پارس ایمپریا   گیفت کارت   khanwars-468x60


امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 1
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمان عاشقانه و طنز*حصار بين من و تو*به قلم تهسا رايان يعني خودم!

#1
Heart 
سلام سلام
ميخام يه رمان طنز و عاشقانه و يه ذره تراژدي بنويسم
كه فوق العادست به اسم (حصار بين منوتو)
كه درباره ي دوتا اجي دوقلو شيطونه به اسماي سارا و سايه
كه مامان بابا هاشون با بازيگر شدنشون مخالفن
ولي اونا تو تست بازيگري دوقلو ها شركت ميكننو...
شخصيتاي اصلي مؤنث:سارا سايه نفس
شخصتاي اصلي مذكر:آرمان آراد سانيار
ژانر:عاشقانه طنز يه كوچولو غمگين
نويسنده:تهسا رايان يعني خودم

اين رمان قرار عااالي بشه

قسمت اول
از زبون سارا
وووووييييييي!يني حتي سر كنكورم هم انقد استرس نداشتم
مامانو بابا كه خداروشكر سركارن.فقط ميمونه سانيار كه اونم مثل عقاب تيزه
حالا چه غلطي بكنيم؟اگه بفهمه ميره ميزاره كف دسته بابا
اونموقعست كه به باد فنا ميريم
از ترس داشتم جان به جان افرين تسليم ميكردم
سايه هم كه بدتر از من بود گفت:
-ساراااااا!بيا بيخيال شيم
+بيخيال؟سااايههه!انقدر زحمت كشيديم.شبي سه ساعت خوابيدن كم چيزي نيس
بايد انجامش بديم
كفشامونو گرفتيم دستمون كه صدا ندن
رو نوك پا راه ميرفتيم،حتي نفسامونم حبص كرده بوديم
درو اروم بستمو سريع كفشامونو پوشيديم
ماشينو يه جاي دور پارك كرده بودم كه صداش به خونه نرسه
تا اونجا دوييديم و سريع گازشو گرفتيم و فلنگو بستيم
Heart ^@¥@~ @@$€@+ Heart
پاسخ
 سپاس شده توسط یاسی ارغوان
آگهی

 
#2
جدي جدي داشتم تو اون افتاب سگي با اون كفشاي پاشنه بيست سانتي كه به اجبار سايه پوشيده بودم هلاك ميشدم
با اه و ناله گفتم:اييييييييي مُردم!اصن من غلط كردم خواستم بازيگر شم.پس اين صف لعنتي كِي تموم ميشه؟؟؟
سايه گفت-هيييييسسسسس يواشتر ابرومونو بردي،بعدشم،كي بود ميگفت "اينهمه زحمت كشيديم،بايد انجامش بديم؟"
حرفش منطقي بود پس ساكت شدم
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
بلااااااااااخره نوبتمون شد .از خوشحالي داشتم بال در مياوردم!
Heart ^@¥@~ @@$€@+ Heart
پاسخ
 سپاس شده توسط یاسی ارغوان
#3
از الان با يه استراتژي جديد رمانو ادامه ميدم!هرچي نظرات و سپاس ها بيشتر باشه
بيشتر مينويسم!!!انتخاب با خودتونه كه چقدر بنويسم!
بلاخره وقتم كه مفت ني!
Heart ^@¥@~ @@$€@+ Heart
پاسخ
 سپاس شده توسط یاسی ارغوان
#4
وارد شركت شديم.شركت بزرگي بود (چيدمانش با خودتون!)
اييييييييييييش!يه زن پلاستيكي هم پشت يه ميز بود.وااااقعاااا پلاستيكي بوداااادماغش مثه خوك بود
لباش شتري!چشماشو كرده بود مثه جغغغد!پوستش انقدر برنزه بود كه انگار دو سه ماه لب دريا چتر پهن كرده بود!
ابروهاش جوري بود كه ميديديش ميگرخيدي!
گونه هاشم كه اندازه كل هيكل من بود!
با صداي چرت جيغجيغوي تو دماغيش به خودم اومدم
-خاااانووووم،تا كي ميخاي زل بزني بهم؟
سايه گفت-ببخشيد،با اقاي محبي كار داريم.هستن؟
جواب داد-گيريم كه باشن.چيكارشون داري؟
ديگه داشت واقعااا ميرفت رو مُخم
جاي سايه جواب دادم-خانوم پلاستيكي!حوصله ي جرو بحث با هاتو ندارم.ميشه بگي واقعيت بياد؟؟
Heart ^@¥@~ @@$€@+ Heart
پاسخ
 سپاس شده توسط آسرا ، یاسی ارغوان
#5
پلاستيك از سرجاش بلند شد و با صداي چرتش گفت:
-ااصن كي شماهارو راه داده؟مگه نگفته بوديم تست برا اااااااادمااااس؟
ديگه وااقعااا جوش اورده بودم.خواستم ببندمش به رگبار فحش كه با صداي يه پسر تقريبا ٢٥-٢٦ساله حرفم قطع شد
پسره -ببخشيد،با اقاي محبي كار داريم،تو اتاقشونن؟
دختره با عشوه شتري مخصوص خودش گفت-بله بفرماييد داخل
اين لاستيك پنچر شديم.پسرا هم با يه پوزخند رفتن داخل
اين يه متر پلاستيك چه رووويييي داره!
Heart ^@¥@~ @@$€@+ Heart
پاسخ
 سپاس شده توسط یاسی ارغوان
#6
سلام!
يه سوال....وقتي نظر نميديد و سپاس نميكنيد
انتظار كه نداريد تند تند پست بزارم؟؟
Heart ^@¥@~ @@$€@+ Heart
پاسخ
 سپاس شده توسط یاسی ارغوان
#7
داشتم از حرص ميمردم
با عصبانيت رفتم سمت همون دري كه پسرا رفتن و
درو محكمم باز كردم،جوري كه در محكم خورد به ديوار
پلاستيك هم همون ديالوگه ماندگار منشيا رو گفت
همون پسر خوشتيپا و يه مرد مسن كه صد در صد اقاي محبي بود تو اتاق بودن
با صداي نسبتا بلند گفتم:
-اقاي محبي ،اين چه وعضشه؟اين پلاستيك رو از كجا پيدا كرديد،به عنوان مثلا منشي گذاشتينش اينجا؟
اين كي باشه كه با من اينطوري حرف بزنه؟
اقاي محبي با ارامش خاصي گفت
-بفرماييد بشينيد ،يكم اروم شيد تا صحبت كنيم
رو مبل چرم دو نفره ي اتاق نشستيم
Heart ^@¥@~ @@$€@+ Heart
پاسخ
 سپاس شده توسط یاسی ارغوان
#8
يكم ارومتر كه شديم اقاي محبي پرسيد:
-خب خانوما،چي شده كه انقدر عصباني شديد
دوباره داغ دلم تازه شد و با عصبانيت همه چيو تعريف كردم
اقاي محبي هم گفت كه به اين مسئله رسيدگي ميكنه بعد گفت:
-شما بايد داوطلبامون براي تست باشيد .درسته؟
من+بله،من سارا رادمهر و ايشون(به سايه اشاره كردم)خواهرم سايه رادمهر هستن.
اقاي محبي به يكي از پسرا اشاره كرد و گفت:ايشون سهام دار اينجا و يكي از داوطلبا هستن،اراد تهراني و برادرشون آرمان تهراني
سايه به رسم ادب بهشون سلام كرد ولي من نيم نگاه هم بهشون ننداختم.يادم نرفته بود بهمون پوزخند زدن!
Heart ^@¥@~ @@$€@+ Heart
پاسخ
 سپاس شده توسط یاسی ارغوان
#9
اقاي محبي ادامه داد :
خب خب خب،شانستون گرفته چون اينجوري كه پيداست هر چهارتاييتون پارتنر براي تست هم دارين
ارمان جان تو با سارا خانوم تست ميدي
و اراد جان شما هم با سايه خانوميد....
نننننننههههههههههه!ينيييي چييييييي؟من؟؟؟؟اين گولاخ؟؟؟تست؟؟؟؟؟اونم با هم؟؟؟؟؟؟؟
امكان نداااره!
با ناراحتي محسوسي گفتم:
-امممم...آقاي...محبي...شما مطمئنيد؟؟؟؟
محبي+البته!چرا نبايد باشم؟؟؟؟خب حالا بريد تو اتاق تمرين يه مروري بكنيد .ديالوگاتون هم رو ميز جلوتونه،موفق باشيد
ديالوگامونو برداشتيم و رفتيم اتاق بغلي كه مخصوص تمرين بود....
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
(از زبون سايه)
نگاه توروخدا!از اسمون داره برامون ميباااره
اه اه اه !پسره ي مزخرف!جووووورييي كلاس ميزاره انگاري سلبريتي اي چيزيه.باااشه بابا ،فهميديم تو هم بازيگري سرت ميشه!
ديگه داشت اشكم درميومد،هي تا يه كلمه ميگم ميگه خوب نبود از اول.زهرررر مااااررروووو از اول!!!
حقشه بزنم اون قيافه ي خوشگلشو با ديوار پشت سرش يكي كنم!
Heart ^@¥@~ @@$€@+ Heart
پاسخ
 سپاس شده توسط یاسی ارغوان


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  100 رمان برتر جهان (100 world premieres)
  رمان منم،زندانی نگاهت
  طراحی رایگان جلد رمان
Heart رمان همسايه مَغرور و لجباز من
  رمان فوق العاده ترسناك و البته عاشقانه(جنگيري عاشقانه)نخوني از دستت رفته ها
Rainbow یه رمان خیلی قشنگ.نخونی نصف عمرت فناست
  رمان دیوونم کردی
  عکس شخصیت ها ی رمان و فیلم گناهکار(هرکی خونده بیاد)+لینک دانلود رمان
Wink رمان ترسناک و عاشقانه خیلی قشنگ ویلای نفرین شده (به قلم اکیپ خودمونه)
  رمان قرار نبود(1 تا 13) (حتما بخوانید طنزه)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان