16-01-2013، 17:06
(آخرین ویرایش در این ارسال: 16-01-2013، 17:10، توسط Senator✘Strong.)
بعد از اين بــگذار قلبـ بيقراريـ بشكند
گلـ نميرويد، چه غمـ گر شاخساريـ بشكند
بايـد اين آيينه را برقـ نگاهي ميشكستــ
پيشَـ از آن ساعتـ كه از بار غباري بشكند
گر بخواهم گل برويد بعد از اين از سينهام
صبر بايد كرد تا ســنگ مزاريـ بشـكنــد
شانههايمـــ تاب زلفت را ندارد، پسـ مخواه
تختهسنگيــ زير پايـ آبشاريــــ بشكند
كاروانـــ غنچههاي سرخـ، روزيــ ميرســد
قيمت لـــبهاي سرختـ روزگاريـــ بشـكند
به نام آنـ کهـ غربت را بنــا کرد مرا از تــو تورا از منـِ جـدا کرد
من۰۰۰۰۰
نوشته شده در جمعه 14 مهر1391ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط بهامین| 41 نظر |
از برای روز میلادم
روزگار بر خلاف آرزوهایم...
سال ها تکراری تر از همیشه
و لحظه هایی که
که می گذرد
اما به سختی
بهار پائیز گونه ام مبارک
پ.ن: بودنت در این سال کنارم مرا امید زیستن داد.
نوشته شده در جمعه 10 شهریور1391ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط بهامین| 23 نظر |
گفته بودم دوستت دارم؟
دنبال وجهی می گردم
که تمثیل تو باشد
زلالی چشم هات
بی پایانی آسمان
مهربانی دست هات
...
نوازش گندمزار
و همین چیزهای بی پایان.
نمی دانستم دلتنگیت
قلبم را مچاله می کند
نمی دانستم وگرنه
از راه دیگری
جلو راهت سبز می شدم
تمهیدی، تولد دوباره ای، فکری
تا دوباره
در شمایلی دیگر
عاشقت شوم.
گفته بودم دوستت دارم؟
ع. معروفی
نوشته شده در شنبه 14 مرداد1391ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط بهامین| 76 نظر |
می دانی؟
یک وقت هایی باید
رویِ یک تکه کاغذ بنویسی
تعطیل است
و بچسبانی پشتِ شیشهیِ افکارت
... ... باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی...
دست هایت را زیر سرت بگذاری.
به آسمان خیره شوی
و بی خیال سوت بزنی
در دلت بخندی به تمام افکاری که
پشت شیشهیِ ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویی:
بگذار منتظر بمانند.
گلـ نميرويد، چه غمـ گر شاخساريـ بشكند
بايـد اين آيينه را برقـ نگاهي ميشكستــ
پيشَـ از آن ساعتـ كه از بار غباري بشكند
گر بخواهم گل برويد بعد از اين از سينهام
صبر بايد كرد تا ســنگ مزاريـ بشـكنــد
شانههايمـــ تاب زلفت را ندارد، پسـ مخواه
تختهسنگيــ زير پايـ آبشاريــــ بشكند
كاروانـــ غنچههاي سرخـ، روزيــ ميرســد
قيمت لـــبهاي سرختـ روزگاريـــ بشـكند
به نام آنـ کهـ غربت را بنــا کرد مرا از تــو تورا از منـِ جـدا کرد
من۰۰۰۰۰
نوشته شده در جمعه 14 مهر1391ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط بهامین| 41 نظر |
از برای روز میلادم
روزگار بر خلاف آرزوهایم...
سال ها تکراری تر از همیشه
و لحظه هایی که
که می گذرد
اما به سختی
بهار پائیز گونه ام مبارک
پ.ن: بودنت در این سال کنارم مرا امید زیستن داد.
نوشته شده در جمعه 10 شهریور1391ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط بهامین| 23 نظر |
گفته بودم دوستت دارم؟
دنبال وجهی می گردم
که تمثیل تو باشد
زلالی چشم هات
بی پایانی آسمان
مهربانی دست هات
...
نوازش گندمزار
و همین چیزهای بی پایان.
نمی دانستم دلتنگیت
قلبم را مچاله می کند
نمی دانستم وگرنه
از راه دیگری
جلو راهت سبز می شدم
تمهیدی، تولد دوباره ای، فکری
تا دوباره
در شمایلی دیگر
عاشقت شوم.
گفته بودم دوستت دارم؟
ع. معروفی
نوشته شده در شنبه 14 مرداد1391ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط بهامین| 76 نظر |
می دانی؟
یک وقت هایی باید
رویِ یک تکه کاغذ بنویسی
تعطیل است
و بچسبانی پشتِ شیشهیِ افکارت
... ... باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی...
دست هایت را زیر سرت بگذاری.
به آسمان خیره شوی
و بی خیال سوت بزنی
در دلت بخندی به تمام افکاری که
پشت شیشهیِ ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویی:
بگذار منتظر بمانند.

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



