امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده

#13
فاضل به سمتمون اومد و گفت:
-عمه میگه عاقد اومده
رنگ از روی آرام بیش از قبل پرید
امیر گوشه آستین مانتو ی سف ید آرام و گرفت و با خودش به سمت پله ها کشیدش .
به راه پله ی دوم که رس ید یم امیر برگشت و رو به فاضل گفت:
-شما و آرام برید من آیلی نو کار دارم
فاضل کمی با اخم نگاهمون کرد و آرام نگران و با غم نگاهم کرد و در آخر با فاضل از پله ها رفتن باال.
امیر برگشت و یهو مچ دستم رو گرفت و من رو کشید به سمت زیر پله ها
در اتاق کوچیکی رو باز کرد و هولم داد داخل و وحشت زده نگاهش کردم و گفتم:
-چی کار می کنی !
نگاه مرده بی روحش رو به چشمام دوخت و گفت:
-االن می گم...
هم زمان به سمتم اومد و قلبم تو دهنم م ی زد!
خشک شده گفتم:
-چی!
موچ دستم رو گرفت و فوری من رو کشید وسط پذ یرایی و آروم گفت:
-حلقه ام گرفته بود،من رو برد بام بعد انگار داره راجب خر ید شکالت حرف میزنه یهو برگشت نگام کرد گفت:
-با من ازدواج م ی کنی؟
منم هنگ کرده بودم نمی تونستم هیچی بگم.
اونم گفت باید بهش فکر کنی ...مجبوری!
آیلین هنوز ضربان قلبم رو هزاره
کدوم آدم عاقلی تو کم تر از دو هفته دوستی پیشنهاد ازدواج میده!
با دهنی نیمه باز خواستم چی زی بگم که صدای معین و از پشتم شنیدم:
-آرام کجا بودی!
آرام هول شده و رنگ پریده خواست چیزی بگه که به جای اون گفتم:
-تو ترافیک مونده،ماش ینِ ام خراب شده.
معین با شک گفت:
-چرا گوش یش رو جواب نمیداد؟
آرام باز رنگش پرید و من کالفه گفتم:
-چون گوش یش مال قرن هیتلره
برای همین میخواد گوش ی بخره دیگه این همش باطری خالی میکنه
معین با چشمای ریز شده کم ی نگاهمون کرد و گفت:
-عجب
هم زمان نشست رو مبل و ت ی و ی رو روشن کرد.
اخم کرده دست آرام رو گرفتم کشوندمش سمت اتاق و تا وارد شد یم در رو بستم و گفتم:
-تو که نمی خوای بله بد ی!؟
آرام سرش رو پایین انداخت و گفت:
-چرا ندم؟
بهت زده بازوش رو گرفتم و گفتم:
-زده به سرت!
تکونش دادم و با صدایی ک به زور کنترلش کرده بودم تا باال نره گفتم:
-روانی پسره هی چی نداره! ی ه موتور داره کال
حتی نمیدونیم کی ه و چی ه...عجیب غریب و روانیم که هست! آخه کی این جور ی مثل روانیا خواستگاری می کنه!
آرام اخم کرده سر بلند کرد و گفت:
در ضمن موتورش از این گروناستآیلین پوریا من رو ولم کرده ول ی امیر دوسم داره!
باباشم چند ساله داره با عموش برای ام یر ی ه خونه خیلی قشنگ میسازن،انگار زمین از پدر بزرگشون تو ی ه منتطقه خوب داشتن
اینا ام با وام آروم آروم ساختن
امیر گفت خونه خیلی ش یک و توپیه...خودشم که حقوقش خیلی داره خوب میشه...تازه شبا تعمیر کاری می کنه عصرا میاد سالن
و روزا ام دانشگاه.
موهام رو باحرص کشیدم و گفتم:
-پولش هیچ ی...اصال این پسره پولدار...مهم اینه خُله...دوسشم ندادی!
آرام کالفه و مضطرب انگار سعی می کرد خودش و گول بزنه نه منو گفت:
-عالقه بعد ازدواجم به وجود میاد،مهم اینه من رو دوست داره!
با حرص زدم به شونش و گفتم:
-فقط میتونم بگم خاک تو سرت
غم زده نگاهم کرد و با حرص رفتم رو زم ین نشستم و گفتم:
-رسما داری سر لج بازی با پوریا گوه میزنی به آیندت!
آرام نشست گوشه ا ی و سرش رو
رو زانوش گذاشت و گفت
-من رو ولم کرد...نیومد دنبالم سر قولش نموند
منم به پاش نمی مونم.
سرش رو بلند کرد و با چشمای اشکی گفت:
-بهش میگم دوسش دارم و قبولش م ی کنم
بابا اینا هم چون پسر سالم و بد ی نیست و از ترس پور یا فوری قبول می کنن
مبهوت گفتم:
-تو زده به سرت!
آروم گفتم:
-ببین ک ی گفتم...ته این بازی اونی ک
می بازه تو یی!
***
تینا با لبخند دستش رو دور بازوی پوریا حلقه کرد و گفت:
-چرا اومد ی بیرون؟ همه دارن راجب مراسم عروس یمون حرف می زنن.
پوریا نفس عمیقی کشید و کالفه گفت:
تینا غم زده روبه رو ی پوریا ای ستاد و انگار تازه حقی قت به روش آورده شده بود و نمی تونستتینا من چند بار بهت بگم ازدواجمون سوریه تا من بتونم اقامت این جا رو بگ یرم؟
جلوی ریزش اشکاش رو بگ یره
پوریا به موهاش چنگ زد و حتیپوریا من دوست دارم!چرا ای ن ازدواج رو واقعی نکنیم!؟
نمی تونست لحظه ای خودش رو کنار تینا تصور کنه
-من دوست ندارم
پشتش رو کرد و مسیر سنگ فرش شده رو طی کرد و جلوی ماش ینش ایستاد و دزدگ ی ر را زد.
تینا با گر یه داد زد:
-چون آرام رو دوست داری؟
پوریا عصبی به تینا زل زد و حتی اسم آرام هم قلبش رو به بازی می گرفت
-به تو ربطی نداره
تینا عصبی گفت:
-می دونم م ی خوا ی با ازدواج با من اقامت بگ یری و بعدش اونو بیاری پیش خودت...
پوریا خیره چشمای رنگ ی تینارو ارزیابی کرد و گفت:
-آره میخوام همین کارو کنم،آرامم باهام میاد.
تینا با پوزخند گوش ی اش رو از جیب شرتک لیمویی اش ب یرون کشید و بعد از چند لحظه صفحه بزرگ و لمسی گوش ی رو به
سمت چهره در هم پوریا برگرداند و گفت:
-جهت اطالعت فهمیدم آرام پیج من و تورو با پیج فیک دنبال میکنه و پست نامزد یمونم دیده...ی عنی این طوری بگم که آرام...بی
آرام!
پوریا خشک شده یک قدم به تینا نزدیک شد و ناباور گفت:
-باید بهش توضیح بدم
تینا با چشمای گرد شده گفت:
-نه!
پوریا با نیشخند گفت:
-ممنون که اطالع داد ی
هم زمان سوار ماش ینش شد و نگهبان در باغ را باز کرد و پوریا پاش رو رو ی پدال گاز گذاشت و بدون دیدن دویدن های تینا
پشت سرش از باغ خارج شد.
تینا با گر یه گوش ی اش رو به زمین کوبید و جیغ زد:
-گند زدم...خدا لعنتت کنه آرام
***
نفس عمیق ی کشیدم و چند بار چشمام رو باز و بسته کردم.
-آیلین؟
برگشتم و مبین فوری به سمتم دویید و کروات زده گفت:
-دست گلش جا موند!
سری تکون دادم و مامان هول زده چادرش رو، رو سرش کشید و گفت:
-آیلین تو آرام چتونه؟چرا رنگتون پریده!
بهت زده نگاهش کردم و بعد چند وقت آرایش قشنگ ی داشت و این جوون تر نشونش م ی داد.
رفتم سمت ماش ین دایی و فاضل از ماش ین پیاده شد و خی ره به صورتم زل زد و گفت:
-چه خوشگل شد ی!
اخم کرده گفتم:
-مرس ی
در سمت آرام رو باز کردم و گفتم:
-بیا پایین دیگه
فاضل ازمون دور شد و آرام مضطرب شال توری و سفید رنگش رو پشت گوش زد و نالی د :
-وای آیلین غلط کردم.
دستش رو گرفتم و از ماش ین کشیدمش بی رون و گفتم:
آرام با رنگ رو روی پریده پیاده شد و به خاطر گری ه کمی گوشه چشماش س یاه شده بودیه ماه پیش تو ی اون اتاق کوفتی خودم رو جر دادم ول ی گوش نکردی االن دیگه نمی تونی هیچ غلط ی بکنی
زود با گوشه شالِ فیروزه ای م خط چشمش رو درست کردم و غریدم:
-گری ه نکن!
-آرام
برگشتیم و هر دو به امیر زل زدیم،
تی شرت مشکی جذب و کت تک سفید
شلوار کتون جذب مشکی با کالج های براق مشکیش،موهای مواج و تیره اش که رو به حاال حالت داده شده و چشماش مثل
همیشه بی روح و سرخ بود و اون قدر زیر چشماش کبود شده و چهره اش ترسناک دیده میشد که چشمام گرد شد.
به سمتمون اومد و به آرام لبخند ی زد و آروم مچ دستش رو نوازش کرد و گفت:
-میدونم استرس دار ی،ولی االن میریم داخل و همه چی ز تموم میشه.
آرام سرش رو پایین انداخته و امیر سر بلند کرد و گفت:
-بریم
فاضل به سمتمون اومد و گفت:
-عمه میگه عاقد اومده
رنگ از روی آرام بیش از قبل پرید
امیر گوشه آستین مانتو ی سف ید آرام و گرفت و با خودش به سمت پله ها کشیدش .
به راه پله ی دوم که رس ید یم امیر برگشت و رو به فاضل گفت
-شما و آرام برید من آیلی نو کار دارم
فاضل کمی با اخم نگاهمون کرد و آرام نگران و با غم نگاهم کرد و در آخر با فاضل از پله ها رفتن باال.
امیر برگشت و یهو مچ دستم رو گرفت و من رو کشید به سمت زیر پله ها
در اتاق کوچیکی رو باز کرد و هولم داد داخل و وحشت زده نگاهش کردم و گفتم:
-چی کار می کنی !
نگاه مرده بی ر وحش رو به چشمام دوخت و گفت:
-االن می گم...
هم زمان به سمتم اومد و قلبم تو دهنم م ی زد!
-د...دار ی چی کار می کنی؟
نیشخند ی زد و گفت:
-نمی خوام بخورمت...نمی خوام تو بهترین روز زندگیم شب یه دراکوال بیفتم تو عکسا،بیا گریمم کن...این کبودی زیر چشمام رو از
بین ببر
اخمام در هم فرو رفت و نمی دونم چرا ول ی دویت نداشتم کارش باهام این باشه
چند بار نفس عمیق کشیدم تا از این حس مزخرف بیام ب ی رون با حرص گفتم:
-مگه من وسایل گریمم رو با خودم این ور و اون ور می برم؟
نیشخند زد و کیف بزرگ ی که رو شونم بود رو گرفت و تکونش داد و گفت:
-بعید می دونم لوازم آرایشت رو با خودت نیاورده باش ی
با حرص گفتم:
-فقط به خاطر آرام
با پوزخند نگاهم کرد و کیفم رو باز کردم و به اطراف نگاه کردم داخل یه جایی مثل انباری بودیم،نردبون و ...داخلش بود
در کیفم رو باز کردم و کیف لوازم آرایشم رو در اوردم
روبه روش ایستادم و کرم پودر و رژ گونه رو در آوردم
به چشماش زل زدم و زیر چشماش و کرم پودر رو زدم با انگشتم آروم زیر چشماش رو محو کردم و به چشمام زل زده بود.
آرکم گفت:
-چشمات مثل آرامه!
با نیشخند در حالی که با انگشتم کرم رو ، رو گونه اش می زدم گفتم:
-چون دو قلویی م
خم شد سمت چشمام و گفت:
-نه...حالتش شبیهه...تا وقتی که حرف نزنی...اخم نکن ی،عصبی بازی درنیار ی...نمیتونم تشخیصتون بدم.
اخم کردم و خیره نگاهش کردم و با شصت کمی پوستش رو یک رنگ کردم و گفت:
-مهراد رو دوست ندار ی؟
با حرص گفتم:
-امیر چه قدر حرف میزن ی
نیشخند زد و بهم نزدیک شد و سرش رو خم کرد سمت صورتم و گفت:
-من آرام رو دوست دارم، ول ی تو مهراد رو دوست نداری، دنبال پولشی!
پوزخند زد و گفت:
-آهن پرست
دستم رو بردم باال که مچم رو، رو هوا گرفت و با نیشخند گفت:
-آهن پرست
دستم رو محکم پس زد و از در رفت بیرون دستم رو محکم کوب یدم به زمین و خفه جی غ کشیدم
-آشغال!
خدا کنه عقدشون به هم بخوره تا دیگه این قدر چرت و پرت نگه
سرم رو زیر انداختم و نفس عمیقی کشیدم
به کیفم چنگ زدم و وسایلم رو ری ختم داخلش و کیف رو انداختم رو شونم و از اتاق خارج شدم.
با حرص از پله ها باال رفتم و تو پیچ راهرو در اتاق اول رو باز کردم
امیر داشت پشت میز می نشست و مامان و زندایی کنار م یز بودن و مامان امیر که سن و سال تقریبا باالیی داشت با لبخند خسته
و آرومی گوشه ا ی ایستاده و با چشمای اشکی به امیر زل زده بود
بابا کنار من ایستاده و معینم لبخند به لب داشت.
بابای امیر کنار بابا ایستاده بود و تپل و قد بلند بود موهای سفید و یک دستی داشت.
فاضل و دوست امیر شاهد بودن ومن و پریا ام بودیم
زندایی پشتِ آرام و امیر ایستاده و قند میسابید
هیچی نمی فهمیدم نگاهم فقط تو نگاه غم زده آرام قفل شده بود و امیری که با نگاه ب ی روحش اما لبخند ی که بی شتر شبیه
نیشخند بود به عاقد زل زده بود،
عاقد مهریه گفت و عمو و عمه از پشت سر با هیجان مدام عکس می گرفتن
لبم رو جو ییدم و آرام گالب آورد...آرام گل چید ...
آرام چونه لرزوند و من قلبم درد می کرد م ی دونستم بغض داره
-بله
بله ی آرام تو سرم اکو شد و نفسم رفت و صداش چه قدر ضعیف بود همه دست زدن و زندایی نیش چاکوند و مع ین با هیجان
همین طور دست می زد
امیر بله گفت و بازم همه دست زدن و من به بند کی فم چنگ زدم.
دفتر بزرگی جلوشون قرار گرفت.
من و فاضل ایستادیم و فاضل امضا کرد و منم لب گزیدم و دستم میلرزید،آروم خودکار رو برداشتم
دیگه نمیشد جلوش رو گرفت...تموم شد!
امضا کردم و دوست امیر و پر یا ام امضا کردن
بازم لب گزیدم و آرام و امیر شروع کردن به امضا و من سرم پایین بود
مامان امیر سرش رو خم کرد سمتم و با لبخند گفت:
-میترسم تورو با عروسم هی اشتباه بگ یرم
با لبخند ادامه داد:
-ماشاال فتوکپی همین...هر دو ام خوشگل
لبخند مصنوعی زدم و گفتم:
-هم سانیم
لبخند زد و اشک چشماش رو پاک کرد.
گوش یم زنگ خورد و س یم کارت سابقم بود از اتاق اومدم ب یرون و شماره ناشناس بود.
-بله؟
-آیلین.
متعجب چشم ریز کردم و گفتم:
-شما؟
صدای خش خش و نفس عم یقی رو کشیدم و بعدش...
-پوریام
-باال تر...
مهراد خند ید و محکم تر تابم داد و دست راستم رو از زنجیر ازاد کردم و به سمت آسمون گرفتم.
آرام بلند داد زد:
-آیلین دو دسته بگ یر میوفت ی
خند یدم و گفتم:
-حواسم هست
بعد چند لحظه مهراد سمت چپم کنار آرام و امیر ایستاد و امیر سرش تو گوش یش بود
تاب که کم کم از حرکت ایستاد نفس عمیقی کشیدم و با نیش شل گفتم:
-عالی بود
مهراد لبخند زد و آرام بهم لبخند زد...این روز ها لبخنداش خیلی غمگ ین بود
مخصوصا بعد عقدش...مخصوصا بعد این که پوریا به زور شماره آرام رو ازم گرفت و بهش زنگ زد و بدون خبرداشتن از عقد ارام با
هیجان می گفت که نامزدی ش سوری برای گرفتن اقامته...
بعد این که گفت تا آخر ماه م یاد ایران برای بردن آرام هردوتامون سنگ کوب کرده به هم زل زدی م.
آرام نفسم نمیکشید !
منم دست کمی از اون نداشتم!
گوش ی از دستش افتاد و چند تیکه شد و به زمین افتاد و چشماش بسته شد و من جی غ زدم و بقی ه از اتاق دوییدن بیرون و امیر
نگران آرام رو بغل زد و من وحشت زده فقط می گفتم:
-آرام حساسه، از استرس فشارش افتاده!
آرام که بهوش اومد گفتم همه حتی امیر از اتاق برن بیرون...اون فقط گری ه م ی کرد و میگفت اشتباه کردم و چه قدر دلم می
خواست بگم دید ی گفتم پشیمون میشی؟ ولی نگفتم!
و حاال دو هفته بعد اون ماجرا ما خبر ی از پوریا نداریم و آرام روز به روز داره داغون تر م یشه
خنده هاش ظاهریه...لبخنداش مصنوعی ه
امیرم حتی بهش شک کرده و برای ماست مال ی کردن اوضاع گفتم امشب بیایم پارک تا یکم حال و هوای آرام عوض شه.
آرامِ بی چاره ام...سخته با یک ی باش ی که دوسش نداشته باش ی و سخت تر زمانی ه که یک ی که دوسش داری و به خاطر اشتباه
خودت از دست بد ی...
مهراد مچم رو آروم گرفت و با هم به سمت مردی که پشمکای صورتی به دست داشت رفتیم.
آرام و امیر جلو تر بودن
امیر دست آرام رو محکم گرفت و اخم کرده بود
لب گزیدم امروز فرداست گندش دربیاد که آرام دوسش نداره،اون موقع دوست دارم ر ی اکشن امیر رو ببینم
احتماال دیوونه میشه
امیر برای آرام پشمک گرفت و مهراد برای من
به مهراد لبخند زدم و آرام با سر پایین بی حرف گفت:
-نمی خورم!
پشتش رو کرد و به سمت من اومد
امیر خیره به پشمک دستش و رو لبش کشید و چند بار نفس عمیق کشید انگار م ی خواست خودرش رو کنترل کنه!
پشمک رو به یارو پس داد و بدون گرفتن پولش رفت و نشست روی نیمکت
به آرام چشم غره رفتم و شونه ای باال انداخت...
دست خودش نبود،امیر رو دوست نداشت
مهراد با لبخند گفت:
-شرمنده ولی فکر کنم برای عروس یتون نباشم
این رو، روبه ام یر و آرام گفت و من به جای امیر که مثل مرده ها نگاه م ی کرد و آرام که سرش تا س ینش خم بود گفتم:
-چرا نیستی؟
مهراد با لبخند گفت:
نیستمیه مشکلی واسه شرکت بابام تو شمال پیش اومده، ی ه سر باید برم اون جا یک هفته ا ی بر می گردم ول ی برا ی عروس یشون
آرام تنها آروم گفت:
-چه بد!
امیردر سکوت به آرام زل زده بود و من شروع کردم به خوردن پشمکم
مهراد به خوردنم خند ید و منم خند یدم و یک تیکه از پشمک رو کندم و گرفتم سمت لباش و با چشمای براقش بهم زل زد و با
لبخند دهنش رو باز کرد و پشمک رو خورد و خند یدم و اونم خند ید ..
سر برگردوندم و دیدم آرام با حسرت و امی ر با همون نگاه ب ی حس و خالیش نگاهمون م یکنه
لپم رو باد کردم...ا ی بابا!
شام نخورده از پارک برگشتی م و آرام پشت موتور امیر نشست و امی ر کاله کاسکتش رو، رو ی سرش گذاشت.
مهراد براشون بوق زد و من کمربندم رو بستم و ماش ین که راه افتاد نگاهم هم چنان خی ره ارام بود که دستاش رو بند صندلی
کرده و از کمر ام یر نگرفته بود...هوف آرام!
امیر جذاب بود،فوق العاده جذاب! با وجود پول نداشتنش باوجود پورشه سوار نشدنش با وجود این که بوی ادکلن الکچری نمی
داد و لباسای مارک تنش نبود
جذاب بود!
حاال تصورش و بکن اگر پولدار بود چی میشد !
حتی نگاهش...مخصوصا صداش و نیشخنداش
گاهی مهربون بود نه با من و بقیه فقط ارام!

مدام بهش زنگ میزد،حواسش بهش بود
بهش گل م یداد...شبا شاید ساعتای دو و سه تک زنگ م یزد و می د ید ی زی ر پنجره اتاقمون تکی ه زده به موتورش ایستاده
و آرامِ دوست داشتنی احمق قدرش رو
نمی دونست!
میتونستن ی ه عشق رمانی رو تجربه کنن
یه عشق بامزه و مرموز و عجی ب اما آرام...
فقط دنبال پوریا بود و از وقت ی فهمیده بود پوریا می خواد برگرده و خبر نداره ارام ازدواج کرده داره دیوونه ترم م یشه!
دستم که بوس یده شد از فکر و خیال بی رون اومدم و برگشتم و مهراد تو تاریکی بهم زل زده و دستم تو دستش بود گ یج به اطراف
زل زدم.
-عه رس ید یم!
ریز خند ید و موهام رو نوازش کرد و گفت:
-بله خانوم کوچولو رس ید یم
لبخند زدم و اونم لبخند زد و گفت:
-برا عروس ی خواهرت خرید د ارید؟
کالفه گفتم:
-هوف این امیر انگار ش یش ماهه به دنیا اومده
می خواد زود برن سر خونه زندگیشون
بابام وام گرفته،امی رم وام گرفته به عالوه یه عموی انگار پولدار داره که باهاشون مشکل دارن ولی به امیر خیلی وسایل خونه توپ و
گرونی داده و گفته کم کم پس بده اینم باعث شده عجلشون بیشتر شه خونشون تا دو هفته دیگه تکمیله فقط من و مامانم این
وسط داریم تیکه پاره میشیم.
مهراد خند ید و گفت:

-چون سلی قه ات خوبه؟
با حرص گفتم:
-آرام که کال جم نمی خوره از خونه میگه خودتون بریم وس یله هارو بخرید من و مامانم و مامان امیر میریم خرید باورت میشه
همه چیز افتاده گردن من وا ی دیگه...
یهو وسط حرفم دستمو گرفت و با هیجان گفت:
_دوست دارم.
بابهت نگاهش کردم... نفسم گرفت!
بازم تنگ ی نفس یهویی بهم دست داده بود.
باورم نمیشد یهو اینو بگه!
یهو نگاهش نگران شد و گفت:
-اذیتت کردم؟
بین نفسام گفتم:
-نه اما...چیزه...یهویی بود نفسمگرفت
لبخند زد و خیره نگاهم کرد.
لبخند زدم و در ماش ین رو باز کردم و کمربندم رو باز کردم و فور ی پیاده شدم.
خم شدم سمت ش یشه و گفتم:
-فردا می بینمت
متفکر سر تکون داد و هول شده دست تکون دادم و دوییدم سمت خونه،دستم رو،رو قلبم گذاشتم
-چه قدر تند میزد!
در خونه رو با کلید باز کردم و مامان اخم کرده جلو ی در بود

متعجب نگاهش کردم که گفت:
-مگه تو و آرام و امیر با هم نرفتید پارک؟چرا آرام زود تر اومده!؟
این رو با صدای آروم گفت تا بابا بیدار نشه.
آخ...اصال یادم رفته بود به آرامبگم صبر کنه برسم
فوری گفتم:
-چرا...ولی گوش یم رو داده بودم به امیر بزاره تو کافشنش وقتی سوار ترن میشدم.
بعد که با آرام پیاده شد یم با ارام اومد یم باال من بین راه یادم اومد گوش یم رو جا گذاشتم.
زود دو ییدم پایین امیر رو صدا زدم تا گوش یم رو داد و یکم راجب سالن حرف زدیم دی ر شد
ابرو باال انداخت و گفت:
-این آرام زبون بسته که اصال حرف نمی زنه جد یدا،ازش میپرسم آیلین کجاست جواب نم یده میره تو حموم!
نیشخند زدم و مامان نفس عمیقی کشید و گفت:
-برو زود بخواب فردا کلی کار داریم.
با حرص سر تکون دادم و به سمت اتاقم رفتم.
آرام همچنان حموم بود و گوش ی جد یدش که با پول خودش و ام یر خریده بودن رو ی میز و یبره رفت
بدون سر و صدا رفتم سمت گوش یش و معین کمی غلط زد و لپ راستش به سمت بینی ش کج شده بود و چشماش دیده نمیشد
شبیه اون استکیر خرگوش لپ یه تو تلگرام بود.
لبخند زدم و رمز گوش یش رو زدم و پی ام امی ر باال اومد
-چرا جوابم رو نمی دی؟آرام من رو سگ نکن میام اون جا االن
بهت زده چشم گرد کردم و رفتم سمت حموم و به در حموم زدم و صدای ش یر آب قطع شد و در نیمه باز شد و آرام سرش رو
کج کرد و با چشمای سرخ شده نگاهم کرد و آروم گوش ی رو به سمتش برگردوندم و پی ام رو که خوند کالفه گفت:

-آیلین حالم بده،بزار هرچی م یخواد بشه...بشه!
چشم گرد کردم و اونم در رو بست و دوباره صدای ش یر آب بلند شد!
ش یطونه میگه بزن تیکه پاره اش کن ها!
صدای موتور رو که شنیدم چشمام گرد تر شد
احتماال امیر راه رفته رو برگشته بود که این قدر سریع رس ی ده بود.
گوش ی آرام تو مشتم دوباره و یبره رفت و زود پی ام و باز کردم.
-بیا دم پنجره
چشمام گرد شد و مونده بودم چی جواب بدم.
خدایا بگم آرام حمومه بعد م ی گه غلط کردی پی ام س ین کردی،بعد میگه بگو آرام بیاد ب یرون کارش دارم.
بعد باز بگم آرام حوصلت رو نداره که بد تر میشه!
در حالی پانچومو در می اوردم و شالم رو مینداختم تو کمد گفتم:
-هوف حاال چی کار کنم
آروم از پشت پرده نگاه کردم،کنار موتورش ایستاده و به پنجره با همون نگاه مرده و سردش زل زده بود
هوف آرام بترکی!
برای این که از فکرش بیام بی رون موهام رو از شر کش خالص کردم و ش یر پاک کن رو برداشتم و آروم آرایشم رو پاک کردم که
دوباره صدای ویبره گوش ی آرام دلم رو لرزوند با استرس صفحه رو باز کردم و پی ام امیر باعث شد چشمام گرد شه
-تو نمیای جلو ی پنجره...من که میتونم بیام باال
چند بار پی امش رو خوندم و دوییدم سمت در حموم و زدم به در و صدای لرزون و بغض کرده آرام رو نزدی ک به در بین صدای
ش یر آب شنیدم:
-میشه راحتم بزار ی؟

با حرص زدم به پیشونیم و رفتم سمت مع ین گوشه سمت راست اتاق پشت کمد دراز کشیده از اون جایی که معموال تا دو ب یدار
بود احتماال تازه خوابیده و بمبم تکونش نمی داد!
رفتم سمت در تا بگم مامان ب یاد
می تونستم ماست مالی کنم بگم امیر ارام رو کار داره و ز ی ر پنجره است و این جور ی ام یرم خل بازی درنمیاورد البته باید کلی
زور میزدم تا مامان و بیدار کنم!
قبل این که دستم به دست گ یره در بخوره صدای قژِ باز شدن پنجره رو شنیدم و برگشتم که با دیدن سایه امیر و سر کج شدش
و اون ژست راحتش که رو طاق پنجره نشسته و دستاش رو تکی ه گاهش کرده بود قلبم اومد تو دهنم.
گوش ی آرام رو سفت گرفتم تا نیفته و ترس یده و لکنت وار گفتم:
-امیر!
و چه قدر لحنم شبی ه آرام بود!
از طاق بلند شد و ایستاد ، چه قدش بلند بود!
چند بار پلک زدم و آروم اومد سمتم و تو اون تاریکی صورتش به خاطر پنجره خوب دیده میشد .
چشماش برق میزد و زیر چشماش بازم سرخ و صورتش رنگ پریده بود.
این پسر بی شک خون آشام بود!
روبه روم که ایستاد تازه به خودم اومدم دهن باز کردم چی زی بگم که دستش رو، رو دهنم گرفت
با سر کج شده زل زده نگاهم کرد
فکر کنم فکرده من آرامم...آرایشم رو پاک کرده بودم و لباسامم عوض کرده بودم
به در حموم زل زد و آروم با همون صدای ترسناک گفت:
-خوبه...سر خرم نداریم
با چشمای گرد نگاهش کردم،االن من سر خرش بودم؟

اخم کرد م و نیشخند زد و گفت:
-خب کجا بودی م؟
نفس عمیق ی کشید و با همون صدای آروم و کشیده گفت:
-آرام من ی ه حرفایی بهت زده بودم...گفتم بکنشون تو مغزت...حفظشون کن
نگفتم؟
با چشمای گرد نگاهش کردم و از بینی تند تند نفس می کشیدم
-گفتم...سه بار بهت زنگ بزنم...جواب ند ی
زیر زمی نم بر ی پیدات می کنم...
با چشمای گرد نگاهش کردم و سر تکون داد و سرش رو بهم نزدیک کرد و گفت:
-گفتم بهت پی ام بدم،س ین کنی جواب ند ی آب بشی بر ی زم ین پیدات می کنم.
دست آزادم رو، رو س ینش گذاشتم و سعی کردم هولش بدم تا دستش رو برداره و بگم آ یلینم اما زورش بیشتر بود و از ترس این
که مامان اینا ب یدار نشن دست از تقال برداشتم.
ادامه داد:
-آرام گفتم از بی محلی بدم میاد...
بی محل ی کنی سگ میشم...د یوونه میشم،من دست خودم نیست چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم تیکه پارت می کنم
گفتم یا نگفتم؟
با وحشت نگاهش کردم و یهو دستش رو گذاشت پشت گردنم و سرش رو چسبوند به پی شونیم و آروم گفت:
-پس چرا باز کاری می کنی خل شم؟هوم؟
دستش رو از رو دهنم برداشت و نفس عمیقی کشیدم که یهو گفت:
-حتی اگه تو جای آیلین حموم بودی اون قدر دیوونه شدم که در حموم رو باز می کردم اون جور ی ازت حساب پس میگرفتم.

با چشمای گرد نگاهش کردم،یعنی اگه االن بگم من آیلی نم در حموم رو باز م ی کنه تا با آرام حرف بزنه!
با دهن باز نگاهش کردم...چی کار کنم!؟
معین تو خواب غلطی زد و من چشم گرد کردم و چشمای معین باز شد و کمی خیره به من و ام یر زل زد و خواب آلود گفت:
-سالم داداش امی ر
امیر خیره نگاهش کرد و معی ن خواب آلود غلطی زد و پشتش رو کرد و گیج خواب گفت:
-شب بخیر
چشمام اندازه توپ تنیس شده بود
امیر نیشخند زد و من تنها یه راه داشتم!
-ب...باشه،هرچی تو بگ ی ببخشید حالم زیاد خوب نبود نمیخواستم عصبیت کنم جوابت رو ندادم
اخم کرده با همان نگاه سردش زل زده نگاهم کرد و گفت:
-آرام دفعه آخرت باشه...دفعه آخر!
مثل آرام مظلومانه نگاهش کردم و ترس یده گفتم:
-باشه...ببخشید
به سمتم اومد و روبه روم با سری باال ایستاد و با چشمای گرد از پایین نگاهش کردم و سرم رو برا ی دیدنش باال گرفته بودم.
-زود باش می خوام برم
متعجب و گیج نگاهش کردم که چشم ریز کرد و کالفه به گردنش اشاره کرد و گفت:
-چرا هردفعه مثل خنگا نگام می کنی؟بهت گفتم که خوشم میاد...زود باش
با چشمای ورقلمبیده به گردنش زل زدم
همین طوری نگاهش می کردم که چشماش رو به حالت ترسناکی گرد کرد و آروم و کشیده گفت:
-آرام!
فوری هول شده رو پنجه پام بلند شدم و کاری و که گفت کردم و خواستم عقب گرد کنم که دستش رو پشت گردنم گذاشت و
تو همون حالت موندم و بعد از چند ثانی ه عقب گرد کردم که دستشو برداشت.
نفسم گرفت... لغزش قطرات عرق رو، رو تیره کمرم حس می کردم.
دستش رو از پشت گردنم برداشت و فوری جدا شدم.
نیشخند زد و گفت:
-ببین ساعت چنده!
هول شده و نفس نفس زنون با سر پایین رمز گوش ی آرام رو زدم و با همون سر پایین گفتم:
-االن میگم
فوری گفتم:
-سه و پنج دقی قه
سرم رو باال اوردم و گفتم:
بهت زده به اطراف اتاق چشم انداختمبرو د...
نبود! با سرعت رفتم سمت پنجره از دی وار پرید پایین و داشت میرفت سمت موتورش
نشست و کاله کاسکتش رو سرش کرد و بدون نگاه کردنم رفت
دستم رو، رو قلبم گذاشتم
-فقط شوهر خواهرته فهمید ی؟اشتباه گرفته بودت وگرنه براش سرخری!
حرص زده چشم بستم
آرام از حموم حوله پوش اومد بیرون و با حرص گفتم:
-امیر اومد
بیخیال موهاش رو خشک م ی کرد و بی خیال ادامه دادم:
-و از پنجره اومد داخل
خشک شده تو همون حالت موند و بعد چند لحظه رنگ پر یده و مبهوت گفت:
-چی؟
با نیشخند گفتم:
-برا این که آبرو ریز ی راه نندازه جور تورو من کشیدم من حرف خوردم،فکر کرد من تو ام
تحد ید کرد رفت!
دستش رو، رو پیشونیش گذاشت و گفت:
-ببخشید آیلین
با حرص و عصبی اما آروم گفتم:
-دیگه من رو تو این شرایط قرار نده وگرنه هرچی دید ی از چشم خودت د ید ی ، ی ه گوه ی خورد ی باهاش ازدواج کرد ی تا کمتر
از یک ماه دیگه ام رسما زنش میشی و میری خونش پس این ادا هارو بزار کنار
غم زده نگاهم کرد و چونه لرزوند و عصبی کنار معین دراز کشیدم و چشمام رو محکم بستم.
دیگه داشت تحملم تموم می شد !
کل هفته رو تا شب تو بازارا راه رفته و خر ید می کردیم و زندایی جانمم که بهانه فضول بازی دنبالمون راه افتاده و فاضل جانشم
اورده بود که مثال خریدای کوچیک رو بزاریم تو ماش ین اون!
مامان امیر خیلی مهربون و ساکت بود و انتخاب رو به عهده من و مامان میزاشت
آرامم بالخره تو خرید آخر شرکت کرد و یه تکونی به خودش داد

سرویس چوب رو سفارش داد یم و خیلی چیزا رو قسطی برداشتیم و خیلی چیزای ش یک و توپیم عموی امیر بهمون داد و گفت
کم کم امیر میده
هرچند انگار رابطه عموعه با بابای امیر بد بود ول ی انگار امی ر رو دوست داره
خیلیم دوست داره!
روتخت ی و سرویس اتاق خوابش رو با مامان انتخاب کردی م و جهیزیه خیلی لوکس و توپی گیرش اومده بود
به خوابشم نمید ید !
هرچند دادن قسطاش سخت بود ولی خب م ی ارزید .
اخر شب مامان امی ر گفت بری م خونه امیر رو ببینی م و انگار کار ساختش تموم شده.
خونش باال شهر نبود ولی جا ی خوب و آرومی بود.
نمای ش یکی نداشت ساده بود
از پله ها باال رفتیم و طبقه اول بودن
خسته و گرما زده خودم رو باد زدم و فاضل و زندایی در سکوت پشتمون ایستاده و فاضل زیر چشمی نگاهم
می کرد.
آرام بدون هیچ شوق و ذوقی برای خونش منتظر ایستاده بود زهرا خانوم در رو باز کرد و لبخند زد و گفت:
-پسرم برا این خونه خیلی زحمتکشیده
مامانم لبخند زد و گفت:
وارد خونه شد یمسالمت باشه
خیلی بزرگ بود و پنجره های بزرگ و قشنگ ی داشت.

بوی نویی می داد،تازه رنگ شده بود و آشپزخونه بزرگ و کابینت های ش یکی هم داشت.
دو تا اتاق خواب داشت و خیل ی مدرن ساخته بودنش
زهرا خانوم با لبخند به آرام گفت:
-قشنگه دخترم؟
آرام بی حرف سر تکون داد و گفت:
-من خستم میرم تو ماش ین اقا فاضل سوئیچ ماش ین رو بده.
فاضل متعجب سوئیچ رو داد به ارام و آرام در سکوت از خونه خارج شد و زهرا خانوم متعجب رفتن ارام رو نگاه کرد و عصبی
لبخند زدم و گفتم:
-چیزه...آرام وقتی خسته است این طور ی میشه
مامانم کمی خیره نگاهم کرد و گفت:
-آره،بچم خسته شده.
زهرا خانوم موهای قهوه ایش رو هول داد ز یر روسری ساده اش و گفت:
-آره طفلی خسته شده
زندایی با ابروهای باال رفته گفت:
-ماشاال دخترت خوب جایی افتاده...بعد اون ماجرای پور...
مامان سرفه کرد و من سری ع با همون لبخند عصبی گفتم:
-زندایی جان شما ام برو تو ماش ین پیش آرام تنها نباشه ما هم االن میایم.
زندایی نیشخند ی زد و گفت:
-باشه عزیزم.
زهرا خانوم رو بوس ید و گفت:
-فردا میبینمتون
زهرا خانومم خداحافظی کرد و زندایی که رفت نفس عمیق ی کشیدم کم مونده بود جریان پوریا و خودکشی آرام رو بگه.
کم تر از یه هفته دیگه عروس ی آرام بود و من هنوز تو شوک بودم چه برسه آرام!
هر روز میرفتیم خرید و...
کال وضعیت مزخرفی بود و م یدونستم رو مامان بابا فشاره و خود امیرم دیده نمیشد تقر یبا بیست و چهار ساعته کار می کرد.
صبح دانشگاه،بعد از ظهر تنظ یم کرده بود م یرفت مکانیکی و شبم اجرا داشت و نمی دونم چه جور تمرین می کرد!
کم کم داشت اسمش در میومد و تو موقع یت شعبده بازیش اسم دراورده بود و حقوقش بیشتر شده بود و
امیدوار بودم همین طور ادامه بده
آرام لیاقت بهترینارو داشت!
با آرام و امی ر و مامانم و زهرا خانوم و معین بازار بود یم و تو مرکز خرید میگشتیم و خر ید عروس ی م ی کردیم.
من تازه حقوقم رو گرفتم و ی ک جفت کفش پاشنه بلند نقره ای گرفتم.
لباسمم دیروز خریده بودم
یه پیراهن ی قه دلبر یِ نقره ای که قسمت پایینش همش حریر و تور بود و دنباله داشت و کمی پف داشت و رو زمین کشیده
میشد، قسمت کمر لباس ش ی شه ای کار شده بود مثل آینه بود و خیل ی شب نما و قشنگ بود.
لباسم اگر پفش خیل ی بیشتر بود چندان فرق ی با لباس عروس نداشت و این رو آرام خواسته بود.
که شب عروس یشم مثل هم باش یم،مثل همیشه.
هرچند لباس عروس اون خیل ی خوشگل بود.
دکولته و سفید و پر از پف...نگ ین های کوچولو و ظرافت خاصی داشت تاجشم باهاش بود و دست کشای قشنگ ی ام داشت.
پشت لباس عروسم مثل هفت بود و تا کمرش باز بود و آرام چه قدر حرص خورد و من انتخاب کرده بودم لباسش رو اون میگفت
بازه!

با نیایش هماهنگ کرده بود ی م آرایشگر حرفه ای بود و سالن خیلی ش یکی ام داشت و دو سال بود کار م ی کرد آرایشگر من و آرام
اون بود
کف پاهام داشت میترکید و مامانشون میخواستن آرام رو ببرن آرایشگاه چون برخالف من نه ابرو برداشته و نه اصالح کرده بود و
حتی برای عقدشم درست و حسابی نزاشت اصالحش کنی م و دوباره پر شد ه بود،نیایش گفته بود بیاد برای اپالس یون و کاشت
ناخن
دم خروجی مرکز خرید رو به مامان پاکت خریدامو دادم و گفتم:
-شما برید من یکی از دوستام داره میره شمال میخوام برم ازش خداحافظی کنم.
مامان ابرو باال انداخت و گفت:
-باشه برو،پول به اسنپ و تاکسی ند یا با اتوبوس برو
لب گزیدم و حرصی نگاهش کردم یکم آبرو دار ی نمی کرد!
زهرا خانوم فوری گفت:
-امیر که نمیخواد بیاد آرایشگاه...میبرتت
اخم کردم و ام یر شونه باال انداخت و گفت:
-باشه
مامان لبخند زد و گفت:
-مرس ی پسرم
امیر به مامان لبخند زد و من اخم کرده گفتم:
-خودم میرم
امیر بدون نگاه کردنم موتورش رو روشن کرد و گفت:
-بشین
با حرص نگاهش کردم و آرام عالمت داد برم و با حرص رفتم و به زور پشت موتورش با فاصله نشستم و از صندلی گرفتم

گاز که داد نفسم حبس شد و به صندلی محکم تر چنگ زدم
بلند گفت:
-کجا ببرمت؟
از پیچ خیابون گذشتیم و بلند گفتم:
تا این رو گفتم ترمز محکمی گرفت که وحشت زده به کمرش چنگ زدم و به کمرش چسبیدمخونه مهراد
چشمام رو محکم رو هم فشردم و ش یشه کالهش رو زد باال و فوری ازش فاصله گرفتم ترس یده نگاهش کردم سر برگردوند و گفت:
این رو خیل ی آروم و ترسناک گفتخونه مهراد چه خبره؟
متعجب گفتم:
-داره میره شمال،صبح نرفتم دانشگاه
دیگه نمیبی نمش میرم خداحافظی.
نگاه مرده اش رو به چشمام دوخت و نیشخند ی زد و گفت:
-عجب!
با حرص نگاهش کردم که ش یشه کالهش رو اورد پایین و دوباره گاز داد و راه افتاد.
این بار از کمرش گرفتم و یه جور وحشیانه دست اندازا رو می رفت که من اشهدم رو می خوندم و هی محکم تر می چسبیدم بهش
ولی اصال جی غ نمیزدم همین مونده از فردا بگه لوس و ترسو ام.
آدرس رو دادم و جلوی خونه مجرد ی مهراد موتور رو نگه داشت.
پیاده شدم و کمی تعادلم رو از دست داده بودم

چند لحظه چشم بستم و خند ید و گفت:
-میبینم که بعضیا دارن از حال میرن
با حرص چشم باز کردم و گفتم:
-از قصد مثل گاو میروند ی؟
نیشخند زد و با حرص زنگ آ یفون رو زدم و امی ر موتور رو روش ن کرد و در که با صدای تقی باز شد رفتم توخونه و در و محکم
بستم
-عوضی
حیاط کوچیک رو پشت سر گذاشتم و جلو ی ورودی ایستاده بود و لبخند به لب داشت و موهاش خیس بود.
لبخند زدم و در رو باز کرد و گفت:
رو پنجه بلند شدم و گونه ش ی ش تیغه شدش رو بوس یدم و دست دور کمرم انداخت و با هم وارد خونه اش شد یمخوش اومد ی مادمازل
-چه خونه قشنگ ی
لبخند زد و گفت:
-قابل تو نداره
خند یدم و نشستم رو مبل و گفتم:
-داری میر ی؟
به در اتاق اشاره کرد و گفت:
-آره چمدونم رو بستم
رفت سمت آشپزخونه بزرگ گوشه سالن و گفت:
-چی می خوری ؟

به مبالی سفید پسته ایش زل زدم و گفتم:
-آب فقط
سرتکون داد
پذ یرایی مدرن و ش یکی داشت
گلدونای سفید سبز خوشگلی رو میزای پایه کوتاهش چیده شده بودن.
لیوان بزرگ آب رو جلوم گذاشت و لبخند زدم و کمی از آب رو خوردم و کنارم نشست و گفتم:
-یادت باشه زنگ بزن ی بهم نر ی اون جا فراموشم کنی.
لبخند زد و گفت:
-مگه میشه فراموشت کنم!
هم زمان با این حرفش دستش رو، رو گونم کشید و دست دیگش رو دور کمرم گذاشت.
کمی جمع و جور تر نشستم و بغلم کرد و گفت:
-دلم برات تنگ میشه
لبخند زدم و گفتم:
-منم
سرش و نزدیک گردنم برد
هول شده کمی تکون خوردم اما محکم تر گرفتم و آروم گفت:
-دوست دخترمی دیگه...یکم که عیب نداره.
متعجب به روبه روم زل زدم صدای باز شدن گرهِ بندِ مانتو جلو بازم رو شنیدم.
قلبم داشت تو حلقم میکوبید هیچ کدوم از دوستای من فرا تر از گرفتن دستم و شونم ب یش تر نرفته بودن
مهراد داشت چی کار می کرد!

آروم و مالی م گفتم:
-مهراد بسه
دستاش و دو طرفم گذاشت و بیشتر روم خم شد
رگای گردنش کمی متورم شده بودن ...انگار عصبی بود.
به س ینش فشار اوردم و گفتم:
-مهراد!
نفساش تند تر شده و شالم رو کنار زد و به گردنم زل زد و خم شد روم و با حرص عصبی گفتم:
-مهراد نمی خوام،بس کن!
بی توجه بهم بازم ادامه م ی داد.
زورم بهش نمیرس ید
کم کم صدام وحشت زده می شد
-مهراد لطفا..
جیغ زدم:
-مهراد با تو ام!
همه چیز سری ع اتفاق افتاده بود!
از مهراد مهربون واروم به یه حیوون تغیر شکل داده بود.
باورم نمیشد .چیزی که بیشتر در مقابلش ضعیفم کرده بود.شوک و حیرت بود...
چنگایی که به تن لرزونم می زد و نمیتونستم باور کنم.
با دستام به س ینه و صورتش کوبیدم و ترس کل وجودم رو گرفته بود داشت گریه ام می گرفت.
دستام رو با یک دست محکم باالی سرم گرفت و عصبی گفت:
-دوست دخترمی! تو تهش ولم میکنی میر ی...
میری با اون پسر هیچ ی ندار فامیلتون ازدواج می کنی...بای د مال من ش ی.
با بهت از بی حواس یش استفاده کردم و با مشت کوبیدم تو صورتش و هولش دادم و با بغض به سمت در دوییدم اما موهام و از
پشت کشید و تا برگشتم محکم کوبید به گیج گاهم
چشمام تار شد و گیج به سای ه اش زل زدم.
من و به سمت کاناپه کشید
-ن...نه
چشمام بسته شد وقبل این که چیز ی بفهمم رو کاناپه فرو د اومدم.
چشمام و به زور باز کردم.
تار مید یدم.
بغضم جایی بین گلوم مونده بود و نه باال م ی اومد نه پایین
صدای جیغام هنوز تو سرم تاب می خوردن.
شاید مثل فیلما و رمانا یکی اومده و نجاتم داده!
مگه فقط زندگ ی رمانیا قشنگ تموم میشه؟
با گریه و بغض رو کاناپه جابه جا شدم.
لباسام نصفه و نیمه تنم بود...مانتوم گوشه ای افتاده و شلوارم...
با گریه دستم و رو دهنم گذاشتم.
چرا امیر رفت؟شاید اگه منتظر مونده بود صدای جیغام رو میشنی
هق می زدم و از وحشت بدنم به لرز افتاده بود.
نفسم باال نمی اومد و اون قدر بدنم رو منقبض کرده بودم که حس میکردم رگای گردنم ممکنه پاره شه
مست بود؟نبود
مواد زده بود؟ نزده بود
و من حتی نمی تونستم خودم رو گول بزنم که دست خودش نبوده
حالش بد بوده...
اون م یشنید با بیداری تمام د ید زجه زدم
و مثل گرگ تیکه پارم کرد!
چشمام بسته شد...
همش تقص یر خودم بود ...اعتماد..همین میشه.
کاش میمردم و...
کاش !
یه جمله بود...یه جا خوندم یادم نیست تو کدوم رمان...اون جمله تو سرم چرخ م یزد.
به شکمم که انگار نبض میزد و هرلحظه بیشتر درد می کرد چنگ زدم.
دلم تیر میکشید و اون جمله بیشتر تو سرم پیچ می خورد و تک تک کلماتش باعث می شد دردم بیاد
من دختر بد قصه ام ...
دخترای بد آینده ای ندارن!
)رمان دختر بد پسر بد تر(*
نگاهم چرخید و گوشه پزیرایی ایستاده و ناباور نگاهم می کرد.
انگار تازه به خودش اومد

به موهاش چنگ زد و عقب عقب رفت که خورد به میز پشت سرش
اسپیکر لمسی که رو میز بود شروع کرد به خوندن و ناباور به اسپیکر لگد زد و گفت:
-ب...ببخشید ...دختر بودی...دختر!
نگاهم همچنان به چشماش م یخ شده بود.
اومد سمتم و گفت:
-االن میبرمت بیمارستان...غلط کردم
حرفاش بین صدای خواننده ا ی که زیادی صداش برام آشنا بود محو شده بود.
-وقتی بارون می زنه...میشم اروم ی ه زره
ولی اون چیزی از این...
حالت داغون می فهمه؟
دادی بهم ی ه شاخه گل رز
رفتی
رفتی گفت ی نبودنم زیادیم سخت نی
هرموقع بارون م یزنه منم گر ی ه میکنم به یاد تو
می فهمی؟...
بارون چه قدر دلگ یره هواش من داغون میشم از عشقی که نداشتم.
زندگیم رو پاش من گذاشتم چه فایده دیدم ارزش نداشتم...
لباسش رو مرتب کرد و کمربندش رو بسته نبسته به سویی چ ماش ینش چنگ زد و گفت:
-االن ماش ین رو از پارک ینگ میارم بیرون

فوری به لباساش چنگ زد و در حالی که بین راه میپوش یدشون دویید بیرون و تا صدای در رو شنیدم قطره اشکی از گوشه
چشمم رو گونه ام سر خورد
به زور ن یم خیز شدم و به شکمم چنگ زدم
به رد سرخی که رو کاناپه رو لک انداخته بود.
بلند شدم و با سری که گیج می رفت مانتومو تنم کردم و شالم رو، رو موهای به هم ری ختم انداختم و به مبل چنگ زدم تا ن یفتم
و اون خواننده چرا بس نمی کرد؟
زندگیم رو من پاش گذاشتم...چه فایده دیدم ارزش نداشتم!
بغض کرده فور ی از خونه خارج شدم و چند ین بار کم مونده بود بی فتم و بیهوش بشم اما خودم رو کنترل کردم.
در حیاط رو به زور باز کردم و خودم رو تو کوچه پرت کردم و کم مونده بود زمین بخورم.
هم زمان در پارکینگ باز شد و مهراد داشت ماش ینش رو م یاورد بی رون
چشمام س یاهی رفت و کم مونده بود بخورم زمین که دست ی دور کمرم و بازوم پیچید و چشمام رو نیمه باز به نگاه ی خ زده و مرده
امیر دوختم
بغض کرده لب زدم:
-ا...امیر
نگاهش میخ چشمام مونده بود..
نگاه گیج و سرگردونش مهبوتِ سر و وضع حالم بود که مشخص بود چیشده...
این لباسا... این حال و روز... ا ین رنگ و رو.. این چشمای اشکی و ترس یده و مهرادی که دنبالم بود... فهمید ... نفهمید؟
نگاهش پایین تر رفت و قفل شد رو لباسام.
نگاهش اونقد سرد و گیج بود که خودمم دوباره تو شک فرو رفتم.
صدای لرزون مهراد نگاه هردومون رو به پشت سرمون کشب ید
-آیلین!
هم زمان رو به امیر با رنگ و روی پریده
مضطرب گفت:
-تو این جا چی کار م ی کنی
امیر خیل ی آروم دست انداخت دور کمر و زیر زانوم رو بلندم کرد و ترس یده و لرزون به تی شرتش چنگ زدم.
به سمت موتورش رفت و من رو اروم رو موتور نشوند و دستام رو گذاشت رو دسته های موتور و گفت:
-ساعت چنده؟
بی حال و لرزون مچ دستم رو برگردوندم و به ساعت لعنت ی مهراد زل زدم و بغض کرده گفتم:
-ش...ش یش
سر برگردوندم،امی ر نبود!
سرم رو چرخوندم و امیر روبه رو ی مهراد ایستاد و ازش خی لی بلند تر بود
سرش رو کج کرد و گفت:
-یخ بزاری روش و بری داروخونه پمادش رو بگ یری زود خوب میشه
مهراد بهت زده گفت:
-چی؟
امیر یهو با سر زد تو دهن مهراد و هم زمان در حالی که با پا به شکم مهراد لگد می زد گفت:
-این
مهراد افتاد زمین و امیر نشست رو س ینش و مشتاش رو، رو صورت مهراد فرود میاورد و دلم پیچ خورد و به دسته موتور چنگ
زدم و بغض کرده روم رو برگردوندم و هق زدم و دست ازادم رو جلو ی دهنم گرفتم.
دلم خنک نمیشد ...میمردم دلم خنک نمیشد ...
آروم نمیشدم

صدای مشتای امی ر رو م یشنی دم زیر دلم تی ر کشید و با درد هق زدم.
مشتاش تمومی نداشت...کبود شده فقط
می زد....اون قدر که صورت مهراد از خون دیده نمیشد و امیر بلند شده دستش و به دی وار گرفت و با حرص داد زد و لگداش و تو
شکم مهراد فرود اورد.
با درد ناله کردم:
-ا..امیر
برگشتم و امی ر لگد ی به پهلو ی مهراد زد و مهراد با صورت ی پر خون به پهلو افتاد و امی ر به سمت موتور اومد و خیره نگاهم کرد و
در حالی که دستمال کاغذ ی از جیبش درمیاورد و دستای خونیش رو پاک می کرد گفت:
-گفت ی ساعت چنده؟
بغض کرده گفتم:
-ش یش
سر تکون داد و پشتم رو موتور نشست و کاله کاسکتش رو، رو سرم گذاشت و دستاش رو دو طرفم گذاشت و از بین کمرم دسته
هارو گرفت و موتورو رو روشن کرد
مهراد بغض کرده داد زد:
-آیلین...بب...بخشید
امیر داد زد:
-ببند!
نمیشنیدم...دیگه نمیشنیدم...
آیلین چند لحظه پیش روی اون کاناپه سفید و پسته ا ی جون داد...مرد!

امیر دارو هارو گذاشت رو پام و من بغض کرده دستم رو دور شکمم حلقه کردم.
به محوطه جلوم زل زدم و گفت:
-سرم زدی زود خوب میشی اینم داروهات،یکم بشین بعد میبرم میرسونمت خونتون...به مامانتم بگو یکم طول کشی ده
بی حرف به جلوم زل زدم و کنارم نشست و همچنان نگاهش بی روح و سرد بود با همون صدای بم و عجیب و خش دار
آروم گفتم:
-حق با تو بود...من دختر بد ی م!نباید همه تقص یرا رو انداخت گردن مهراد...
من نباید اعتماد می کردم،نباید
می رفتم خونش...نباید ...
بغضم و به زور قورت دادم و گلوم درد گرفت.
خواستم ادامه بدم که صداش باعث شد ساکت شم.
-همون قدر که تو دختر بد ی هستی اونم همون قدر آشغاله...
سرم و پایین انداختم و اون شونه باال انداخت و گفت:
-در ضمن...منم موقعی که آرام دوست دخترم بود دوبار بردمش خونه در حال ساختمون رو ببینه
کسیم اون جا نبود میتونستم کار مهراد رو بکنم
بغضم رو باز قورت دادم و با صدایی که سعی داشتم محکم باشه گفتم:
-چرا کار مهراد رو نکردی ؟
با نیشخند گفت:
-چون بچه سوسول نیستم در جریانی که!؟
نیشخند زدم و گفتم:
-بچه پایینا با معرفت ترن؟

سرتکون داد و گفت:
-نه همشون...ولی بیشترشون
ساعت مهراد رو از دور مچم باز کردم و گفتم:
-همشون برن به درک
هم زمان ساعت رو انداختم زمین و بلند شدم با پام لگدش کردم و پرتش کردم
نشستم و امیر گفت:
-اون خر یده بود؟
-آره
با نیشخند گفت:
-گمونم آیفون خوشگلتم اون گرفته
انگشت اشاره ام و رو هوا تکون دادم و با پوزخند گفتم:
-نکته خوبی بود
آیفونم رو از جی بم دراوردم وخواستم پرتش کنم که مچم رو گرفت و گفت"
-بزار افتخار این با من باشه
ابرو باال پروندم تلخند زدم و آ یفون رو گرفت و س یم کارت و رو دراورد و داد دستم و هم زمان آی فون رو پرت کرد تو حوض
جلوش
نیشخند زدم و نشست و گفت:
-خب؟
-خسته نشد ی از فقر و نَداری ؟
تکیه اش رو به پشتی نی م کت داد و سرش رو سمت آسمون گرفت و به ماه خی ره شد
س یبک گلوش باال و پایین شد و صداش سکوت پارک رو شکست:
-نَداشتن و فقر خیلی بهتره...چون شبا دیگه م ی دونی چیز ی نیست که آرزوش کنی...
سرش رو برگردوند سمتم و ب ی روح گفت:
-چون میدونی بهش نمیرس ی
نیشخند زدم و گفتم:
-شاید همین نداری باعث شد با مهراد دوست شم،شاهزاده سوار بر اسب سفید رویاهای مزخرفم!
پسره پولدار که جذبم شده و میتونم کار ی کنم دوستم داشته باشه...خودمم به مرور عاشقش شم
و میدونی دیگه به مرحله دوست داشتن رس یدم که یهو گ یم اُور شدم فهمیدم کسی که تمام مدت کنارم مرحله های بازی رو
میبرده غول آخر بوده و بازیم داده
جعبه س یگاری از جیبش در اورد و یک س یگار بیرون کشی د و گذاشتش پشت گوشش و جعبه رو گذاشت تو جیبش و فندکش رو
از جیب دیگش دراورد و از پشت گوشش س یگارش رو برداشت و با فندک زیپو س یاه رنگش آتیشش زد و گفت:
-می کشی؟
-س یگاری ای؟
ابرو باال انداخت و گفت:
-بچه پایینی رو دید ی که نباشه؟
نیشخند زدم و س یگار رو از بی ن دستاش گرفتم و کام عمی ق ی گرفتم و دود رو که از بین لبام خارج کردم گفتم:
-نه
نیشخند زد و س یگار رو از دستم گرفت و گذاشتش بین لباش و گفت:
-پرو نشو
خند یدم...و خندم چرا بغض داشت؟

بلند شدم و دردم از بین رفته بود..اما هنوزم یه جاهاییم خ یلی کوچولو درد می کرد...
مثل دلم...قلبم...سرم...مغزم...جای خالی ساعت رو مچم جا ی خالی عکسامون رو صفحه گوش یم
بغضم رو قورت دادم و گفتم:
-بریم، پارکم حالم رو خوب
نمی کنه شاید به خاطر اینه که روبه روی بیمارستانه...
بوی بیمارستان میده
روبه روم ایستاد و س یگارش رو انداخت و زیر پاهاش لهش کرد و گفت:
-کاش آرامم اندازه تو قو ی بود
ابرو باال انداخت و گفت:
-احتماال اگه همچین بالیی سرش میومد از چهار جا رگش رو زده بود
نیشخند زدم و گفتم:
-شایدم اون قوی ه که جرعت خودکشی داره...
به سمت موتورش رفت و بلند گفت:
-مردن که کاری نداره...
اگه جرعت داری زندگی کن!
بهت زده نگاهش کردم که گفت:
-ببین دو دقی قه نمی تونم تحملت کنم بعد از صبح من رو عالف کرد ی بپر باال بدو!
لبخند محوی زدم و رفتم پشت موتورش نشستم و موقع نشستن درد کمی رو حس کردم و دلم گرفت
حاال چی کار کنم!
دستم رو قفل کمرش کردم و آروم گفت:
-فاصله اسالم ی رو رعایت کن!
اخم کرده ازش جدا شدم و به صندلی چسبیدم که یهو گاز داد و ته چرخ زد که جی غ کشیدم و به کمرش چسبیدم تا نیوفتم و
موتور رو به حالت اول برگردوند و در حالی که گاز م یداد و از پارک خارج میشد داد زد:
-شوخی کردم
منظورش همون فاصله اسالم ی رو رعایت کن بود.
نیشخند زدم و دوباره از کمرش گرفتم و اونم به سمت خونه رفت.
کل راه بغض کرده و مدام بغضم رو قورت دادم
سرم رو پشت کمر امیر پنهونکرده بودم تا کسی نب ینتم حس می کردم همه با دیدنم میفهمن چه اتفاقی برام افتاده.
مهراد تو باهام چه کرد ی؟
با منی که قلبم رو دو دستی بهت دادم...
با من؟
لبام رو، رو هم فشردم و موتور که از حرکت ایستاد قرصام رو به چنگ گرفتم و از موتور پیاده شدم و جلوی مانتوم رو چسبیدم و
گفتم:
-
مرس ی
سر تکون داد و روش به سمت جلوش بود اروم گفتم:
-این موضوع رو به...
سرش رو با سرعت به سمتم برگردوند و ش یشه کاله کاسکتش رو باال زد و نگاه بی روحش رو به چشمام دوخت و گفت:
-بچه های پایین دهنشون قرصه...نیاز به یاد اور ی نیست

آروم گفتم:
-امروز رو فراموش کن.
ابرو باال انداخت و متفکر گفت:
-مگه امروز چی شده؟
متعجب نگاهش کردم که نیشخند ی زد و گفت:
-برو
همون طور خیره نگاهش کردم که گاز داد و رفت.
آروم زیر لب گفتم:
-آرام خیل ی بی لیاقت ی...خیلی !
***
هرچه خورده و نخورده بودم رو باال اوردم و بابا نگ ران دست پشت کمرم گذاشت و گفت:
-خوبی بابا؟
بغض کرده بازم عق زدم و دستام میلرزید ...روی نگاه کردن به چشماش رو نداشتم...
من گ...وه زیادی زندگیم خوردم...و حاال دارم زره زره تاوان میدم.
از دسشویی اومدم بیرون و بابام پشت سرم اومد بیرون و رو به مامان گفت:
-یه شربت ش یرین براش درست کن
مامان نگران رفت تو آشپزخونه و آرام گفت:
-شاید مسموم شد ی این بار چهارمه باال میاری
بابا متعجب گفت:
-چهارم؟ بریم بیمارستان خب!
ترس یده به دلم چنگ زدم و گفتم:
-ن...نه...مسموم شدم االن باال اوردم خوب شدم
دلم پیچ میخورد و شور افتاده بود به دلم
مامان لیوان ش یر عسل رو اورد سمت دهنم و ل یوان رو گرفتم و آروم آروم محتویاتش رو خوردم و گفتم:
-پس فردا عروس ی ه...بعد من ای ن طوری شدم،حال خوب شمارم خراب کردم.
آرام شونم رو گرفت و مهربون گفت:
-فدای سرت مهم اینه خودت خوب بشی.
لبخند زدم و بابا رفت سمت شلوارش و گفت:
-من برم دیگه با اقا مهد ی قراره بری م باغ تاالر رو دوباره چک کنیم.
مامان سر تکون داد و گفت:
-باشه اگه آیل ین حالش خوب نشد خودمون میبریمش درمانگاه
بابا نگران نگاهم کرد و پیشون یم رو بوس ید و من چه قدر دختر بد یم!
بغض کرده سر پایین انداختم و بابا لباس پوش ید رفتم تو اتاقم و آرام پشت سرم اومد و گفت:
-تو چت شده؟
کالفه گفتم:
-هیچی!
دلم چنگ م ی زد و از سه هفته ام گذشته بود.
به خاطر جریان نبود باغ تاالر عروس ی و یکم عقب انداخته بودیم و منم یک هفته بو د که از موعود ماهانه ام گذشته بود...
به مامان اینا گفتم اون شب که دیر اومدم دزد کی فم رو زده و گوش ی و ساعتم رو که تو کیفم بوده رو برده و از اون موقع گوش ی
قبلیم رو روشن نکرده بودم،تا امروز وقتی س یم کارتم رو گذاشتم با موجی از میس کال و پ ی ام های مهراد روبه رو شدم.
بدون باز کردنشون گوش ی رو دوباره خاموش کردم و انداختم ته کشوم.
دیگه نمیخواستم هیچ وقت بب ینمش! هیچ وقت!
استرس تو کل وجودم پیچیده بود و دستام یخ کرده بود،حالت تهوع لعنت ی تمومی نداشت.
قلبم تو دهنم میزد و دلم مدام پیچ می خورد.
صدای در خونه رو که شنیدم مطمئن شدم بابا رفته.
فور ی به سمت لباسام رفتم و آرام متعجب گفت:
-کجا؟
آروم زیر لب در حال برداشتن مانتوم از ته کمد زیر لب جوری که صدام و نشنوه گفتم:
-می خوام ببی نم داری خاله م یشی یا نه!
نیشخند زدم و برگشتم که زی ر دلم تیر کشید و به دلم چنگ زدم و به سمت دسشویی رفتم
آرامم پشت سرم از اتاق خارج شد و وارد دستشویی شدم و در رو سریع بستم.
فوری خم شدم و لبخند عمی ق ی زدم
-وای...
در دسشویی رو باز کردم و آروم رو به آرام نگران گفتم:
-از تو کشو ی ز یر تخت بسته بهداشتی هست برام بیار...برا همین دلم درد می کرده پس
آرام کالفه گفت:
-حتما واسه همی م س یستم بدنت مختل شده هی باال میاوردی االن میارم ، برات چایی نباتم درست می کنم اگه دل درد داری

سر تکون دادم و به در تکیه دادم
مرس ی...مرس ی که حامله نیستم! مرس ی!
از دسشویی که اومدم بیرون چایی نباتم رو خوردم و چشمام رو چند لحظه بستم.
خداروشکر امیر هیچ ی به هی چ کس حتی ارامم نگفته بود
وا ین یعنی درست گفته بود،
دهنش قرصه!
آرام رفت تا کارت دعوت عروس ی رو بده به همسایه و دوست مامان که روبه رو ی ساختمونمون خونه داشتن و منم کمی رو
تخت دراز کشیدم تا از شر افکارم با خواب خالص شم.
نمی دونم چقدر گذشته بود که صدای مامان رو از دسشو یی شنیدم:
-آیلین، آرام نی م ساعته رفته پایین برو ببین چرا نی ومد؟!
کالفه بلند شدم چنگ زدم به
س یو شرت ورزش ی و بلندم و پوش یدمش و بدون بستن زیپش شالم رو رو سرم انداختم و از خونه خارج ش دم
کتونی هام رو پام کردم و از پله ها رفتم پایین.
باز کجا مونده این؟
در حیاط رو باز کردم و کسی نبود تو کوچه سرم رو چرخوندم و بلند گفتم:
-آرام!
صدای گری ه آرام رو بعد این که ساکت شدم از کوچه پشت ی شنیدم،مطمئن بودم خودشه.
کی مثل اون مثل بچه گربه گریه می کرد؟
اصال مگه من گری ه بچه گربه دیدم؟

با سرعت دوییدم کوچه پشت ی و آرام تو بغل یه مرد بود و گری ه می کرد و مرد چهار شونه و قد بلند بغض کرده هی می گفت:
-چرا؟
بهت زده گفتم:
-پوریا!
آرام با گریه پوریا رو هول داد و نالید :
-من نامزد دارم بفهم،ی ه هفته است میای و میری زنگ میزن ی گری ه
می کنی...ولی نمیشه پوریا...نمیشه! بابام رو عمرا راضی کن ی...مامانم رو عمرا راضی کن ی...یک در صدم امکان نداره امیر اجازه بده!
می کشتت
منم م ی کشه تو نمیشناس یش
پوریا نیم نگاهی خرجم کرد و بغض کرده خم شد و دستا ی آرام رو گرفت و گفت:
-ببین همه کارامون رو کردم...همه چی آماده است...فقط این مراسم رو به هم بزن.
آرام با گریه گفت:
-نمی تونم با امیر این کارو بکنم،
خورد میشه!
نمی تونم با خانوادم این کارو بکنم
اونم دو روز مونده به عروس ی!
پوریا دستش رو جلو ی دهنش گرفت و ناباور راه رفت و گفت:
-نمی تونم ولت کنم بفهم
==================

زندگیـ سختـ استـ اما منـ از آنـ سختـ ترمـ …

===================
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: رمان پانتومیم اثر مرجان فریدی فوقالعاده - دلارام1383 - 31-01-2021، 9:21

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان زیبایღღعروس استادღღ
Big Grin بهترین رمان هایی که خوندید چی بوده؟
  *رمان اسرار يك شكنجه گر*
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان:خاطرات روزانه یه دختر اسکل 15 ساله
  رمان راغب | به قلبم بانوی نقابدار (زمان آنلاین دز حال تایپ)
Heart رمان خیانت به عشق (غم انگیز گریه دار هیجانی)
  رمان عشق من ، عشق تو (عاشقانه ، معرکه) به قلم: خودم
  رمان عاشقانه ( کراش من توی دانشگاه یه دختر ترسناکه) به قلم خودم. پارت پایانی.
  رمان عاشقشم؟

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان