه ی عزیزای دلمHeartHeartHeart
خیلی ازتون معذرت می خوام که تو گذاشتن رمان قبلیم وقفه ایجاد شد ولی باور کنید ، خیلیییییی درس داشتم
این رمان یه رمان جدیده که قولش رو بهتون دادمBig Grin

دموکراسی عشق سرشار از حق ها و ناحق هاست و یک رمان کاملا متفاوته ، رمان جدیدمه ، خیلی براش تحقیق کردم ، تو همین مدتی که نمیومدم نوشتمش ، آخرش مونده که اونم به احتمال زیاد به زودی تمام میشه ، امیدوارم که مورد پسند همگی واقع بشه. عکس شخصیت هارو هم میدونید وسطای رمان می زارم ، راستی متنظر حرمت عشق و ادامه ی عشق من ، عشق تو هم باشید ، این رو زدم ، فقط برای اینکه بهتون ثابت کنم ، بقیه قسمت ها از تاریخ 1 فروردین به طور رسمی شروع میشه.
خب خب خب
بریم سر رمان:


مقدمه:
حرف هایم را قبلا زدم ، حرف هایت را قبلا زدی ، حال تنها به سکوت نیاز دارم ، اعتراض ها باشد برای بعد ، نه من و نه تو حق نظر دادن نداریم ، دموکراسی را کورش به گور برد ، من و تو نتیجه دست خط هایی هستیم که به میل خودشان نوشتند و نامش را سرنوشت گذاشتند... این سکوت تا زمانی که با فریادم نشکنمش ، سکوت باقی می ماند... ناگهان یاد حرفی افتادم از یه آشنا که می گفت: اگه دلت گرفت سکوت من... این روزها کسی معنی دلتنگی را نمی فهمد.
پاسخ
 سپاس شده توسط TurK WolF ، هیوا1 ، پری خانم ، saba3 ، 7383 ، rezaak ، مارال 2 ، شکوفه2 ، spent † ، ♥h@di$♥ ، Spell †
آگهی
#2
اینم از جلد رمان:
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان دموکراسی عشق (اسرار آمیز ، عاشقانه) به قلم: خودم 1

پست اول
با چشم های پف کرده به آینه خیره شدم ، قیافه ای غریبه مقابلم ظاهر شد ، چنگی به آینه زدم و یک قدم به عقب رفتم ، موهایم را به پشت گوش انداختم و با خودم گفتم:
- فقط با این...
ضربه های متوالی به در برخورد کرد و به دنبالش صدای تکراری و حال به هم زنه:
- خانم؟ میشه بیام تو؟ خانم؟
عصبی تر از همیشه داد زدم:
- نخیر نمیشه ، بفرمایید برید.
- اما آخه...
- بـــرو.
چمدانم رو باز کردم ، لباسی به سیاهی شب و چشمام برداشتم و تن کردم ، خیلی آروم از اتاق خارج شدم ، آرمان روی مبل چرمی سیاه رنگ توی سالن نشسته بود ، چشمام از نفرت پر شد ، خیلی آروم رفتم و روی مبل کنارش نشستم ، حس می کردم در مبل حل شدم ، سیاهی لباس و مبل مکمل هم بودند ، نیم ساعتی به سکوت گذشت و اون خیره به میز جلوی پاش و من خیره به فرش زیر پام بودم ، بالاخره آرمان سکوت رو شکست:
- حالت چطوره؟
چشم هام رو باز و بسته کردم و با خشم نگاش کردم ، بی توجه به نگاهم ، دوباره پرسید:
- حالت چطوره؟ خوبی؟ چیزی نیاز نداری؟
پوزخندی به وضوح قابل مشاهده گوشه لب هام نقش بست و بعد صدای بلند"هه" گفتنم ، چشم هاش رو کمی بزرگ کرد و بعد خیره نگاهم کرد ، با یه سکوت ، با صدایی تقریبا بلند گفتم:
- اگه تا الان موندم به خاطر تو نبوده ، تو رو فقط به عنوان یه موجود اضافی تو زندگیم می پذیرم ، پس کاری نکن که کلا محوت کنم از زندگیم.
آرامش همیشگیش سخت آزارم میداد ، صداش شنیده شد:
- چرا؟
- واسه حرف زدن دیره ، دیگه نه توضیح میدم ، نه توضیح می خوام ، فقط هستم ، نه با تو ، برا خودم هستم...
- دوسم نداری... جرم منه؟ تقصیر منه؟
عصبی داد کشیدم: به خودم مربوطه.
اون هم کمی صداش رو بالا برد و گفت:
- من نبودم که می کشتنت بیچاره.
- یه بار مردن بهتر از صدبار کشته شدن تو این خونس. فقط برو... گمشو.
- چی باعث شده اینطوری بشی عشق من؟
دو قطره اشک ، هم زمان از چشمام باریدن و من ابتدا لب هام رو به هم فشردم و بعد با یه صدای خفه گفتم:
- آرمان... تو زندگیم اضافه ای...
- الان یادت اومده؟
دوباره صدام بالا رفت:
- چون تو رو شناختم.
- حرف بزن لامصب ، بگو چی شده...
- برو بمیر... زمان حرف زدن تمام شده ، وقتی سکوت کرده بودی باید فکر الان رو می کردی...
- وقتی بدون لمس تنت ، حتی بدون شنیدن صدات...
حالت التماس و ناتوانی گرفت و ادامه داد:
- عاشقت شدم... دیگه چی می خوای تو دختر؟ عشقم پاکه...
- هه ، پاک ، انقدر دوروبرت داشتی که نیازی به من نبود...
یک لحظه خودم ساکت شدم ، حرفی که نمی خواستم بزنم رو زدم اما خیلی مهم نبود ، خیلی آروم گفت:
- چی گفتی؟
نگاهم رفت به سمت خدمتکار های فضولی که به بهانه ی کار ، با چهارتا گوش و چهارتا چشم به ما گوش میدادن و نگاه می کردند. عصبی به همشون نگاه کردم و داد زدم:
- زود برید پی کارتون.
در عرض چند ثانیه سالن خالی شد ، آرمان آروم بهم نزدیک شد ، چشم های خون گرفتم رو تو چشماش دقیق کردم و با یه صدای متوسط گفتم:
- ازت متنفرم.
آرمان ثابت شد و حرکتی نکرد ، پوزخندی زدم و برگشتم به اتاق ، در اتاق رو قفل کردم ، موبایلم روی میز داشت خودکشی می کرد ، رفتم سمتش و جواب دادم:
- بله؟
- نگران شده بودم.
- سلام ، خوبی؟
- کجا بودی دختر؟
- داشتم با آرمان حرف می زدم. یعنی دعوا...
- چندبار گفتم حرف نزن باهاش؟
- نمیشه ، اعصابمو خورد می کنه.
- می خواستم یه سر بیام پیشت.
- بعد از ظهر آرمان نیست ، بیا.
- باشه عزیزم ، خودتو ناراحت نکن ، فعلا.
- خدافظ.
قطع کردم ، یه کتاب برداشتم و شروع به مطالعه کردمم ، یکم که گذشت خوابم گرفت و به خواب رفتم ، نمی دونم ساعت چند بود که با یه صدا که تازگیا بهش آلرژی پیدا کرده بودم بیدار شدم:
- خانم؟... خانم؟... لاله خانم اومدن.
بی حوصله گفتم:
- بگو بشینن تو سالن میام خدمتشون.
بلند شدم ، لباس هام رو عوض کردم ، موهام رو مرتب کردم و رفتم بیرون ، لاله رو کاناپه نشسته بود ، از دور که منو دید ، دوید به سمتم ، بغلم کرد و گفت:
- عزیزدلم.
در بغلم فشردمشو گفتم:
- دیگه به ما سر نمی زنی...
- خفه شو ، چطوری؟
- خوبم.
نشستیم رو مبل ، لاله هم سن خودم بود ، یه دختر مستقل ، محکم و خوشکل بود ، خیلی دوسش داشتم ، دوستی بود که همیشه کمک می کرد به آدم ، همیشه همراه آدم بود ، آدمی نبودم که بتونم احساساتم رو بروز بدم ، آدم مغروری بودم ، غرور زیادیم خودم رو هم خیلی آزار میداد ، بعضی وقتا فکر می کردم اگه لاله نبود شاید دووم نمیاوردم تا الان ، با یادآوری این جمله یه لبخند بهش زدم و گفتم:
- خیلی دوست دارم عوضی.
یه لبخند خوشکل زد و گفت: منم همین طور.
یکمی حرف زدیم ، بعد لاله گفت با هم بریم بیرون ، برگشتم به اتاقم ، این روزا عذادار خودمم ، یه شلوار مشکی با یه مانتوی سیاه برداشتم و پوشیدم ، موهام رو بستم و شال مشکی رنگ رو سرم کردم ، از اتاق رفتم بیرون ، لاله موهاش رو مرتب می کرد ، دوتایی به سمت در خروجی حرکت کردیم ، تو راه یکی از خدمتکارا رو دیدم ، خشک و خیلی سرد بهش گفتم:
- من می رم بیرون.
من و لاله از خونه بیرون رفتیم ، بعد از گذشتن از اون حیاط سلطنتی و مزخرف بالاخره از اونجا خارج شدیم ، سوار ماشین لاله شدم ، حرکت کرد و به محض سوار شدن ، ضبطش رو روشن کرد ، صدای یه آهنگ آشنا اومد ، وقتی که تموم شد آهنگ بعدی و همین طور ، هیچ حرفی بین ما رد و بدل نمیشد ، رسیدیم ، از ماشین پیاده شدیم ، از همون بچگی ، شاید بهترین دوران زندگیم تو زمان های با لاله بودن خلاصه میشد ، نشستیم روی یه تخت و کلی حرف زدیم ، شب هم لاله منو رسوند خونه و خودش رفت. از در خونه وارد شدم و مسافت رو تا سالن اصلی طی کردم ، آرمان طبق عادت همیشش روی کاناپه سیاه رنگ نشسته بود ، با خودم فکر می کردم ، چجوری یه روزی به این آدم اعتماد کردم؟ به کاناپه خیره شدم و با یاد روزی که تو آغوشش بودم...
- دنیای منی تو کوچولو.
- انقد دوسم داری؟
- خیلی بیشتر...
- آرمان؟
- جانم؟
- تنهام نذار... هیچ وقت ، هیچ وقت ، هیچ وقت ، باشه؟
- چشم عزیز دلم...
موهام رو عقب دادم و پشت گوشم گذاشتم و خودم رو سفت تر به آغوشش چسبوندم ، موهام رو بویید و گفت: زندگی ام بسته به تار موت اینقدر زندگی ام را پشت گوش ننداز... لبخند زدم و بهش گفتم:
- تو همیشه مال منی ، باشه؟
- معلومه عزیزم.
- این یه دستور بودا.
- چشم سرورم.
مستانه یه لبخند از سر شادی و امنیت زدم...

پاسخ
 سپاس شده توسط هیوا1 ، ღ ツ setareh ツ ღ ، ساچلين ، پری خانم ، rezaak ، مارال 2 ، شکوفه2 ، spent † ، Spell †
#3
هنوز به کاناپه خیره بودم ، آرمان مدتی بود که نگام می کرد ، با خودم فکر می کردم ، انگار دلم برا اون روزا تنگ شده ، ولی اونا دیگه بر نمی گردن ، چون نه من دیگه اون آدم سابقم و نه اون دیگه آرمان سابق ، به حرف اومد:
- خوبی؟
یه پوزخند مسخره که تازگیا جرئی از وجودم شده بود نثارش کردم و به اتاقم رفتم ، یه پیراهن کوتاه مشکی تنم کردم ، تو آینه به خودم نگاه کردم ، به مداد و سرمه ی روی میز آرایش خیره شدم ، سرمه رو برداشتم و شروع به سیاه کردن پشت پلکام شدم و بعد هم بالاتر ، سرمه تو دستم شکست اما همچنان داشتم دور چشمام رو رنگ می کردم ، یکدفعه گرمم شد ، به حموم رفتم و دوش آب سرد رو باز کردم ، با لباس پریدم توی وان و غرق سردی آب شدم ، تمام بدنم خیس شده بود ، نگاهی تو آینه به خودم کردم ، ترسناک شده بودم ، سیاهی تقریبا همه ی صورتم رو پر کرده بود ، نشستم تو وان ، کم کم گرمای تنم از بین رفت ، آب رو به حالت تعادل دراوردم ، یکی از پاهام رو دراز کردم و اون یکی رو تو بغلم گرفتم ، لباسام هنوز تنم بود ، سرمه رفته بود توی چشمام و چشمام می سوخت ولی خیلی برام اهمیت نداشت ، زیر دوش تقریبا زار می زدم و با خودم مدام تکرار می کردم:
من...گیسو... یه دختربدبخت... دختری که زندگیش رو باخت... به خاطر چرت و پرتایی که اون بزرگترای به ظاهر عاقل ، به اسم سرنوشت تو زندگیش جا دادن... به خاطر تصمیم های مهمی که خودش نگرفت... من... گیسو... یه فرشته ی اسیر تو دام دیو... یه دختر که تمام داراییش از زندگی دوست خوبیه که معلوم نیست تا کی باهاشه ، دختری که بزرگترای مفت خور زندگیش ، فقط به خاطر اینکه رنگ اونا نبود ، عقاید اونا رو نداشت ، اونو مثه یه کاغذ باطله به دست یکی بدتر از خودشون سپردن... من... گیسو... دختری که مقابل تک تک اون مفت خورا ایستاد تا حقش رو بگیره... دختری که یک بار اجازه ی تصمیم گیری داشت... و متاسفانه اونم غلط بود... من... گیسو... پشیمونم... به خالکوبی های روی انگشتای دستم خیره شدم ، شیر آب رو بستم ، کم کم داشت خوابم می گرفت... من... گیسو... دختری از جنس شیشه ی فولادی.
پنج ماه گذشت و من حتی یه مقدار کم تغییری در رفتارم با آرمان نداشتم ، تمام زندگی من شده بود ، یه اتاق 70 متری ، یه ویلون که هیچ وقت صداش آزاد نمیشد... آرایش های عجیبی که رو صورتم انجام می دادم و خالکوبی هام... یه کمد لباس مشکی و یه چمدون خاطره البته با یه دنیا غم که تو این اتاق خیلی سخت جاش داده بود ، چهارمین شب از شب های پاییزی ماه مهر بود ، پیراهن مشکی آستین بلند و کوتاهی پوشیده بودم با جوراب شلواری مشکی و چکمه های کوتاه و پاشنه بلند مشکی رنگ ، صورتم رو خیلی سفید کرده بودم ، خط چشم کشیدم ، موهام بلند بود ، همه رو باز گذاشتم و دور سرم ریختم ، ترسناک شده بودم ، از این قیافه خوشم میومد ، ابروهام رو کوتاه و پهن درست کرده بودم ، قشنگ تر از همیشه شده بود ، تقه ای به در خورد ، با لحن تندی گفتم:
- هان؟
صدای آرمان اومد:
- میشه بیام تو؟
بلافاصله و بدون فکر گفتم: نه
- پس لطفا بیا بیرون.
- کسی مجبورم نکرده این کارو بکنم.
- به هر حال امشب باید باهم صحبت کنیم.
خیلی خشن گفتم:
- میام بیرون.
حوصلشو نداشتم ، هوای بیرون از اتاق یکمی سرد بود ، یه شال مشکی بافتنی داشتم ، برداشتمش و انداختم رو شونه هام ، از اتاق خارج شدم ، روی مبل چرمی مشکی رنگ لم داده بود ، رفتم و کنارش نشستم ، کمی که گذشت شروع کرد:
- حالت خوبه؟
اول خواستم بلند شم و برم اما حس کردم حرفی که می خواد بزنه مهمه ، برا همین آروم سرم رو تکون دادم ، گفت:
- خوشکل شدی.
آرایش صورتم رو می گفت ، پوزخند مسخره ای بهش زدم و گفتم:
- زیاد حوصله ندارم.
- خیل خب.
یکمی سکوت کرد و بعد گفت:
- دوتا مطلب هست که باید بهت بگم.
سرم رو به سمت راست تکون دادم که چی؟ ادامه داد:
- اول اینکه آخر این هفته یه مهمانیه از طرف خانواده ی تو که باید توش شرکت کنیم...
- من مهمونی نمیام...
تحکم صداش رو بالا برد و گفت:
- گفتم باید.
انقدری تحکم داشت که یکی بترسه اما من نه ، حوصله ی بحث کردن واقعا نداشتم برا همین سکوت کردم و با خودم گفتم: کسی نمی تونه منو مجبور کنه برم جایی. ادامه داد:
- نکته ی دوم خیلی مهمه ، می خوام خوب گوش کنی ، با حوصله... باشه؟
سرم رو تکون دادم ، شروع کرد:
- می دونی که چند وقته ما باهمیم ولی مثل اینکه تو منو نمی خوای...
اخم کردم و گنگ نگاهش کردم ، ادامه داد:
- من دیگه خسته شدم... می خوام زن دوم بگیرم ، تو هم موافقت می کنی...
انقدر شوک حرفش زیاد بود که لال شدم ، خیره نگاهش می کردم ، این مردی که رو به روم نشسته بود یه زمانی همه ی دنیاش توی چشمای من خلاصه میشد ، یه زمانی عشقش من بودم... یه زمانی دنیاش من بودم... الان چطوری داره این حرفو به من می زنه؟ مگه عاشقم نبود؟ پس اینی که داره میگه چیه؟ باورم نمیشد از این حرف تا این حد ناراحت بشم اما من دوسش داشتم... دوسش داشتم؟ بعد اون اتفاقا ، گیسو تو واقعا دوسش داری؟ خودم که باورم نمیشه ، هنوز بهت زده نگاهش می کردم که گفتم:
- می خوای چی کار کنی؟
با آرامش همیشگی اش گفت:
- می خوام یه زن دیگه بگیرم.
بلافاصله گفتم:
- که چی بشه؟
این بار اون پوزخندی زد و گفت:
- که خانمم باشه ، البته اونقدر نامرد نیستم که یادم بره تو زن اولمی ، می فهمی که؟
با این حرفش ناراحتیم جاش رو داد به عصبانیت ، عصبانی شده بودم ، صدام رو بالا بردم:
- منو طلاق میدی ، بعد هر غلطی خواستی می کنی.
حالت نگاهش تغییر کرد ، یکمی خمار شد و گفت:
- نمی تونم.
همون طور داد زدم:
- باید بشه ، باید بتونی.
خیلی کنترل کردم که اشک هام ریخته نشه اما تمام چشمم اشکی بود و حلقه ی اشک ، چشمام رو پوشیده بود ، گفت:
- بودنت لازمه.
صدام کمی پایین اومد:
- اگه برات مهم بودم نمی خواستی زن دوم بگیری ، دیگه شناختمت.
انگشتاش رو روی هم قرار داد و شروع به بازی کردن با انگشتاش کرد و گفت:
- اگه زن خودم ، زنم بود ، لازم به این کار نبود.. به هر حال خودتو واسه شرایط جدید حاضر کن ، آخر همین ماه عقد مائه ، شادی گفته عروسی نمی خواد ، ولی خوب نمی خوام کمبودی داشته باشه ، برای همین...(یه سکوت طولانی کرد و گفت) قراره بیاد اینجا... با هم زندگی می کنیم... درضمن فکر نمی کنم حضور اون تو این خونه فرقی به حال تو بکنه ، تو می تونی به زندگیت ادامه بدی ، مثه همین الان که داریم زندگی می کنیم... البته با دادگاه که حرف زدم... گفتن باید عدالت رعایت بشه... سعیم رو می تونم بکنم... می دونی...
داشت حرف می زد اما نمیشنیدم دیگه... این آرمان نبود ، این کسی که من دوسش داشتم نبود ، این همون قهرمانی که زندگی منو نجات داده بود نبود ، پس کی بود؟ یه آدم جدید رو به روم نشسته بود ، برام مهم نبود که هنوز داشت حرف می زد ، با جیغ گفتم:
- انقدر برات ارزش ندارم؟ من کیم؟ کیم؟
سکوت کرد ، یه پارچ آب با لیوان رو میز بود ، یه لیوان آب برام ریخت و لیوان رو داد بهم ، از دستش گرفتم و با لبه ی میز لیوان رو شکوندم ، خورد شد و یه قسمتی از دستم پاره شد که باعث شد مقدار خیلی کمی خون ازش خارج شه ، نشستم رو مبل ، آرمان نگاهم می کرد ، خیلی آروم گفتم:
- کی؟
- چی؟
- با کی؟ کیه؟
- اسمش شادیه ، تو شرکت آشنا شدم باهاش ، خیلی دختر خوبیه ، حداقل متوجه شدم منو برای پولم دوست نداره... می دونی یه آدمیه که...
باورم نمیشد ، آرمان منو می شناخت ، قبلا حتی اگه اسم یه دختر به زبونش میومد کلی باهاش قهر می کردم ، من آدمیم که همیشه همه چیز رو واسه خودم می خوام ، آرمان می دونست که بی اندازه روش حساسم ، پس این کارش چه معنی ای داشت؟ چی رو می خواست بهم نشون بده؟ که براش مهم نیستم؟ با این کارش دست گذاشت رو نقطه ضعفم ، خیلی هم خوب تونست اذیتم کنه ، یکمی برگشتم به عقب و به رفتارای خودم فکر کردم... هرکس دیگه ای جای آرمان بود چی کار می کرد؟ صبر... صبر می کرد... من که بی دلیل اون کارا رو انجام ندادم... می خواستم کاری کنم که آرمان از دستم خسته بشه و طلاقم بده اما الان انگاری دارم به اون دختره حسودی می کنم... خدایا؟ این منم؟ اصلا به درک ، آرمان کیه؟ یه عوضی که قبلا هم بهم خیانت کرده ، این کارش اصلا جدید نیست ، به درک ، با هرکی می خواد باشه ، حداقل شاید اون دختر باعث بشه که آرمان کاری به من نداشته باشه ، لیاقتش یه کارمند توی شرکتشه ، انگاری که من براش زیادی بودم... اینا رو با خودم گفتم و بدون هیچ حرفی بلند شدم رفتم سمت اتاقم ، جلوی در توقف کردم و گفتم:
- هرکاری می خوای بکنی بکن ، راستی دوباره می خوام بهت بگم... ازت متنفرم.
رفتم تو اتاقم و در رو بستم ، سریع قفل کردم درو ، موبایلم رو برداشتم و شماره ی لاله رو گرفتم ، جواب داد:
- گیسو؟
- سلام...
- یه مدلی حرف می زنی ، چیزی شده؟
- لاله...
زدم زیر گریه ، شاید این اولین باری بود که صدای گریم رو میشنید ، با ناباوری گفت:
- گیسو؟ اتفاقی افتاده؟ تو خوبی؟
- آرمان... می خواد دوباره ازدواج کنه...
- چی کار کنه؟
- ازدواج کنه...
- یعنی چی؟ غلط کرده.
- فعلا که هرکاری می خواد می تونه بکنه.
- برات مهمه؟
- نمی دونم.
- نباید باشه ، یا باید با تمام توانت شوهرت رو نگه داری یا اینکه خودت رو بی تفاوت نشون بدی تا از بین بره.
- دوسش ندارم.
- خوبه.
- نمی خوامش.
- عالیه.
- لاله حالم بده ، خدافظ.
گوشی رو قطع کردم ، یکمی زار زدم ، زندگیم رو دوست نداشتم ، کلی تو ذهنم با خودم حرف زدم و مثله یه دختر بچه ی چهارده ساله با خودم میگفتم دوسم داره؟ دوسم نداره؟ دوسم داره؟ دوسم نداره؟... انقدر گفتم که خواب پرده پلک رو کشید رو چشمام.
پاسخ
 سپاس شده توسط پری خانم ، rezaak ، مارال 2 ، شکوفه2 ، spent †
#4
ساعت هفت بود ، آرمان تازه رسیده بود خونه ، نگاهی به آینه کردم ، موهام رو لخت کرده بودن ، مهمانی از طرف یکی از فامیلای به درد نخور پدرم بود ، مجبور بودم برم چون ممکن بود پدر شک کنه ، پیراهن شب مشکی رنگ بلندی پوشیدم ، آرایش چشمم رو مشکی مشکی کردم ، از قصد اینطوری می گشتم تا پدرم حرص بخوره ، چون اون دیگه صاحب من نبود و تنها صاحب من شوهرم بود ، البته اونم به ظاهر شوهرم بود ، یه ساعتی گذشت ، مانتوی مشکی رنگ رو با شال مشکی و یه کفش پاشنه بلند مشکی پوشدم ، همون موقع یکی در زد ، رژلب قرمز رنگ رو روی لب هام کشیدم و گفتم:
- بله؟
آرمان- آماده ای؟
- الان میام.
شال رو روی سرم مرتب کردم ، از جلو کج کرده بودم موهام رو و شالم فقط یه تیکه از موهام رو می پوشوند چون از پشت موهام باز بود ، از اتاق رفتم بیرون ، آرمان جلوی در اتاقم بود ، گفت:
- سلام.
سرم رو تکون دادم ، ادامه داد:
- خیلی خوشکل شدی.
یکمی چندشم شد ، چیزی نگفتم و به سمت درب خروجی خونه حرکت کردم ، آرمان جلوی آسانسور ایستاد و گفت:
- ماشین تو پارکینگه.
سوار آسانسور شدیم و رفتیم به پارکینگ ، سوار ماشین آرمان شدم ، فکر کنم حدالقل 7 ماهی میشد که سوار اون ماشین نشده بودم ، حرکت کرد ، تا خونه ای که باید می رفتیم ، راهی نبود ، طی مسیر یک کلمه هم حرف نزدیم ، ماشین رو جایی پارک کرد و پیاده شدیم ، اومد سمتم و دستام رو تو دستش گرفت ، بعد یه مدت خیلی زیاد ، حس خوبی پیدا کردم از گرفتن دستاش ، اعتراضی نکردم و این باعث شد یه لبخند رو صورتش نقش ببنده ، خوشتیپ شده بود ، رفتیم سمت خونه و زنگ زدیم ، در باز شد ، وارد شدیم ، جلوی خونه ، خانم صاحبخونه به استقبالمون اومد ، لبخند زدم و تشکر کردم ، آرمان من رو به خودش نزدیک کرد ، کنار این آدما ، ترجیح میدادم تو آغوش آرمان گم بشم تا بین اونا باشم ، انگار اونم می دونست چقدر از این آدما بدم میاد و می ترسم ، می خواست بینشون گم نشم ، منم سفت تر خودم رو چسبوندم بهش ، به همون صورت به همه سلام کردیم ، رسیدیم به بابا و عموهام که دور هم نشسته بودن ، بابا با یه نفرت خاصتی به من و آرمان نگاه می کرد ، آرمان گفت:
- سلام حاج آقا.
- علیک سلام ، خوش اومدین.
- ممنون.
نگاهم رو به میز گرفتم و گفتم:
- سلام.
و بدون اینکه منتظر جوابی از کسی بشم رفتم به سمت یه اتاق و لباسام رو عوض کردم ، وقتی برگشتم بیرون ، آرمان هنوز رو به روشون وایستاده بود و با عموی بزرگم حرف می زد ، زیاد برام مهم نبودن ، رفتم سمتش ، دستاش رو گرفتم ، کمی خودم رو توی بغلش جا کردم و بعد کشیدمش سمت یه مبل دو نفره و روش نشستیم ، سرم رو گذاشتم رو شونش ، خوب می دونستم که از طرف همه زیر ذره بینم ، آرمان کمی جا به جا شد و گفت:
- قربونت برم.
خیلی آروم گفتم:
- چیزی عوض نشده.
خیلی سریع لبخند روی لبش از بین رفت ، اون شب با هزاران سختی گذشت و من بدون خدافظی با پدر و عموهام مجلس رو ترک کردم ، برگشتیم به خونه ، تا دم اتاقم همراهم اومد ، اون شب حس کردم که هنوزم اون حس های قبلی رو بهش دارم اما افسوس... داشتم می رفتم تو اتاق که گفت:
- می تونم یه دقه بیام تو؟
جوابش رو ندادم و فقط در اتاق رو باز کردم ، رفتم تو اما در رو نبستم ، اومد تو ، مانتو و شالم رو دراوردم ، کفش هام رو با دمپایی های روفرشی خوشکل و مشکی رنگم عوض کردم ، حواسم نبود ، اومد پشت سرم ، از پشت دستاش رو دور کمرم حلقه کرد ، هیچ حسی نداشتم ، سرش رو گذاشت روی شونه هام و توی گوشم زمزمه کرد:
- امشب عالی بودی.
خیلی آروم و بی تفاوت گفتم:
- ممنون.
من رو برگردوند و اول خیره به چشمام زل زد و بعد لب هاش رو روی لب هام جا داد ، دستام رو ناخاصته دور گردنش حلقه کردم ، سرم رو از سرش جدا کرد و گفت:
- هر اتفاقی که بیفته... اینو بدون خیلی دوست دارم.
نگاهم رو ازش گرفتم و با خشم به فرش خیره شدم. خودش فهمید که باید بره بیرون ، یه شب بخیر گفت و من رو ترک کرد ، منظورش از این کار چی بود؟ از این حرف؟ ترجیح دادم به نیت مثبتی نگیرمش ، لباسم رو عوض کردم و به خواب رفتم. چند هفته ای میشد که فقط تو اتاقم زندگی می کردم ، هوا تقریبا سرد شده بود ، یه بلوز مشکی رنگ پوشیده بودم با یه کمربند که باریکی کمرم رو خیلی خوب نشون میداد ، با شلوار مشکی رنگ و یه چکمه مشکی تا زانوهام ، شومینه اتاق روشن بود ، داشتم با تب لتم ور می رفتم که یه صدا تقریبا شبیه به کل شنیدم ، سریع از جام پریدم ، رفتم سمت در اتاق و بازش کردم ، صدای دست و شادی میومد ، خیلی سریع یه اخم رو صورتم نقش بست ، صدای یه پسر جوون که خیلی هم غریبه نبود اومد:
- خـب اینم عروس و داماد خوشبخت ما ، امیدوارم شاد باشید ، درست مثل اسم شادی ، امیدوارم با اومدنش تو این خونه مثله اسمش شادی رو به این آرمان اخمو ما برگردونه.
صدا از مسعود بود... یکی از دوستای آرمان ، چی داشتم میشنیدم؟ پایه هام سست شد ، توان ایستادن و گوش دادن ادامه ی صحبت ها رو در خودم نمیدیدم ، اما دوست داشتم تا کامل از قضیه سر در بیارم ، یه صدا اومد ، یه صدای زیر دخترونه ، که مثلا صداش رو آروم کرده اما به خاطر گوش های فوق العاده تیزم تونستم بشنوم که گفت:
- خب خب شادی جان امیدوارم این دختره ی غد مغرور به پروپات نپیچه ، چیزی هم گفت ، بدون ترس جوابشو میدیا...
دستام از عصبانیت میلرزیدن که صدای عصبانی آرمان رو شنیدم:
- پریسا دهنتو ببند...
صدایی نیومد ، حالم بد بود... بد تر از همیشه ، به خودم تلنگر زدم: هی گیسو ، دیدی چی شد؟ دیدی چه به روز زندگیت آوردی؟ و یه صدای دیگه تو سرم پیچید که گفت: تو سـاکت... خودم حالم خرابه. صدای سرفه ی آرمان از فکر بیرونم آورد و بعدش شنیدم...
- خب بچه ها ممنون که اومدین.
یه صدا- یعنی بچه ها گورتونو گم کنید.
صدای خنده اومد ، چندین خنده باهم ادقام شده بودند ، دوست داشتم برم بیرون ، برم و اون دختر رو که به من ترجیح داده شده بود ببینم ، برم و جلوی همه کشیده محکمی به صورت آرمان بزنم ، برم و بدترین فحش هارو نثار مسعود که روزی ادعای دوستی باهام داشت بکنم ، برم و در دهن اون پریسای کثافت رو ببندم ، برم و صدای شادی و خنده ی اون عوضی هارو سرکوب کنم ، همه میدونستن که آرمان زن داره و انقدر طبیعی برخورد میکردن... برم اونجا و به همه ی اون صداهای ناآشنا بگم : هـــی ، گیسو ایم وجود داره... حیف اما که غرورم اجازه نمیداد... پس در اتاق رو بستم ، تا به حال کسی انقدر راحت من رو زیر پاش له نکرده بود ، به دلم رجوع کردم و آروم ازش پرسیدم:
- هنوز دوسش داری؟
و صدای « خفه شو گیسو ، مگه دیوانه ام؟» دلم من رو ساکت کرد...
اینبار سری به عقلم زدم و گفتم:
- باید چیکار کنم؟
عقلم با بی رحمی گفت:
- ترکش کن و برو...
با خودم گفتم: همین کار رو میکنم ، پس فطرت بی لیاقت.
صداها خوابیدند ، حدس زدم که رفته باشند ، بغضی که به گلوم چنگ میزد از هزاران بار مردن بدتر بود و یاد یه چیزی افتادم...
تن خسته ای ولی... خوابت نمیبره... این بغض لعنتی... از مرگ بدتره...
به ذهنم علامت خفگان دادم و رو تخت دراز کشیدم ، بیشتر از حد معمول میخوابیدم ، کار دیگه ای نداشتم ، اون اتاق برام خیلی کوچیک بود ، طوری که انگار آواری رو سینه هام ریخته و سنگینی میکنه ، نفسم انگار به شماره رسیده بود ، تند تند نفس کشیدم ، چشمام رو بستم تا از نیروم کمک بگیرم... با خودم گفتم: هی دختر..بخواب... فقط سعی کن بخوابی... اونقدر با خودم حرف زدم تا تونستم آروم شم... این یکی از مهارت های من بود... چشمام رو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم که باعث شد چند ساعتی از مبارزه ی دلم با عقلم راحت باشم...
تصمیم گرفته بودم اینبار هرکی این کار رو کرد اخراج کنم... عصبانی موهای پخش شده تو صورتم رو کنار زدم و نشستم ، با یه صدای خیلی بلند فریاد زدم:
- هرکی هستی از فردا نمیخوام تو این خونه ببینمت.
دوباره شنیدم:
- خانم؟ به خدا تقصیر من نیست ، آقا گفتن بهتون بگم برا شام تشریف بیارین ، به خدا من فقط حرف ایشون رو اجرا کردم...
کم کم داشت یادم میومد... امروز روز عقدش بود و شب با پروئی تمام از من میخواست برای شام برم بیرون ، داد کشیدم:
- تا یک ثانیه دیگه میری وگرنه رنگ این خونه رو هم باید از ذهنت پاک کنی...
صدای قدم اومد در اومد ، اتاق غرق سیاهی بود ، بلند شدم و چراغ رو روشن کردم ، صدای آرمان اومد:
- گیسو... بیا شام...
نذاشتم حرفش تموم شه و گفتم:
- شام نمیخوام... هیچی نمیخوام... گمشو برو
و به دنبالش اولین چیزی که دم دستم بود رو پرت کردم طرف در که شکست ، صدای دخترونه و ظریفی اومد که با کمی دلهره گفت:
- آرمان چی شده؟
آرمان- گیسو شام نمیاد...
بی حرکت مونده بودم رو تختم و جم نمیخوردم... صدای تقه ای به در اومد و به دنبالش همون صدای دخترونه که احتمالا مال شادی بود:
- گیسو خانم؟؟
سرم از عصبانیت داشت منفجر میشد ، با عصبانیت و پرخاش رفتم سمت در ، میخواستم کشیده محکمی بزنم به صورتش که یه فکر آنی من رو از این کار بازداشت ، بی حرکت پشت در ایستادم و سکوت کردم... دوباره شنیدم:
- گیسو خانم؟؟
پاسخ
 سپاس شده توسط ساچلين ، پرنیان92 ، rezaak ، پری خانم ، شکوفه2 ، spent †
#5
اشک هایی که نمیدونستم کی ریختن رو پاک کردم ، نفسم رو فوت کردم و گفتم:
- شام نمیخورم.
- اما ما میخوایم با شما شام بخوریم.
انگار که با یه بچه ی سه ساله در حال صحبت بود ، بلند تر گفتم:
- شام نمی خورم.
- اما میخوایم که شما هم باشید.
عصبانی بودم مشتم رو به دیوار کوبیدم ، لعنتی... خودش رو با آرمان یکی میکرد ، یعنی اون و آرمان یک سمتن و من یه سمت دیگه ، حالم ازشون به هم میخوره ، صدای آرمان اومد:
- تو برو سر میز شادی.
اشک ها بار دیگه ریختن ، نشستم پشت در ، هنوز حضور آرمان رو پشت در حس میکردم ، نگاهی به خالکوبی دست هام انداختم ، صدای ملایم آرمان اومد:
- گیسو پشت دری؟
جوابی ندادم و بی صدا اشک ریختم ، شنیدم:
- چیکار داری میکنی؟
با صدای لرزان گفتم: برو عوضی... هرچی زودتر از اینجا میرم حیوون آشغال.
- این چه کاریه داری با خودت میکنی؟ تو داری گریه میکنی؟
داد زدم: گمشـو.
بار دیگه صدای آرومش اومد:
- دستاتو بذار پشت در...
انگار مثل من نشسته بود ، تکونی به دست هام ندادم ، ضربه ای به در زد و گفت:
- اینجا.
چیزی نگفتم ، شنیدم:
- وای که چقدر دلم برا اون خالکوبی های خوشکلت تنگ شده.
دست هام رو مشت کردم ، مشتم رو محکم به در کوبیدم و گفتم:
- گم شو برو.
از پشت در کنار رفت ، ضربه ای که با دست هام به در زدم خیلی محکم بود.
- هنوزم میخوام برای شام بیای بدون تو هیچ کس شام نمیخوره.
خیلی هم بد نمیشد تا اون رو میدیدم ، خشمم فروکش شد و با افکار شیطانی تو ذهنم اشک هام پاک شدن و گفتم:
- باشه میام.
صدای شاد آرمان گفت:
- منتظرت میمونم تا باهم بریم.
با حالت بدی گفتم: برو پیش زنت تا بیام.
صدای قدم هاش رو شنیدم ، به سمت چمدونم رفتم ، شلوار لی مشکی رنگ پوشیدم ، چکمه های بلند مشکی رو روش پوشیدم ، تاپ مشکی رنگ رو تنم کردم و روش بلوز بافتنی که سوراخ های بزرگی داشت و پایینش کج بود رو پوشیدم ، موهام رو باز کردم و دور سرم ریختم ، انگار برای یه مهمونی داشتم آماده میشدم ، جلوی آینه نشستم ، پشت پلک هام رو کاملا سیاه کردم ، ابروهام رو هم مشکی تر کردم ، پایین چشم چپم رو هم رنگ خالکوبی دست ها و چونه ام کردم ، به قیافه ی خودم چشمکی زدم ، رژلب فسفری رنگی به لب هام کشیدم ، بلند شدم و آروم روی سنگ های اتاقم راه رفتم ، همه ی این ها حدود نیم ساعت طول کشید ، از در بیرون رفتم و به سمت سالن برای خوردن شام رفتم ، رسیدم ، آرمان سر میز نشسته بود و شادی سمت چپش ، قبلا که من و آرمان با هم شام میخوردیم همیشه آرمان اونجا می شست و من سمت راست ، حالا سر میز نشسته بود که چی؟ میخواست بگه که از من بالاتره؟ من نمی فهمم مگه الان چه سالیه که این عوضی من رو با زن دومش تو این خونه سر یه میز غذا میخواد بنشونه ، حالم ازش به هم میخورد ، نزدیک میز شدم و خیره به دختره ، خیلی کم سن و سال تر از اونکه فکر میکردم بود ، از دیدنم تعجب کرد ، آرایش صورتم براش عجیب بود ، سریع بلند شد ، موهای قهوه ای رنگ بلندی داشت ، بینیش حالت قشنگی نداشت و لب هاش هم کاملا معمولی بود ، تنها چیز خاص صورتش که گرچه زیبایی فوق العاده ای نداشت چشم های سبزرنگش بود ، خیلی لاغر بود ، یعنی لاغر مردنی بود ، مثل یه اسکلت ، گفت:
- سلام ، من شادیم.
و دستش رو به سمتم دراز کرد ، نگاهی به دست هاش انداختم ، آرمان هم نگاه میکرد ، خودش دست هاش رو کشید عقب ، آرمان داد زد:
- شام رو بیارید.
نگاهی بهم انداخت و گفت: خوشکل شدی ، مثل همیشه.
از تعریفش به هیجان نیومدم و ذره ای خوشحال نشدم ، شنیدم:
- بشین.
نگاهی به میز کردم و به صندلی ها و بعد به چشم های آرمان ، فهمید از وضعیت نشستن خوشم نمیاد اما تکون نخورد و فقط با دست صندلی سمت راست رو کشید عقب ، با حرص نشستم ، غذا رو آوردن ، سوپ داغ تو بشقاب حالم رو به هم میزد و دوست نداشتم حتی یک قاشق غذا بخورم ، صدای شادی اومد:
- آرمان چی میخوری؟
سرم پایین بود و با غذا بازی میکردم ، صدای آرمان رو نشنیدم اما صدای اینکه داشت براش غذا میریخت رو شنیدم ، خیلی سخته کسی که روزی تمام عشقت بوده و تو به خاطرش از جونت هم می گذشتی ، حالا جلوی تو کنار یکی دیگه باشه ، دلم سخت شکست ، قلبم و غرورم تکه تکه شدن ، این سرنوشت لعنتی حق من نیست ، کاش همه چی به قبل برمیگشت ، اون موقع یا هیچ وقت آرمان رو تو زندگیم یاد نمیدادم و یا... یا هیچ وقت از دستش نمیدادم ، کلافه بودم از میزشام بلند شدم و بی حرف به اتاقم رفتم ، یک ساعت گذشت هوای اون اتاق واقعا برام سنگین بود از اتاق بیرون رفتم و تصمیم به زدن چرخی در عمارت گرفتم ، رفتم به سمت سالن اصلی که مخصوص مهمانی ها بود ، از جلوی پله ها رد میشدم که آرمان رو دیدم با شادی ، دست های شادی دور کمر آرمان بود و صداش رو شنیدم که گفت:
- تا حالا طبقه ی بالا رو بهم نشون نداده بودی آرمان.
- میریم میبینیم عزیزم.
مشت هام رو فشار دادم ، یاد اولین روزی که تو این خونه بودم افتادم و صدای آرمان تو سرم...
- تو منو نابود کردی دختر...
با ناخن های بلندم به گوشت دستم فشار آوردم ، رد شدم و رفتم ، از آشپزخانه رد میشدم که صدای چندتا از خدمتکار هارو شنیدم ، هرکس یه چیز میگفت...
- آره واقعا... خوب شد شادی خانم اومد ، ایشالله حضورش تو این خونه برکته...
- زن خیلی خوبیه از اون گیسو ی مغرور خیلی بهتره
- میدونی ، به خدا اخلاقش عالیه ، دیدی چیکار کرد امروز؟ چقدر خوش برخوردی کرد؟ حالا اون زنیکه رو رفتم صدا کردم میخواست منو اخراج کنه.
- بی انصافی نکنید گیسو خانم هم اون اوایل خوش برخورد بود بعد از مشکلاتش با آقا اون قدر بی اعصاب شد... ما همه خدمتکاریم ، خدمتکار جماعت هی باید سرکوفت بخوره و حق اعتراض هم نداریم...
- ولی این شادی خانم خدا کنه این زنه رو بندازه از اینجا بیرون ، با اون ریخت و قیافش...خیلی زن خوبیه به خدا ولی...
چقدر فضول بودن و چقدر حرف مفت میزدن ، عصبانی شدم ، بی فکر رفتم به آشپزخانه و چهارتا خدمتکار زن کنار هم نشسته بودن با دیدنم زبان هاشون قفل شد و همگی سنگ کوب کرده بودن ، با داد گفتم:
- آره... آره اخلاقش به شماها میخوره ، خوبم میخوره ، چون شبیه شماست ، از شماهاست ، بدبخت بیچارس ، لنگه شماها ، دهاتی و بی خانوادس ، گم شید همتون برید بیرون ، تا من تو این خونم خانم این خونه منم ، فهمیدین؟ همه اخراجید ، هرکسی پشت سر من چرت و پرت بگه همینه وعضش ، همین الان همه وسایلتون رو جمع میکنید میرید بیرون...
صدام رو بالاتر بردم و گفتم: شنیدید یا نه؟
همشون اشک تو چشم هاشون جمع شده بود ، یکی گفت:
- آخه خانم... ما این موقع شب کجا بریم؟ تورو خدا ببخشید مارو.
- اگه وسیله ای ندارید میگم همین الان نگهبان ها بیان و پرتتون کنن بیرون.
از آشپزخانه بیرون رفتن و سریع به اتاق خدمتکار ها رفتن ، یکیشون میرفت سمت پله ها که گفتم:
- هی مثله اینکه خیلی تنت میخاره.
صداش رو بالا برد و با گریه گفت: خانم تورو خدا مارو نندازید بیرون این موقع شب...
صدای پاهای کسی اومد که از پله ها پایین میاد ، سه خدمتکار دیگه آماده شده با چمدون هاشون اومدن به سالن و دست یکیشون یه چمدون اضافه و یک چادر بود تا به اون زن بده ، گفتم:
- صدات رو واسه من بردی بالا؟ گمشید بیرون معطل چی هستید؟
صدای آرمان اومد: چی شده؟
بهش نگاه کردم و گفتم:
- از این خدمتکار های بیشعورت بپرس.
آرمان دوباره گفت: چی شده گیسو؟
داد زدم: چرا معطلید؟ بیرون.
آرمان- داری بیرونشون میکنی؟ واسه چی؟
- به خودم مربوطه...
یکی از خدمتکار ها- آقا تو رو خدا این موقع شب مارو نندازید بیرون.
آرمان- گیسو این موقع شب که نمیشه ، باید باهاشون تسویه حساب کنم حدالقل.
- همین الان پولاشونو بده گم شن بیرون.
- ولی گیسو؟
- اینا نمیرن؟ پس دوست داری من برم...
- گیسو...
با داد گفتم: پولاشونو بده.
رفت بالا و با چهار بشته برگشت و تک تک به خدمتکار ها داد ، صدای خواهش و تمنا هاشون و معذرت خواهی هاشون از من بلند شد ، از خونه انداختمشون بیرون و خودم پشت سرشون رفتم تو حیاط صدای پارس کردن سگ ها میومد ، رفتیم سمت در و به نگهبان گفتم تا در رو باز کنه ، انداختمشون بیرون که یکیشون گفت:
- این دور از انسانیت بود گیسو خانم ، خدا رو خوش نمیاد تو این شب سرد مارو اینجوری انداختی بیرون... خدا از سر تقصیراتت بگذره.
داد کشیدم: سی کیلومتری اینجا نبینمتون.
آشغالای عوضی... رو به نگهبان گفتم: راشون نمیدی بیان تو دیگه.
- چشم.
برگشتم به عمارت و در رو بستم ، آرمان جلوی در بود ، لرز عجیبی تو تنم افتاده بود ، بیرون خیلی سرد بود و یخ کرده بودم ، اون موقع اصلا برام مهم نبود که چی به سر اون چهارتا خدمتکار میاد... آرمان با دیدنم بهم نزدیک شد ، در رو بستم ، چند قدم که جلو رفتم بهش نزدیک شدم ، با دست هاش یک دفعه از کمر بغلم کرد و دست هاش دور کمرم قفل شد ، چیزی نگفتم و دست هام بی حرکت کنار تنم بودن ، گفت:
- گیسو... وای گیسو... تو چقدر شیرینی تو هر لحظه... حتی عصبانیت...
این حرف رو قبلا هم زده بود ، رو بهش گفتم:
- آرمان... ازت متنفرم... خیلی بدم میاد ازت.
پاسخ
 سپاس شده توسط saba3 ، پری خانم ، مرضیه15 ، شکوفه2 ، spent † ، saba3
#6
برگشتم به اتاق و در رو قفل کردم ، یه لباس خواب ضحیم مشکی پوشیدم و کفش هام رو دراوردم و به پاهام استراحتی دادم ، بغض خیلی بدی به گلوم چنگ میزد... هیچ کس تو این دنیای بزرگ منو دوست نداره... حتی اون خدمتکار ها ، یه نخ سیگار برداشتم و کشیدم ، تو تب لتم فقط یه آهنگ ایرانی بود ، هندفری رو تو گوشم گذاشتم و پک محکم دیگه ای به سیگار زدم...
وقتی دلت شکست ، تنها و بی هدف
شب پرسه میزنی ، از هر کدوم طرف
روزای خوبتو انکار می کنی
این واقعیتو تکرار می کنی
اطرافیانتو از دست میدی و
افسرده میشی و از دست میری و
دور خودت همش دیوار می کشی
افسوس می خوری...
سیگار می کشی...
تن خسته ای ولی خوابت نمیبره
این حس لعنتی از مرگ بدتره
دل می کنی از این ، دل می بری از اون
یک اتفاق تلخ ، افتاده بینتون
می بری از همه
از هرکسی که هست
این حال و روزته
وقتی دلت شکست...
لعنت به هرکی تو این دنیا باعث بشه اشک تو چشم هام جمع شه ، لعنت به همه ی اونایی که اشک رو به چشم هام آوردن ، لعنت به اون مادری که من رو آورد رو زمین ، لعنت به پدری که من رو از این زمین متنفر کرد ، لعنت به هر آدمی که خوشبخته ، آرامش من پیش این آدما نیست... سلام بر شیطان... سیگارم رو تو جا سیگاری له کردم و تکرار کردم... ذره ذره وجود همتون رو میگیرم آدمای پست... آرامش من پیش شیطان بود... زندگی تک تکتون رو نابود میکنم... مرگ رو تبدیل به یه آرزو میکنم برای همگیتون... خنده ی بلند و شیطانی کردم... له شدن هیچ کس زیر پاهام برام مهم نبود ، همه رو مثل همین سیگار له له له میکنم ، قسم به روحم و وجودم... نابودتون میکنم... یه عمر همتون آزارم دادید ، از امشب دیگه کافیه.
نگهبان جلوی در گفت: اما آقا گفتن شمارو راه ندیم.
عینک آفتابی رو از چشم هام دراوردم و رو بهش با خشم گفتم: تو مثله اینکه از جونت سیر شدی.
در رو باز کرد و با تردید کنار رفت ، با چشم غره ای بهش از در تو رفتم و وارد حیاط شدم ، از جلوی استخر رد میشدم ، بدترین خاطره ی عمرم همین جا بود ، تو همین حیاط و کنار این استخر...
با دست های بزرگ و قدرتمندش سرم رو گرفته بود و به زیر آب برده بود و نگه داشته بود ، داشتم خفه میشدم ، مرگ رو با تمام سلول های بدنم لمس میکردم ، دست هام رو تو آب تکون میدادم ، داشت من رو تو آب استخر خفه میکرد و من هیچ کاری نمی تونستم بکنم ، میخواست من رو بکشه فقط به خاطر اینکه عقاید من از اونا نبود ، فقط چون مثله اونا نبودم ، پدرم یه حروم زاده ی عوضی که سگ بهش شرف داره و شرمم میاد اون رو به اسم پدر بشناسم ، اگه اون لعنتی نبود... سرم رو تو آب نگه داشته بود و ذره ای رحم نمیکرد ، اصلا متوجه نبود که من دخترشم و از جون و جنس خودش ، متوجه نبود که خون های اون و جدشه که تو رگ های منن ، داشت من رو میکشت و دائم تکرار میکرد:
- دختره ی عوضی... فکر کردی زنده ات میزارم؟ آبرو ی این خانواده رو نمی زارم یه نکبت مثله تو ببره ، تو خرابی...
یادمه اشک می ریختم ، یادمه غرورم چطور خرد میشد ، یادمه اون مرد داشت منو له میکرد ، دیگه نمی تونستم نفس بکشم ، لحظه ای سرم رو از آب استخر بیرون آورد و گفت: چیه؟ داری میمیری؟ و من نفس عمیق بلندی کشیدم ، دوباره سرم رو زیر آب کرد و گفت: باید بمیری... باز هم سرم رو تکون میدادم تا بتونم بیام بالا ، با دست هام دست هاش رو گرفتم و سعی کردم از روی سرم بردارم اما به موهام چنگ زد و سرم رو بیشتر هول داد تو آب ، دیگه نمی تونستم نفس بکشم ، داشتم با زندگی ای که اون موقع یه امید توش داشتم خدافظی میکردم ، سرم رو بی رحمانه بالا آورد ، موهام داشتن کنده میشدن ، سرم رو محکم به نرده استخر کوبوند ، یه بار... دوباره... پنج دفعه سرم رو کوبوند به نرده استخر و آب استخر رو با قرمزی خونم رنگ کردم... یکدفعه فشار دست هاش از رو سرم برداشته شد و به ثانیه نکشید که ضربه محکمی به کمرم خورد و پرت شدم تو استخر ، شنا بلد بودم اما تو اون قسمت عمیق استخر درحالی که پیشونیم شکسته بود و تا ثانیه ای قبلش درحال خفه شدن بودم ، نمی تونستم تکون بخورم ، مرگ رو چشیدم و با دنیا خدافظی کردم ، با فشار به ته استخر پرت شدم ، فقط نفس هام رو بیرون میدادم ، کم کم به سطح آب اومدم ، احساس سبکی کردم و مرگی که فکر میکردم حقم نیست ، صدای پدرم تو گوشم میپیچید که هنوز هم فحش میداد و ذره ای تلاش نمیکرد تا من زنده بمونم ، همون موقع بود که فرشته ناجی من پرید تو آب ، دایره بزرگی از پریدنش درست شد ، با لبخند تو دلم ازش تشکر میکردم که کاری کرده که من بتونم دوباره عشقمو ببینم ، به سمتم اومد ، من رو بغل کرد ، با اینکه اصلا حال خوبی نداشتم اما بیهوش هم نبودم و همه چیز رو میدیدم و می شنیدم اما تار و خیلی آروم ، از آب من رو کشید بیرون ، تمام وزنم رو انداخته بودم روش و من رو تقریبا رو زمین میکشید ، ایستاد جلوی بابا و با داد گفت:
- معلوم هست چیکار دارید می کنید؟
پدرم غرید: ایندفعه شانس آوردی...
و صدای خاله شیرین که گفت:
- بس کن دیگه ، چرا اینقدر این بچه رو اذیت میکنی؟
همون طور می رفتیم سمت ساختمان ، خاله ادامه داد:
- اگه مادرش زنده بود نمی تونستی باهاش این کارارو بکنی.
بابا- شما نمیخواد تو این مسائل دخالت کنید ، دیگه هم نیاید به خونه ی من ، مشکلات خانواده ی من به خودم مربوطه.
- آره که بذارم دختره رو بکشی ، ما میریم ، گیسو هم با ما میاد ، دیگه هم بر نمی گرده ، تو فکر کردی این دختر کسی رو نداره؟
با صدای ناله مانند و ضعیفم گفتم: خاله من جایی نمیام ، می خوام بمونم و با آرمان ازدواج کنم...
شوری خونی رو که از تو دهنی خوردن از بابا تو دهنم پخش شد هنوز هم به یاد دارم ، مدت تقریبا زیادی بود که خیره به استخر نگاه میکردم ، با خودم تکرار کردم که هدف مهم تری دارم ، بی صدا به حیاط پشتی رفتم و مطمئن شدم کسی دنبالم نیومده باشه ، به سمت قســمتی که اسلحه رو خاک کرده بودم رفتم ، نفس تو سینه ام حبس شده بود ، یه صدا باعث شد که برگردم...
پاسخ
 سپاس شده توسط پری خانم ، شکوفه2 ، spent † ، پری خانم ، spent †
#7
باریک ولی اصن اهل رمان نیسم
دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
رمان دموکراسی عشق (اسرار آمیز ، عاشقانه) به قلم: خودم 1
پاسخ
#8
فـــــــکر کـــنم بهــــتره یک ســری پســـت ها رو برای همه رمـــآنا بذارم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دوســـتای عزیزم مرســـــــی که تشــکر میکنید امـــا اگه رمــآن رو نخوندید و نمی تونید راجــع بهش نظــر بدید لطفـــا اسپم نزنیــد.
پاسخ
 سپاس شده توسط sanay-f ، ըoφsիīkα
#9
من ادامشو می خوامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
پاسخ
 سپاس شده توسط ըoφsիīkα
#10
اسپــم ندید !
مخصوصا وسط زُمان همه شاید از اول رُمانو دُنبال نکنن و نمیتونن پستای کاربرارو از بین اسپمای شُما پیدا کُنن !
پس : در صورت مشاهد اسپم =اخطار 20درصد !
پری خانوم مخصوصا شُما !
all falling stars one day will land
all broken hearts one day will mend
and the end is still the end whether you want it or not
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
Clocket رمان سه به علاوه یک
  دانلود رمان به صورت [PDF]
Book رمان دخــــتريـ با چشمانـ سرخـ....
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  رمان "دلخوشی"
  رمان طنز فلشخوری با حضور آقا صابر و کاربران فعال گ.آ
  رمان کرم ریزی به سبک سلطنتی
Minioni وب ناول(رمان)زیبای *نفرین زیبا*طنز و عاشقانه
  وب ناول *نفرین زیبا*عاشقانه و طنز(ترجمه خودم)خیلی قشنگه از دستش ندید/
Subarrow رمان کوتاه تلافی تا خیانت

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان