امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

یه رمان عاشقانه ..... به قلم خودم ...

#1
امروز خیلی خسته بودم .همینطور که تو کلاس نشسته بودم و حواسم پرت بود ، استاد صدام زد که برم پای تخته و هر چی که

ایشون توضیح دادن رو من تکرار کنم.

استاد : بفرما خانوم

من: استاد ببخشید من امروز خیلی خستم و نتونستم به درس خوب گوش کنم اگه ممکنه......

استاد : کافیه! تو باید حواستو جمع کنی که این روزا درسمون رفته رفته جدی تر میشه

من : اخه استاد.....

استاد: کافیه !!حالا برای تنبیه الان میری و بیرون از کلاس میشینی و درسم که امروز بهت نمیدم .!

- باشه استاد...

رفتم و توی صندلی بیرون نشستم .

دانشگاه خیلی ساکت بود _درحالی که خورشید غروب میکرد و رنگ نارنجی زیبایش روی صورتم افتاده بود.

من از بچگی عاشق غروب کردن خورشید بودم .

ناگهان صدای یکی رو شنیدم که گفت: توهم دیر رسیدی ؟!

بالا سرمو نگاه کردم و پسری با چشای سبز و موهای زیتونی رنگ رو جلوم دیدم .

اون بازم تکرار کرد : دیر رسیدی و تنبیه شدی ؟

من:نه بابا فقط حواسم تو کلاس نبود و استادم عصبانی شد و گفت امروز تو کلاس نمیشینی و...

و میخواستم ادامه ی حرفمو بزنم که گفت : فهمیدم

گفت : اسمت چیه؟؟؟

من: آگاتا . اسم تو ؟

گفت: اسم من آبل هست .

_ از اشناییت خوشبختم آگاتا ..

- منم

_ اگه ممکنه بیشتر یکدیگرو بشناسیم

- نمیدونم

_ مطمئن باش پشیمون نمیشی

- باشه

_ فردا ساعت ... به این خانه بیا

- من تنهایی بیام اون خانه!!امکان نداره

_ بهم اعتماد کن ، همه منو میشناسن که ادم خوبیم

-اخه چرا خونه؟؟

_ خونه امن تره

- امکان نداره !!!!!

_ بهم اعتماد کن . حتی میتونی به یکی از دوست بگی فردا خونه منی هستی .

- مطمئن نیستم...

_ خب دیگه قبول کردی من باید برم بای....

بدون اینکه چیزی بزاره چیزی بگم دوید و رفت

خیلی استرس داشتم

درسته خیلی خیلی پسر خوشگلی بود ولی میترسیدم .

- ای بابا تا کی اخه بترسم از این طور چیزا . فردا میرم برمیگردم

بالاخره فردا شد و من بهترین لباسمو یعنی پیراهن قرمز جیگریمو که کلفت و مخمل بود و کفش پاشنه بلند قرمز مخملی رو پوشیدم به ادرسی که

داده بود رفتم .

وقتی به ویلا رسیدم خودش جلو در ایستاده بود منتظر من بود . که منو دید .

قبل اینکه من چیزی بگم اون گفت:

_ عزیزم خیلی زیبا شدی

- ممنون

_بیا بریم داخل

وارد ویلا شدیم . ویلا خیلی شیک بود وسایلاش گران بها .

اهان الان فهمیدم چرا گفت بیام اینجا ! چون میخواست خودنمایی کنه!

تو همین فکر بودم که گفت : میدونم داری فکر میکنی که چرا اینجا اوردمت . ولی اینطور نیست . اینجا اوردمت تا تنها باشیم .

داخل اتاق رفتیم .

ناگهان زود از اتاق بیرون رفت و درو بست .

من فریاد زدمو گفتم چرا اینطوری میکنی ؟؟ درو باز کن ... باید میفهمیدم تو ادم خوبی نیستی

داشتم گریه میکردم .

یهو از پشت سرم صدا اومد . سرمو برگردوندم .

خدایا این چیه!!!!!!!! ................................................

بقیشو میزارم


سپاس بدین Big Grin
 :....I miss myself.....:    

پاسخ
 سپاس شده توسط _leιтo_ ، فاطمه 86
آگهی
#2
ببخس عزیزم سپاس برای رمان کامل تو که زحمتی به خود ندادی
↖↯↯ﺳﻌــــﯽ ﻧﮑــــــﻦ ﻣـــــــــﻨﻮ ﺩﻭﺭ ﺑﺰﻧﯽ…
ﺧﯿــــــــــــﻠﯽ ﻫﺎ ﭘﯿﺶ ✘ﻣـــــــــــﻦ✘
ﺩﻭﺭﻩ ﺩﯾـــــﺪﻥ..↯↯⇧⇩
↙↯↯ﮔــﻔﺘﻢ ﺩﺭﺟــﺮﯾﺎﻥ ﺑﺎﺷــﯽ..!!✘✘✘
پاسخ
 سپاس شده توسط فاطمه 86
#3
لااقل يه چند پارت بزار بعد سپاس Sad
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
Heart یه داستان عاشقانه غمگین و زیبا از یک دختر((( حتما بخونید)))
Heart رمان[انتقام شیرین]
  رمان تمنا برای نفس کشیدن
  رمان الناز (عاشقانه)
  رمان شورنگاشت(داستانی کاملا واقعی)|ز.م
Wink رمان گناهکار(متفاوته!پر از هیجآآآآآن و دزد و پلیسی.عشقولانه هم صد درصد)بدوووووبیا!!
Heart رمان بغض کهنه" خیلی قشنگه"
  رمان نفوذ ناپذیر<عالیه هم عاشقانس هم پلیسی
  رمان لپ های خیس و صورتی
  رمان بادیگارد(طنز.پلیسی.عاشقانه.)عکسشم گذاشتم!!!!!

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان