امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امتیازات: 1.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

❤رمـان قـلـب سـنـگ مـغـرور❤(تموم شد)

#10
قسمت 10

گفتم:
ـ یه روز خوشبخت ترین دختر عالم بودم....... خنده هام تمام عالم رو پر کرده بود.... ..
پولدار نبودم.......... اما ثروتمند بودم....... ثروتم دوست داشتن مامان بابام بودن.....
ثروتم حرفها و نصیحتهای ی اونا بود......
لذت زندگیم خنده ای خواهر و برادری بود که جونم به جونشون بند بود.......
اما خوشبخت نموندم......
ثروتمندی شدم که از عرش به یکباره به زیر زمین افتاد......
فقیر شدم محبت و دوست داشتن مادر و پدر و خواهر و برادری رو از دست دادم به یکباره شدم مرده ی متحرک....
مردم اما نفس می کشیدم..... نگاه می کردم اما نمی دیدم .....
تا یه روز زندگی دوباره ثروتمندم کرد اما نه مثل اولین ثروتم... ولی شدم مرفه.....
دوست داشتن یک پیرزن ، نصیحت های یک پیرزن منو مرفه کرد... ارضام کرد....
اغده های نبودن عزیزام ر رفع کرد...
برگشتم ....... نیمه جون... ...اما برگشتم.... نفس کشیدم... راحت.....
اما غم یک کوه روی شونم سنگینی میکرد... غم نبودن خانوادم...
اما نگاه های عزیز جون این کوه رو خرد کرد.. کم کم به اندازه یک سنگ ریزه کم کرد..
هر بار با عشق و محبت تنفرم از زندگی رو ذره ذره آب می کرد....

مدیونم... بدهکارم....به اندازه ی تمام دنیا.. ...به اندازه ی تمام بی اندازه های دنیا...
هر کاری میکنم... گفتم جونم رو میدم...رو حرفم هستم... جونم برای اون فرشته کم ارزشه... اما نجابتم رو....نه..........

به خانوادم قول دادم... به باباییم قول دادم.... ازم قول گرفتن که پاک بمونم.... .......
دختر بودنمو رو به عشق بفروشم....
من چیزی توی این دنیا ندارم.......
حتی جونم هم ارزشی برام نداره...
اما...بکارتم رو نه.....

قلبی که قراره با این پول بدست میاد همون بهتر که اصلا نتپه.....

و تو .........
نمی دونم چرا.... شاید می خوای اینطوری تاوان تمام کارهامو ازم بگیری .
یه روزی از یکی شنیدم اگه بخوای تلافی کنی به بدترین شکل این کارو انجام میدی؟

یه روز فکر نمی کردم منم قراره بابت کارام تاوان بدم ..........
این تاوان بدی بود برام............
بدترین تلافی رو در حقم کردی.....................

توی این مدت اونقدر شناختمت که بدونم از روی هوس این شرطو نذاشتی ؟

اونقدر سرد و خشک و مغروری ؛
این قدر از جنس من متنفری که حتی برای هم صحبت نشدن باهاشون از خیلی چیزها حتی با ارزش میگذری

خرد شدم...خردم کردی اما بدون قلب من خیلی وقته خرد شده بود اما محبت های عزیز جون خرده های ریزه های باقی مونده ی قلبمو به هم چسبوند.
ولی....
تو تلافی کردی و تمام خرده ریزهای وصله به هم رو با بی رحمی تمام ریز کردی چیزی باقی نذاشتی ........

پولتو نمی خوام..........
شرطتو قبول نمی کنم..........
اما نمیرم و فرار نمی کنم ....
می مونم تا بهت ثابت کنم...
ترسو نیستم پاپس نمی کشم اما بدون تو هم تاوان می دی ...شاید بدتر از من...اون روز دور نیست....
"حسان"

چند روزی رو باید می رفتم شیراز . یکی از پروژه های توی دستم اونجا بود... باید شخصا از پیشرفت کار مطمئن میشدم... واین بهترین زمان بود تا از اینجا و از این دختر دور باشم..
دور شدنم بهم کمک میکرد تمام اتفاقات چند روز گذشته رو فراموش کنم. مثل تمامی اتفاقات دیگه ی زندگیم.
از رفتنم فقط مظاهر و امید خبر داشتن. همیشه همینطور بود دوست نداشتم رفت و آمدام توسط کارمندام چک شه.. سریع رفتم خونه به محض بستن چمدون به سمت فرودگاه حرکت کردم....
سه ، چهار روزه شیرازم. از 8 صبح تا 6 غروب. سرم به کارگرا و مهندسین معمار برای طرح ها و تغییرات احتمالی گرم بود. اونقدر این فضای شلوغ روی اعصابم بود که به هیچ چیز هیچ کس فکر نمی کردم.
امشب هوا ،خیلی خوبی بود. نسیم خنکی می وزید از روی تراس اتاق هتل می شد بیشتر شهر رو دید... امشب دوست نداشتم بخوابم. نگاهی به ساعتم انداختم.12 رو نشون میداد... می خواسم راه برم........ این هوا شبگردی های تهران رو به سرم انداخته بود...

پالتوی بلند مشکیمو با گوشیم برداشتم از هتل اومدم بیرون. میشد گفت خیابون خلوت بود. گاهی اوقات تک و توک چند نفر از کنارم رد می شدند
این فضا باب میل من بود... منی که از آدمها فراری بودم ..........
از همشون بیزار بودم. ......دلم میخواست تنها باشم...... تنها بمونم.. برای همیشه....
الان احساس امنیت دارم... شاید روی آرامش رو هرگز نبینم اما امنیت این تنهایی برام با ارزش تره..
باید عادت کنم... 14 سال عادت کردم. بقیه عمرمو هم می تونم.. روی نیمکت کنار خیابون نشستم. می خواستم سکوت این خیابون رو با تمام وجودم حس کنم. چشممو بستم و سرمو به لبه ی بالایی نیمکت تکیه دادم.
صدای کشیده شدن لاستیک منو از اون خلسه درآورد. ولی حوصله ی باز کردن چشامو نداشتم.... صداهایی به گوشم می خورد... صدای یه مرد که با عصبانیت حرفاشو میزد..
ـرعنا خانوم صد بار بهت گفتم توی مهمونی کم دلقک بازی از خودت دربیار. چرا دوست داری مضحکه ی این و اون بشی؟

دیگه هیچ صدایی رو نشنیدم.. نه اینکه نباشه ، بود بلندتر از صدای اون مرد. صدای جواب دادن زن به گوشم میخورد ولی من دیگه کر شده بودم. چیزی رو نمی شنیدم فقط دو کلمه باعث شد دوباره یه حس فراموش شده بیدار شه... دلقک بازی... دلقک...دلقک کوچولو.... اون چشمارو به یادآوردم...و باز پر شدم ار اتفاقات فراموش شده و باز یه اولینِ دیگه رو نجربه کردم. اولین یادآوری خاطره ی فراموش شده.......و باز تناقض در قوانین من....

هنوز نمی دونم چه اتفاقی برام افتاده.... فقط دلم میخواد دوباره اون اتفاقات رو از اول یعنی از روز آزمون دادنش مرور کنم.. لحظه به لحظه شو....

بی پرواییش...دلقک بازیش..... زبون درازیش....و اون حسی که هر وقت باهاش هم کلام میشم. یا میبینمش توی دلم بارور میشه..رشد می کنه

می دونم که نباید این طور پیش بره. نباید اینقدر طول بکشه....
مگه این دختر چه فرقی با بقیه داره؟
کاراش و رفتاراش....حتی طرز لباس پوشیدنش و حتی ساده اومدناش بی آرایش بودنش.. همش یه تفاوت بزرگ بین اون بقیه هم جنساشه...چرا اینقدر متفاوت؟

شاید چون متفاوته به چشمم میاد...
شاید چون می خواد خودشو بهم ثابت که چشمگیر شده...
اوفــــــــــــــ......... احساس میکنم سرم داره منفجر میشه. حالا دیگه نه ارامش دارم نه امنیت. با وجود این دختر دیگه تنهایی ندارم.. تمام تنهایی منو صاحب شده.... و این خیلی بده. خیلی خیلی بد...
نه اونم یکی مثه همون جنس زنه.... فرق داره..قبول اما ذاتش مثه اوناست...مثل زن

از روی نیمکت بلند شدم و به سرعت خودمو به هتل رسوندم.حتی خستگی های این چند روزه به اندازه ی این یک ساعت روی اعصابم نبود... یه حموم می تونست منو سرحال کنه...
کارم توی شیراز تا یکی دوروزه دیگه تموم میشه...
حجم کاریم سبک تر شده بود.. واین فرصت گشت زدن توی شهرو بهم میداد...

بعر از گشتم به هتل برگشتم.. با صدای گوشیم از روی تخت بلند شدم مظاهر بود...

چه عجب!
بعد از 5 روز یادش افتاد ه منم هستم... باید تلافی کنم. جوابشو ندادم..
چند دقیقه بعد اس ام اس اومد. باز کردم نوشته بود: بابا چرا قهر میکنی؟ شوهر میخوای؟

حرصم گرفت. هیچ وقت حوصله این مزه پرونی هارو نداشتم. حالم بهم میخورد. دوباره گوشیم زنگ خورد... سرد و محکم جواب دادم:
ـ چیه؟ کارت گیره که بعد از 5 روز به یادم افتادی؟

ـ ای بابا برادر من آرومتر... خوب یه ذره نرمش توی گفتارت داشته باشی والا به هیچ کس بر نمیخورهها....

ـ کارتو بگو مظاهر. اصلا حال و حوصله ندارم

ـ خیلی خب بابا. میگم گند اخلاقی بهت زود بر میخوره.. همین کارا رو میکنی که هیچ کس نزدیکت نمیشه و ازت میترسه...

ـ نیازی به نزدیکی آدمها ندارم. هر چه دورتر باشم راحتترم. درضمن کسی که ازم میترسه دلیلش خودشه. حتما یه گندی زده. این طورم میشه تفسیر کرد مگه نه؟

ـ تو که راست میگی. هیچ وقت حرف دیگران برات اهمیت نداشته. الانم مثل همیشه. ترس گند بالا آوردن لحظه ایه ولی ترس از تو نه همیشگیه... بابا تو اینقدر وضعت خرابه که حتی خانم عظیمی تازه واردم حساب کار دستش اومده. نبودی بیچاره نزدیک بود سکته کنه وقتی افتاد توی بغلم..

از جمله ی اخر مظاهر تمام وجودم لرزید. نفسام تند تر شد. احساس کردم دوست دارم گردن مظاهرو بشکنم. نمی دونم چم شده؟ فقط یه چیز مدام توی سرم تکرا میشد. مهرا بغل مظاهر . مهرا.مهرا............... چقدر زور برام مهرا شد!........

ـ الو ..کجایی؟

ـ مه.... اون دختره توی بغل تو چیکار میکرد اونوقت؟

ـ هیچی بابا. اون روزی که تو رفتی شیراز من سر ظهر رسیدم شرکت. از آسانSور اومدم بیرون که دیدم بیچاره داره از دست این امید دیوانه فرار میکنه.. تا خواستم از سر راهش کنار برم که خورد بهم. منم نگهش داشتم . وقتی برگشت توی نگاهش میشد ترس رو دید اما تا چشمش به من افتاد بیچاره انگار دنیارو بهش دادن اونقدر راحت شد که بلند گفت آخیش خدا رحم کرد...

اونقدر از جملش تو شوک رفتم که ترسید . بعد گفت که فکر کرده تویی.
می گفت تو هر کاریشو بی جواب نمیذاری... بابا گناه داره..دختر بیچاره رو یک شب تا صبح توی این شرکت درندشت نگه داشتی تا تاوان مرخصی که ازت گرفته رو بده...تو قلب نداری؟نه؟

عصبانیتم کم شده بود. نه اصلا از بین رفته بود..حالا روی لبهام اثری از یه لبخند خیلی کم رنگ بود...
این دختر با کاراش و حرفاش منو به کجا میخواد برسونه؟
این دختر یه دیونه ی تمام عیاره...

ـ میشه یه ذره نفس بگیری داداش... میترسم ازشدت بی اکسیژنی قلبت از ریتم بیافته...

ـ آره دیگه. حرف حق جواب نداره.. بپیچون دادش. اما اونی که فکر کردی مظاهره خودتی!

ـ اهل پیچوندن نیستم. حوصله ی مذخرف شنیدن و از همه بدتر جواب دادن بهش رو دارم... اون دختر هم فقط تاوان زبون درازیاشو میده... زیادی زبونش می چرخه... بدتر از اون امیده که سر به سرش میذاره... جالا بزار بیام وقتی یه حال اساسی ازش گرفتم می فهمه که نباید با کارمندا اینفدر راحت باشه....

ـ چی کار به اون بدبخت داری؟ تو با همه خنکی در حد فریزر قرار نیست همه همین طور باشن.. به جان خودم اگه مهارتت زبون زد عام و خاص نبود هیشکی آدم حسابت نمی کرد... اینو خودتم بهتر از من میدونی

دیگه عصبانی شدم.. حرفای مظاهر فراتر از حد تحملم بود... داد زدم:
ـ برام مهم نیست کی دور برمِ.. من سرم تو کار خودمه... می خوام صد سال سیاه آدمهای عوضی و چابلوس دوربرم نباشه.. شاید درست بگی که اگه مهارتم نبود هیچ کس دورو برم نبود ..الانم همینه.. اجازه ی نزدیکی بخودم رو به هیچ کسی نمیدم... من حسانم.. حسام تنهاست... تنها میمونه... این اولین و آخرین و تنها ترین قاون زندگیه منه که هیچ کس نمیتونه تغییرش بده...تو هم بهتره دیگه دورو برم نباشی تا مجبور نشی مثه سگ ازم بترسی...

ـ حســــــــــــــــان... بابا پسر بی خیال .... غلط کردم... چرا اینقدر زود جوش میاری ؟ خیلی خوب آروم باش.. میدونم میشناسمت... ده ساله که باهاتم.. باشه ....

نفس عمیقی کشیدم... مظاهرو توی این ده سال حسابی شناخته بودم...اونقدر که حتی از خودشم بهتر میشناسم.. حرفاش همه حقیقت بود . حقیقت تلختر از شرابی که هر شب برای رسیدن به ارامش می خورم.
.آه............
چه کردند با من که اینقدر بد شدم... ترسناک شدم... درسته خودم خواستم این طوری ادامه بدم.. اما اونا منو به این شکل درآوردن...
ـ مظاهر سرم داره میترکه . فعلا...
بدون اینکه منتظر جوابی باشم گوشی رو قطع کردم. باید خالی میشدم.
آرم می شدم..
باید یه کاری میکردم...
چشمم به گلدون برزکی که روی میز پیشخوان بود افتاد برای خالی کردم این فشار عالیه.... رفتم سمتش و گرفتمش ... محکم کوبوندمش به دیوار...هزار تیکه شد .......
من خالی شدم... آروم شدم................

روی تخت خودمو انداختم. چشمامو بستم به محض بسته شدن قیافش جلوی چشمم اومد. تصور اینکه از ترس اینکه توی بغل منه قیافش چطور شده نا خودآگاه خندم گرفت..
چرا این دختر فقط می تونه توی ذهنم این طور نفوذ کنه؟
تنها کسیه که در همه حال چه زمانی که آرومم و چه زمانی که از عصبانیت به مرز انفجار رسیدم میتونه منو بخندونه.. یه کار غیر محال رو....

شاید این هوسه... اما نه... هوس کثیف تر اون چیزیه که هست.. بی شک نمی تونه هوس باشه..
باز برای اولین بار توی این سالها چیز جدیدی رو تجربه کردم...
اولین حسرت بعد از 14 سال.... حسرت اینکه ای کاش جای مظاهر بودم.
ای کاش توی آغوش من فرو رفته بود...

هنوز دوباری که توی آغوشم گرفتمش رو یادمه...
چه لذتی داشت...
زمانیکه از حال رفته بود.. چقدر معصوم و پاک توی بغلم چشماشو بسته بود...
نه دیگه نمی تونم تحمل کنم....
غریزم بعد از 14 سال از خواب بیدار شده...
باید تمومش کنم..
باید کاری کنم که این خواستن تموم شه...
مهم نیست چطور...فقط باید تموم شه

بعد از یه هفته برگشتم تهران.. سرم توی لبتاپ بود که امید ورود مهرا رو بهم خبر داد..
یه حس خوبی داشتم شاید چون بعد از یه هفته میدیدمش... آخرین بار توی همین اتاق بود...

حالش اصلا خوب نبود. صورتش خیس خیس بود. اونقدر که قطره های آب از سرو صورتش می چکید.. رنگ صورتش پریده بود..
با دیندش توی اون وضع تعجب کردم اما بیشتر عصبانی شدم.و اخمام رفت توی هم..
چه بلایی سر خودش آورده بود..

بلند شدمو جعبه ی دستمال کاغذی رو از روی میز برداشتم به سمتش گرفتم و جدی و عصبانی ازش خواستم تا صورتشو خشک کنه...

لرزش دستاش اونقدر زیاد بود که راحت نمی تونست دستمالو بگیره و این عصبانیتمو تشدید میکرد...
این دختر با کاراش منو دیوونه میکنه...
هر آن ممکن بود از حال بره بهش گفتم که روی مبل بشینه اما اون مثل همیشه بی توجه به من شروع کرد به حرف زدن...
دیگه نمی تونستم تحمل کنم وسط حرفش پریدم و با لحن دستوری دوباره حرفمو تکرار کردم...

بعد از اینکه نشست شروع کرد به حرف زدن.....وقتی فهمیدم به خاطر یه وام این بلا سرش اومده میخواستم یکی بخوابونم توی صورتش...... اما دوس داشتم بدونم برای چی ؟

مثل همیشه نصفه نیمه جوابمو داد. اما وقتی دید که جدی حرف میزنم واگه ندونم خبری از پول نیست کامل دلیلشو گفت.

از حرفایی که زد بیشتر کنجکاو شدم .
چرا بی کس شدن دوستش اینقدر براش مهم؟
چرا اون پیرزن رو اینقدر دوست داره؟
چه بلایی سرش اومده که اونا دوباره به زندگی برش گردوندن؟
چرا حاضره هر کاری راشون انجام بده؟

از این همه سوالی که به مغزم هجوم اوده بود کلافه شدم. احساس کردم هر آن ممکنه سرم منفجر شه...

گفت هر کاری میکنه؟
یعنی تا کجا میخواد پیش بره؟
تا کجا میخواد براشون مایه بزاره؟
این حرف رو 14 سال پیش از دهن یکی هم جنس خودش شنیده بودم..
اونم می گفت هر کاری میکنه.....
ولی نکرد...پاپس کشید...
اون عوضی با پا پس کشیدنش باعث نابودیه من شد...

حالا بعد از 14 سال دوباره این حرفو از یک زن شنیدم...

وقتی گفت مطمئنه که هر کاری براشون انجام میده آتیشی شدم... زده بودم به سیم اخر .

باز هم شعار .. باز هم ادعاهی پوشالی.... تمام حرفاش مثل پوتک میخورد توی سرم...
با هر کلمش اتیش انتقامی که میخواستم بگیرم شعله ور تر میشد....

براش شرط گذاشتم... اونم نه یک شرط معمولی ..
میخواستم برای یکبار هم شده توی زندگیم از همه چیز بگذرم..
شاید پست و عوضی نشون داده شم اما میخواستم ببینم این دختر پای حرفش هست یا نه؟

ادعاهاش درسته یا نه؟ من داشتم توی آتیش انتقام میسوختم...
می خواستم انتقاممو از این دختر بگیرم...
بدترین شرطو جلوی پاش گذاشتم...

می خوام ببینم حاضره انجامش بده یا نه؟

به سمت میزم رفتم و دسته چکو از کشو درآوردم و مبلغی رو که میخواست رو نوشتم و روبهش گرفتم..

وقتی بهش گفتم این پول در مقابل چه چیزی ازش میخوام چشماش بی نور شدن..
بی حس شدن... باور نمیکرد این حرفا رو از من شنیده...

افتاد ری مبل و من خرد شدن قلبو شنیدم...
قلبم فشرده شد...
درد عجیبی توی قلبم حس کردم...
حرفهای خودم مثل خنجری توی قلبم فرو رفته بود... سنگین بودن .. حتی برای من...

با ناباوری داشت نگاهم میکردو من با بیرحمی تمام...
ظاهرم سردو جدی بود اما از دورن ولوله ای به پا بود...

چرا باید انتقاممو از این دختر بگیرم؟
چرا الا باید این دختر یر راه من قرار میگرفت؟
شاید من مقصرم... شاید اون مقصره...
در هر صورت نمیشه کاریش کرد.. بازی شروع شده بود... باید ادامه بدم؟

آتیش انتقام آدمو کور میکنه .من کور شدم اما قلبم هنوز باور نداره

بلند شد بی جون و بی حال... روبروم ایستاد و نگاهم کرد..

صداش برام شد یه زنگ خطر... غیر قابل تصور... غیرقابل فهم...

من ازش سیلی خوردم؟
اون به من سیلی زد؟
یک دختر بهم سیلی زد..
سیلی که باعث شد ک صورتم به یه طرف کشیده شه....
باقدرت...
انگار تمام حرصشو از حرفام با این سیلی خالی کرد

چرا به جای اینکه عصبانی باشم آرومم؟ چرا راحت شدم؟ چرا حتی خوشحالم؟


نمی خواستم ببینمش. معلوم بود داره اشک میریزه..نمی خواستم چشماشو بارونی ببینم. باید بی رحم باشم.. باید بشم همون حسان سردو خشک ... همون سنگ قلب مغرور...

پشتمو بهش کردم و با بی رحمی تمام دوباره خردش کردم...

ولی وقتی جلوم ایستاد و با سردترین لحن ممکن کلمات رو به زبون آورد .
این من بودم که برای اولین بار در تمام زندگیم سرد شدم... یخ زدم...
تمام وجدم به لرزه در اومد... از حرفهای یک دختر لرزه به تنم افتاد...

وقتی گفت بی کس و تنهام لرزیدم...
وقتی گفت از زندگی بره بودم لرزیدم ..........
وقتی گفت ثرزتمندی بود که یکباره فقیر شدم پشتم لرزید...
از تک تک کلماتش به خودم لرزیدم...

بد شکستم... بد داغون کردم... بد بازی رو شروع کردم...

آتش انتقاممم اونقدر زیاد بود که حتی از قلبم هم گذشتم...
خوردش کردم. .........
کاری رو که 14 سال پیش با من کردند حالا من با این دختر کردم..

وقتی گفت اونقدر شناخنمت که از روی هوس این پیشنهادو ندادی تمام وجودم گرم شد خوشحال شدم شاید به این خاطر که پست و عوضی در نظرش نیومدم..

خوب منو توی این مدت کم شناخته بود...

همه ی این حس ها تا زمانی باها همراه بود که گفت............ نـــــــــه...

وقتی که گفت پولتو نمی خوام دوباره شدم همون حسان قدیمی... سرد و مغرور...
و البته انتقام جو....
دوباره حرف و شعار شنیده بودم... از حرفی که زده بود شونه خالی کرد..

به نفس نفس افتاده بود..
اشکاش مثل مروارید های درخشان مدام میریخت انگار تمومی نداشتن..
فقط نگاهم می کردو من هم...
هیچ کلمه ای نداشتم که به زبون بیارم...
اون زن بود... اون از جنس زن 14 سال پیش بود...پ
س دیگه حرفی نمی مونه...

رفت و در و پشت سرش بست...
باصدای بسته شدن در نفسی رو که خیلی وقته تو سینم حبسش کردم و بیرون فرستادم... حالا دیگه باید منتظر باشم ببینم چی پیش میاد
❤رمـان قـلـب سـنـگ مـغـرور❤(تموم شد)
پاسخ
 سپاس شده توسط دختر شاعر ، !...rana ، rezaak ، ❤good girl❤


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: ❤رمـان قـلـب سـنـگ مـغـرور❤ - Mไ∫∫ ∫MΘKξЯ - 18-08-2014، 22:51

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان *کدام چوب کبریت* طنز ، هیجانی ،کلکلی ، عاشقووووونه و ... خلاصه همه چی تموم
  رمـان *مــ ــن اربــاب تــوام!!!
Heart ♥•♥رمــــان به خـاطـر رهـــــــــا♥•♥(تموم شد)
  رمان دختر سر کش(تموم شد)
  رمان من یه پسرم (قسمت اخر تموم شد)
Heart رمـان پـشـت یـک دـیوار سـنـگـی(تموم شد)
  رمـان طلـآیه
  رمـان غرور تلـخ
  رمان هیشکی مثل تـــــ♥ـــو نبود(تموم شد)
Heart رمان آن نیمه دیگر(تموم شد)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان