25-12-2012، 17:29
بقض قلم ترکید و های های گریه بر سر کاغذ کرد ...
دلش از آشنایی پر بود و از غریبه ها ترسان ...
شنیده بود که عاشقی یعنی نقش زدن بر کاغذ سفید دل ...
اما هر چه او می کشید پاک می شد...
فقط خراش های نوک تیزش بر کاغذ می ماند ...
نگاه حسرت بارش بر کاغذ های رنگین دیگران و شعله شمع
کوچک امیدی در دل از آینده...
اما نمی دانست که با این خراش هایی که بر کاغذ دلش مانده بود
می توانست نقاشی زیبا بکشد یا نه؟؟؟
قلم تنها بود و خسته نمی دانست چه بر سرش خواهد آمد ...
او که هر روز می کشید و پاک می شد وكم كم داشت كمرنگ مي شد و...
هر روز یه قدم بیشتر به سوی نیستی ره طی می کرد ...
و ...
نمی دانست چه پیش خواهد امد و خود را به دست زمان سپرد...
دلش از آشنایی پر بود و از غریبه ها ترسان ...
شنیده بود که عاشقی یعنی نقش زدن بر کاغذ سفید دل ...
اما هر چه او می کشید پاک می شد...
فقط خراش های نوک تیزش بر کاغذ می ماند ...
نگاه حسرت بارش بر کاغذ های رنگین دیگران و شعله شمع
کوچک امیدی در دل از آینده...
اما نمی دانست که با این خراش هایی که بر کاغذ دلش مانده بود
می توانست نقاشی زیبا بکشد یا نه؟؟؟
قلم تنها بود و خسته نمی دانست چه بر سرش خواهد آمد ...
او که هر روز می کشید و پاک می شد وكم كم داشت كمرنگ مي شد و...
هر روز یه قدم بیشتر به سوی نیستی ره طی می کرد ...
و ...
نمی دانست چه پیش خواهد امد و خود را به دست زمان سپرد...

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



