04-07-2012، 13:04
فقط دوروز به عید مونده بود . هرسال همین موقع داشتم واسه بچه های بهزیستی خرید میکردم . مجبور بودم از بهداد بخوام بذاره برم بیرون . دم در کتابخونه پیداش کردم .
- بهداد خان .
بهداد – بله ؟
- مخواستم تا شب ازتون مرخصی بگیرم .
بهداد –برای چه کاری؟
- یه سری خرید شخصیه .
بهداد – مهیا رو چی کار میکنی؟
- با خودم میبرمش.
بهداد – خودم می برمت و برت میگردونم.
- معذرت میخوام . نمیتونید همراهیم کنین .
بهداد – پس اجازه این کار رو بهت نمیدم .
و راهش رو کشید و رفت . عجب گیری افتادم . حالا چه طوری خرید کنم واسه بجه ها . خدایا ! چقدر این آدم عوضیه! مجبور بودم راضیش کنم .
- بهداد خان .
برگشت و نگاهم کرد .
- اگه مهیا خونه بمونه من میتونم برم و زود برگردم؟
بهداد – پرستار مهیا باید همیشه پیشش باشه !
- خوب من که میخوام با خودم ببرمش.
بهداد – خیابونا شلوغ و نا امنه! نمیتونم بذارم دست تنها با خودت این طرف و اون طرف ببریش!
-زنگ بزنم با دوستم که ماشین داره برم راضی میشین؟
فکری کرد و گفت – باشه . زنگ بزن بیاد دنبالت . زود هم برگرد .
سریع حاضر شدم و با صبا هم هماهنگ کردم . نیم ساعت بعد اومد دنبالم . دم در بهداد گفت – الان ساعت ده و نیمه . ساعت 7 و نیم خونه باش. در دسترس هم باش باهات تماس میگیرم .
- باشه .
سوار شدم .و صبا راه افتاد .
صبا – وای این شازده چقدر خرده فرمایش داره !
- اوف دیوونم کرد . یه ساعت فک زدم تا راضی شد ! تازه الانم که دیدی با هزارتا شرط و شروط.
صبا – بله میبینم.
- ببینم دسته چکم رو آوردی؟
صبا – آره . تو کیفمه .
اول رفتم بانک و پول گرفتم . بعد هم با صبا رفتیم پاساژ .... . از بچه 1 ساله تا 10-15 ساله خرید کردیم .
همون بین یه سری وسیله هم واسه شب عید مهیا و یه سری کادو واسه ساکنین خونه ملکی!
نزدیکای ظهر مهیا حسابی نق نق کرد . معلوم بود از اون حالت خسته شده .تصمیم گرفتیم واسه تجدید قبا بریم ناهار . رفتیم یه رستوران سنتی که تخت داشته باشه . واسه خودمون سفارش شیشلیک و واسه مهیا سوپ سفارش دادم .
غذای مهیا رو داشتم میدادم که صبا گفت چه نازه.
- آره . تنها دلخوشی که باعث شده من اون خونه رو تحمل کنم همین موجوده .
سرم رو چرخوندم و حس کردم بهداد رو واسه یه لحظه دیدم . ولی بعد هر چی نگاه کردم کسی نبود . با خودم گفتم خیالاتی شدی دختره عاشق خل!
صبا لیوان نوشابش رو سر کشید و گفت – پارسال یادته . یه هفته طول کشید تا انتخاب کنیم . ولی میبینی به چه روزی ما رو انداختی؟
- میبینی که ! به زور ولم میکنن !نمیدونم چرا بهداد اینقدر به مهیا وابستس!
صبا – شاید چون این بچه پدر نداره !
- شاید .
صبا – شایدم به پرستار بچه وابستس !
- صبا ! دیوونه شدی؟ میدونی وقتی همه چی تموم شه و اونا بفهمن من کی هستم چه قشقرقی به پا میشه ! ممکنه حتی دادگاهی بشم!
صبا – حالا هنوز که نفهمیدن!
- دیر یا زود میفهمن . من فقط تا نیمه فروردین وقت دارم . اگه نتونم خانوم های خونه بر میگردن و دیگه امکان نداره بتونم پیداش کنم!
صبا – اون مدارک چیان مهرشید؟
- اسناد مالکیت کارخونه . سهام و هزار جور کوف و زهر مار دیگه ! نمیدونم بابا واسه چی اینا رو با خودش میبرده !
صبا – حتما مهم بودن! اگه پیدا نشه چی میشه !؟
- آقای حسام گفت ملگی یه وکالت نامه برای گرفتن تموم اموالی که به جز خیره وجود داره ، پیش خود داره و نمیدونه چه طوری اونو بدست آورده . فقط میدونم احتمالا جعلی نیست!
چشای صبا گرد شد – نهههههههههههههههههههههه!
- بله !
صبا – پس چرا اصرار داره تورو ببینه !
- نمیدونم ! گیج شدم . اصرار به پسرش واسه ازدواج با من . قرار ملاقات . اصلا نمیفهمم !
صبا – غذا تو بخور یخ کرد .
پتوی مهیا رو پهن کردم و خوابوندمش. بعد از یه کم شیطونی خوابش برد .
- بریم یه جا پنپرزشو عوض کنم .
خندید و گفت – به به چشمم روشن عزیز دوردونه نگفتی اون روز چه طوری یاد گرفتی ؟
- چند روز اول سمانه عوضش میکرد ولی بعدش دیگه به روش نیاورد! منم دیگه دیدم چاره ای ندارم مجبوری یاد گرفتم!
بقیه خرید ها رو انجام دادین و به سختی جاشون دادیم تو ماشین صبا .
صبا – حالا با این همه خرت و پرت چی کار کنیم؟
عروسک مهیا رو از تو دهنش آوردم بیرون و گفتم – فردا میام باهات اگه شد بریم پخششون کنیم . تو بلد نیستی اینطور جاها رو !
صبا – تو از کجا یاد گرفتی؟
- اتفاقی! یادمه یه بار یکی از دوستای بی بی اومده بود خونمون . واسه رسوندنش رفتم جنوب شهر . یادته که به چه حالی افتادم چند روز ! از اون سال دیگه میبرم . امسال به خاطر شرایط بهت زحمت دادم .
صبا – رحتمه عزیزم . خوشحالم تو کار خیرت شریکم .
آروم بغلم کرد . کنار گوشم گفت – مهری؟
- بله ؟
صبا – خیلی دوستت دارم .
- منم عزیزم. بهتره بریم داره 8 میشه .
راه افتادیم . افتادیم تو ترافیک . ساعت 8 بود که بهداد زنگ زد . بهش گفتم که تو ترافیک گیر افتادیم و احتمالا نیم ساعت دیگه خونه هستم .
همین که رسیدم بهداد اومد جلو . از چهرش نمیشد چیزی رو خوند . مهیا رو گرفت و گفت – نگران شدم .
- نگرانی نداشت . مهیا دختر خیلی آروم و خوبیه .
بهداد – نگرانیم واسه هر دوتون بود . نه فقط مهیا
- نگران نباشید .(با اشاره به خودم) اینی که باهاش بوده کمربند مشکی دان 2 داره!
بهداد – پس همه فن حریفی!
- اگه خدا قبول کنه بله .
خندید و گفت – چیا خریدی؟
- یه مقدار واسه مهیا لباس و اسباب بازی گرفتم . واسه خودم و عیدی اهل خونه هم خرید کردم .
بهداد – اگه فقط خرید داشتی باید میذاشتی من باهات بیام .
- مزش به اینه که هیچ کی ندونه من واسه بقیه چی گرفتم .
بهداد – اینم حرفیه .
- راستش یه خواهش دارم تا نرفتیم داخل بگم .
بهداد – بگو .
- میخوام فردا هم ....
حرفم رو قطع کرد و گفت – اشکال نداره . مهیا رو بذار پیش سمانه و برو به خرید هات برس . حتما مهیا اذیتت میکنه!
از تعجب چشام ورقلمبید!- نه آزار که نداره . بچه رو تو خونه بار آوردین . گناه داره .
بهداد – واسه خودت میگم .
- این یه مورد رو قبول میکنم . چون یه کم خرید کردن رو سخت کرده ولی دفعات بعد حتما می برمش . ممنون.
بدون شام از خستگی خوابم برد . صبح حدود 7 بیدار شدم . سفارش مهیا رو به سمانه کردم و زنگ زدم به صبا .
اومد دنبالم .تو اون کوچه پس کوچه های تنگ به سختی رفتیم . به یه جا رسیدی که دیگه نشد بریم جلو تر . لذت دعای خانومی که شوهر دو سال پیش از داربست افتاده بود و خودش سرپرست اون خانواده 6 نفره بود ، شادی بچه ها از گرفتم کفش نو ، لبخند مادربزرگی که چادر نو میگرفت اشک تو چشامون نشوند .
هر دومون ساکت بودیم . صبا یهو زد زیر گریه و ماشینو کشید کنار اتوبان و پیاده شد .
رفتم کنارش – چی شده صبا ؟
صبا – نمیدونم چم شد . بغضم رو نگه داشتم واسه الان . مهرشید چقدر ما سهل انگاریم .حالا میفهمم چرا هر موقع میومدی خونمون و چند مدل غذا داشتیم لب نمیزدی ومجبورمون میکردی یه مدل بپزیم ! بعضی از این آدما به نون شبشون محتاجن و ما بیخودی هر چی میپزیم رو دور میریزیم فقط واسه چشم و هم چشمی ! میدونی وقتی اینا رو دیدم از خودم متنفر شدم مهرشید! از ریخت و پاش های اطرافیانم ! از غذاهای مفصل! از حرص پولدارا واسه پولدار تر شدن ! از اونایی که همین بد بختا رو میذارن زیر پاشون و پله میکنن واسه این که روی پولاشون پول بذارن! از قشر بی درد متنفرم !
حالش واسه رانندگی مساعد نبود . رسوندمش خونه و هر چی اصرار کرد ماشینشو ببرم قبول نکردم و راه برگشت رو با تفکر به امروز و حرفای صبا پیاده گز کردم!
رسیدم خونه . همه داشتن شام میخوردن و صدای گریه مهیا میومد . سلام کردم و رفتم داخل. برگشتن طرفم و سلامم رو جواب دادن .
ملکی – شام خوردی؟
- ممنون میل ندارم .
سمانه با مهیا اومد از آشپزخونه بیرون . مهیا دستاشو سمت دراز کرد و با گریه کلمه ماما رو پشت سر هم تکرار کرد . ماتم برد . تعجب ملکی و بهداد هم کمتر از من نبود . سمانه مهیا رو آورد و داد دستم و گفت – هلاک شد از بس گریه کرد . چرا اینقدر دیر اومدی؟
- ببخشید . کار داشتم . مجبور شدم برم . شام خورده ؟
سمانه – نه ناهار خورده نه شام . همه رو عاصی کرد .
آروم مهیا رو نوازش کردم . به هق هق افتاده بود.
- شیشه شو بیار بالا . معدش خالیه غذا بهش بدم دل درد میگیره .
سر درد رو بهونه کردم و رفتم اتاقم .مهیا سفت بهم چسبیده بود و ماما گفتن هاش کلافم کرده بود . شیر رو بهش دادم و خوابوندمش. وضو گرفتم و نمازم رو خوندم و به همون حالت نشستم و فکر کردم . به خودم به وضعیتم به آدما . چرا همیشه ما منتظر یه تلنگر هستیم تا به خودمون بیایم .
ادامه دارد...
- بهداد خان .
بهداد – بله ؟
- مخواستم تا شب ازتون مرخصی بگیرم .
بهداد –برای چه کاری؟
- یه سری خرید شخصیه .
بهداد – مهیا رو چی کار میکنی؟
- با خودم میبرمش.
بهداد – خودم می برمت و برت میگردونم.
- معذرت میخوام . نمیتونید همراهیم کنین .
بهداد – پس اجازه این کار رو بهت نمیدم .
و راهش رو کشید و رفت . عجب گیری افتادم . حالا چه طوری خرید کنم واسه بجه ها . خدایا ! چقدر این آدم عوضیه! مجبور بودم راضیش کنم .
- بهداد خان .
برگشت و نگاهم کرد .
- اگه مهیا خونه بمونه من میتونم برم و زود برگردم؟
بهداد – پرستار مهیا باید همیشه پیشش باشه !
- خوب من که میخوام با خودم ببرمش.
بهداد – خیابونا شلوغ و نا امنه! نمیتونم بذارم دست تنها با خودت این طرف و اون طرف ببریش!
-زنگ بزنم با دوستم که ماشین داره برم راضی میشین؟
فکری کرد و گفت – باشه . زنگ بزن بیاد دنبالت . زود هم برگرد .
سریع حاضر شدم و با صبا هم هماهنگ کردم . نیم ساعت بعد اومد دنبالم . دم در بهداد گفت – الان ساعت ده و نیمه . ساعت 7 و نیم خونه باش. در دسترس هم باش باهات تماس میگیرم .
- باشه .
سوار شدم .و صبا راه افتاد .
صبا – وای این شازده چقدر خرده فرمایش داره !
- اوف دیوونم کرد . یه ساعت فک زدم تا راضی شد ! تازه الانم که دیدی با هزارتا شرط و شروط.
صبا – بله میبینم.
- ببینم دسته چکم رو آوردی؟
صبا – آره . تو کیفمه .
اول رفتم بانک و پول گرفتم . بعد هم با صبا رفتیم پاساژ .... . از بچه 1 ساله تا 10-15 ساله خرید کردیم .
همون بین یه سری وسیله هم واسه شب عید مهیا و یه سری کادو واسه ساکنین خونه ملکی!
نزدیکای ظهر مهیا حسابی نق نق کرد . معلوم بود از اون حالت خسته شده .تصمیم گرفتیم واسه تجدید قبا بریم ناهار . رفتیم یه رستوران سنتی که تخت داشته باشه . واسه خودمون سفارش شیشلیک و واسه مهیا سوپ سفارش دادم .
غذای مهیا رو داشتم میدادم که صبا گفت چه نازه.

- آره . تنها دلخوشی که باعث شده من اون خونه رو تحمل کنم همین موجوده .
سرم رو چرخوندم و حس کردم بهداد رو واسه یه لحظه دیدم . ولی بعد هر چی نگاه کردم کسی نبود . با خودم گفتم خیالاتی شدی دختره عاشق خل!
صبا لیوان نوشابش رو سر کشید و گفت – پارسال یادته . یه هفته طول کشید تا انتخاب کنیم . ولی میبینی به چه روزی ما رو انداختی؟
- میبینی که ! به زور ولم میکنن !نمیدونم چرا بهداد اینقدر به مهیا وابستس!
صبا – شاید چون این بچه پدر نداره !
- شاید .
صبا – شایدم به پرستار بچه وابستس !
- صبا ! دیوونه شدی؟ میدونی وقتی همه چی تموم شه و اونا بفهمن من کی هستم چه قشقرقی به پا میشه ! ممکنه حتی دادگاهی بشم!
صبا – حالا هنوز که نفهمیدن!
- دیر یا زود میفهمن . من فقط تا نیمه فروردین وقت دارم . اگه نتونم خانوم های خونه بر میگردن و دیگه امکان نداره بتونم پیداش کنم!
صبا – اون مدارک چیان مهرشید؟
- اسناد مالکیت کارخونه . سهام و هزار جور کوف و زهر مار دیگه ! نمیدونم بابا واسه چی اینا رو با خودش میبرده !
صبا – حتما مهم بودن! اگه پیدا نشه چی میشه !؟
- آقای حسام گفت ملگی یه وکالت نامه برای گرفتن تموم اموالی که به جز خیره وجود داره ، پیش خود داره و نمیدونه چه طوری اونو بدست آورده . فقط میدونم احتمالا جعلی نیست!
چشای صبا گرد شد – نهههههههههههههههههههههه!
- بله !
صبا – پس چرا اصرار داره تورو ببینه !
- نمیدونم ! گیج شدم . اصرار به پسرش واسه ازدواج با من . قرار ملاقات . اصلا نمیفهمم !
صبا – غذا تو بخور یخ کرد .
پتوی مهیا رو پهن کردم و خوابوندمش. بعد از یه کم شیطونی خوابش برد .
- بریم یه جا پنپرزشو عوض کنم .
خندید و گفت – به به چشمم روشن عزیز دوردونه نگفتی اون روز چه طوری یاد گرفتی ؟
- چند روز اول سمانه عوضش میکرد ولی بعدش دیگه به روش نیاورد! منم دیگه دیدم چاره ای ندارم مجبوری یاد گرفتم!
بقیه خرید ها رو انجام دادین و به سختی جاشون دادیم تو ماشین صبا .
صبا – حالا با این همه خرت و پرت چی کار کنیم؟
عروسک مهیا رو از تو دهنش آوردم بیرون و گفتم – فردا میام باهات اگه شد بریم پخششون کنیم . تو بلد نیستی اینطور جاها رو !
صبا – تو از کجا یاد گرفتی؟
- اتفاقی! یادمه یه بار یکی از دوستای بی بی اومده بود خونمون . واسه رسوندنش رفتم جنوب شهر . یادته که به چه حالی افتادم چند روز ! از اون سال دیگه میبرم . امسال به خاطر شرایط بهت زحمت دادم .
صبا – رحتمه عزیزم . خوشحالم تو کار خیرت شریکم .
آروم بغلم کرد . کنار گوشم گفت – مهری؟
- بله ؟
صبا – خیلی دوستت دارم .
- منم عزیزم. بهتره بریم داره 8 میشه .
راه افتادیم . افتادیم تو ترافیک . ساعت 8 بود که بهداد زنگ زد . بهش گفتم که تو ترافیک گیر افتادیم و احتمالا نیم ساعت دیگه خونه هستم .
همین که رسیدم بهداد اومد جلو . از چهرش نمیشد چیزی رو خوند . مهیا رو گرفت و گفت – نگران شدم .
- نگرانی نداشت . مهیا دختر خیلی آروم و خوبیه .
بهداد – نگرانیم واسه هر دوتون بود . نه فقط مهیا
- نگران نباشید .(با اشاره به خودم) اینی که باهاش بوده کمربند مشکی دان 2 داره!
بهداد – پس همه فن حریفی!
- اگه خدا قبول کنه بله .
خندید و گفت – چیا خریدی؟
- یه مقدار واسه مهیا لباس و اسباب بازی گرفتم . واسه خودم و عیدی اهل خونه هم خرید کردم .
بهداد – اگه فقط خرید داشتی باید میذاشتی من باهات بیام .
- مزش به اینه که هیچ کی ندونه من واسه بقیه چی گرفتم .
بهداد – اینم حرفیه .
- راستش یه خواهش دارم تا نرفتیم داخل بگم .
بهداد – بگو .
- میخوام فردا هم ....
حرفم رو قطع کرد و گفت – اشکال نداره . مهیا رو بذار پیش سمانه و برو به خرید هات برس . حتما مهیا اذیتت میکنه!
از تعجب چشام ورقلمبید!- نه آزار که نداره . بچه رو تو خونه بار آوردین . گناه داره .
بهداد – واسه خودت میگم .
- این یه مورد رو قبول میکنم . چون یه کم خرید کردن رو سخت کرده ولی دفعات بعد حتما می برمش . ممنون.
بدون شام از خستگی خوابم برد . صبح حدود 7 بیدار شدم . سفارش مهیا رو به سمانه کردم و زنگ زدم به صبا .
اومد دنبالم .تو اون کوچه پس کوچه های تنگ به سختی رفتیم . به یه جا رسیدی که دیگه نشد بریم جلو تر . لذت دعای خانومی که شوهر دو سال پیش از داربست افتاده بود و خودش سرپرست اون خانواده 6 نفره بود ، شادی بچه ها از گرفتم کفش نو ، لبخند مادربزرگی که چادر نو میگرفت اشک تو چشامون نشوند .
هر دومون ساکت بودیم . صبا یهو زد زیر گریه و ماشینو کشید کنار اتوبان و پیاده شد .
رفتم کنارش – چی شده صبا ؟
صبا – نمیدونم چم شد . بغضم رو نگه داشتم واسه الان . مهرشید چقدر ما سهل انگاریم .حالا میفهمم چرا هر موقع میومدی خونمون و چند مدل غذا داشتیم لب نمیزدی ومجبورمون میکردی یه مدل بپزیم ! بعضی از این آدما به نون شبشون محتاجن و ما بیخودی هر چی میپزیم رو دور میریزیم فقط واسه چشم و هم چشمی ! میدونی وقتی اینا رو دیدم از خودم متنفر شدم مهرشید! از ریخت و پاش های اطرافیانم ! از غذاهای مفصل! از حرص پولدارا واسه پولدار تر شدن ! از اونایی که همین بد بختا رو میذارن زیر پاشون و پله میکنن واسه این که روی پولاشون پول بذارن! از قشر بی درد متنفرم !
حالش واسه رانندگی مساعد نبود . رسوندمش خونه و هر چی اصرار کرد ماشینشو ببرم قبول نکردم و راه برگشت رو با تفکر به امروز و حرفای صبا پیاده گز کردم!
رسیدم خونه . همه داشتن شام میخوردن و صدای گریه مهیا میومد . سلام کردم و رفتم داخل. برگشتن طرفم و سلامم رو جواب دادن .
ملکی – شام خوردی؟
- ممنون میل ندارم .
سمانه با مهیا اومد از آشپزخونه بیرون . مهیا دستاشو سمت دراز کرد و با گریه کلمه ماما رو پشت سر هم تکرار کرد . ماتم برد . تعجب ملکی و بهداد هم کمتر از من نبود . سمانه مهیا رو آورد و داد دستم و گفت – هلاک شد از بس گریه کرد . چرا اینقدر دیر اومدی؟
- ببخشید . کار داشتم . مجبور شدم برم . شام خورده ؟
سمانه – نه ناهار خورده نه شام . همه رو عاصی کرد .
آروم مهیا رو نوازش کردم . به هق هق افتاده بود.

- شیشه شو بیار بالا . معدش خالیه غذا بهش بدم دل درد میگیره .
سر درد رو بهونه کردم و رفتم اتاقم .مهیا سفت بهم چسبیده بود و ماما گفتن هاش کلافم کرده بود . شیر رو بهش دادم و خوابوندمش. وضو گرفتم و نمازم رو خوندم و به همون حالت نشستم و فکر کردم . به خودم به وضعیتم به آدما . چرا همیشه ما منتظر یه تلنگر هستیم تا به خودمون بیایم .
ادامه دارد...

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



