دوستـآن عــزیزم
بــبخشید ولی بـه دلیل زیاد و سخــت بــودن درسام قسمت 6 کــوتاه هستش
میدونم خــیلی دیـر گــذاشتم و کـم
ولــی چــآره ای نــبود
امـیدوارم ببخشید و خوشتون بیاد
قسمت 6
حدودا 3 هفته از اون موضوع میگذره
و منم توی این 3 هفته هیچ خبری از آیسان و امیر ندارم.
ولی فکر میکنم توی یه خونه باهم هستن.
اگه اینجوری پیش بره عاشق هم بشن خب من خیلی خوشحال میشم.
چون امیر فراموشم میکنه و دست از سر زندگیم بر میداره.
ساعت دیواری ساعت 4 بعد از ظهر رو نشون میداد.
با آرمین روی کاناپه نشسته بودیمو فیلم میدیم.
صدای زنگ گوشیم که از دیشب روی میز کنار تخت بود باعث شد به سمت اتاق برم
آیسان بود.
-سلام آیسان جون
-آدرینا میشه همو ببینیم؟
-اتفاقی افتاده؟
-میشه گفت آره
-باشه. کجا؟
-بیا ساحل
-میبینمت.بای
قطع کردم.
آرمین-کی بود؟
-آیسان. گفت بیا ساحل. کارم داره
-یعنی چی شده؟
-نمیدونم.
رفتم آماده شم. نمیتونستم حدس بزنم چی شده. ولی مطمئن بودم در رابطه با امیره.
من-آرمین نیم ساعت یا یک ساعت دیگه بیا دنبالم. یادت که نرفته؟ قرا بود امروز بریم بیرون
-باشه حتما
-خدافظ
از خونه خارج شدم. توی راه فقط به فکر این بودم که آیسان چی کار داره با من؟
وقتی رسیدم ساحل آیسان روی یکی از نیمکت ها نشسته بود.از چهرش ناراحتی می بارید.
-سلام آیسان
-سلام عزیزم
-خب چیزی میخوری؟
-نه مرسی
-باشه. کار مهمی داشتی؟
-خب ببین آدرینا توی این دو هفته من و امیر باهم بودیم. توی یه خونه. آدرینا من.. من عاشق امیرم. خیلی وقته. حتی قبل از اون
اتفاقات. ولی این امیره که عاشق من نیست.
-میشه واضح تر بگی؟
-از اون روزی که امیر از بیمارستان مرخص شد و رفتیم خونه. خیلی بهم توجه میکردم. حس کردم عاشقم شده. همه چی خوب بود.
اولش خیلی گرم بود. یه شب با زبون بی زبونی حتی گفت که عاشقمه. تفریح و گردشم زیاد داشتیم. ولی کم کم دیدم داره سرد
میشه. یه شب وقتی من میز شام و چیدم و منتظرش بودم از اتاق بیاد ولی هرچی صداش کردم جواب نداد. وقتی یواشکی تو اتاق
رفتم دیدم عکست دستشه. با عکست حرف میزد. میگفت آدرینا غیر از تو عاشق هیشکی نمیشم.هیچ وقت. تو دوباره مال من
میشی . منتظرت می مونم. با شنیدن این حرفا فهمیدم من فقط یه سرگرمی بودم براش عاشقم نبوده.هیچ حسی بهم نداشته.
-خب بعدش چی شد؟
-وقتی فهمید دارم حرفاشو گوش میدم از جاش بلند شد و روبروم وایساد و گفت آیسان منو ببخش.متاسفم واقعا. من خیلی سعی
کردم آدرینا رو فراموش کنم ولی نمیشه. منم هیچ حرفی نمیتونستم بزنم و ناخودآگاه چشام پر از اشک شده نتونستم بعضمو فرو
ببرم و زدم زیر گریه. امیرم سوییشرتشو پوشید و رفت ساحل. حتی عکس تورو هم با خودش برد.
- آیسان من واقعا نمیدونم چی باید بگم. من خوشحال بودم که امیر بهت حس پیدا کرده. نمیدونستم که...
-آره. منم همین فکرارو میکردم.
-بعد از اینکه رفت جیکار کردی؟
- از شدت ناراحتی و اعصاب خوردم همه ظرفا رو شکستم . میز شام که کلا دگرگون شد.
- آیسان من واقعا نمیدونم چجوری به امیر بگم که عاشقش نیستم. چجوری بگم من عاشق آرمینم. نمیدونم این...
-آدرینا اونجارو
برگشتم نگاه کردم دیدم آرمین اومده دنبال من امیرم دنبال آیسان. صحنه ی جالبی بود. حتی به هم نگاه هم نمیکردن.
-آیسان اومده دنبالت
-عمرا برم.
آیسان از جاش بلند شد و با قدم های سریع و تند اونجا رو ترک کرد. امیرم از ماشین پیاده شد و رفت دنبالش.
امیر-آیسان خواهش میکنم وایسا. آیسان بذار حرفامو بزنم بهت.
آیسانم بدون هیچ توجهی راهشو ادامه میداد
منم رفتم پیش آرمین
آرمین- چه خبره؟
-بریم تو ماشین تعریف کنم.
رفتیم تو ماشین
-خب بگو
-آرمین من و تو و حتی خود آیسان فکر میکردیم که امیر عاشق آیسانه
-خب مگه نیست؟
-نه
-نه؟؟!!!
تموم حرفای آیسان رو واسش تعریف کردم.
آرمین-خب اگه دوسش نداره پس واسه چی رفت دنبالش؟
-نمیدونم. آرمین؟
-جانم
-الان کجا بریم؟
-نمیدونم. به نظر تو بریم کجا؟
-اومممم. بریم یه چیزی بخوریم. بعد بریم ... نمیدونم
-بریم قایق سواری
-قایق؟
-آره خب خیلی وقته نرفتیم
-باشه بریم
مـن آرمین بهترین خاطره هامو با آرمین داشتم. بهترین روزای زندگیمو. گریه هام خنده هام خوشحالی هام ناراحتی هام همش با
اون بود. ما در کنار هم نفس میکشیدیم و جداییمون واسه هردومون مرگ بود.
اون روز خیلی خوش گذشت. با اینکه حرفای آیسان ناراحتم کرد ولی تفریح با آرمین باعث همه چیزو فراموش کنم.
بــبخشید ولی بـه دلیل زیاد و سخــت بــودن درسام قسمت 6 کــوتاه هستش
میدونم خــیلی دیـر گــذاشتم و کـم
ولــی چــآره ای نــبود
امـیدوارم ببخشید و خوشتون بیاد
قسمت 6
حدودا 3 هفته از اون موضوع میگذره
و منم توی این 3 هفته هیچ خبری از آیسان و امیر ندارم.
ولی فکر میکنم توی یه خونه باهم هستن.
اگه اینجوری پیش بره عاشق هم بشن خب من خیلی خوشحال میشم.
چون امیر فراموشم میکنه و دست از سر زندگیم بر میداره.
ساعت دیواری ساعت 4 بعد از ظهر رو نشون میداد.
با آرمین روی کاناپه نشسته بودیمو فیلم میدیم.
صدای زنگ گوشیم که از دیشب روی میز کنار تخت بود باعث شد به سمت اتاق برم
آیسان بود.
-سلام آیسان جون
-آدرینا میشه همو ببینیم؟
-اتفاقی افتاده؟
-میشه گفت آره
-باشه. کجا؟
-بیا ساحل
-میبینمت.بای
قطع کردم.
آرمین-کی بود؟
-آیسان. گفت بیا ساحل. کارم داره
-یعنی چی شده؟
-نمیدونم.
رفتم آماده شم. نمیتونستم حدس بزنم چی شده. ولی مطمئن بودم در رابطه با امیره.
من-آرمین نیم ساعت یا یک ساعت دیگه بیا دنبالم. یادت که نرفته؟ قرا بود امروز بریم بیرون
-باشه حتما
-خدافظ
از خونه خارج شدم. توی راه فقط به فکر این بودم که آیسان چی کار داره با من؟
وقتی رسیدم ساحل آیسان روی یکی از نیمکت ها نشسته بود.از چهرش ناراحتی می بارید.
-سلام آیسان
-سلام عزیزم
-خب چیزی میخوری؟
-نه مرسی
-باشه. کار مهمی داشتی؟
-خب ببین آدرینا توی این دو هفته من و امیر باهم بودیم. توی یه خونه. آدرینا من.. من عاشق امیرم. خیلی وقته. حتی قبل از اون
اتفاقات. ولی این امیره که عاشق من نیست.
-میشه واضح تر بگی؟
-از اون روزی که امیر از بیمارستان مرخص شد و رفتیم خونه. خیلی بهم توجه میکردم. حس کردم عاشقم شده. همه چی خوب بود.
اولش خیلی گرم بود. یه شب با زبون بی زبونی حتی گفت که عاشقمه. تفریح و گردشم زیاد داشتیم. ولی کم کم دیدم داره سرد
میشه. یه شب وقتی من میز شام و چیدم و منتظرش بودم از اتاق بیاد ولی هرچی صداش کردم جواب نداد. وقتی یواشکی تو اتاق
رفتم دیدم عکست دستشه. با عکست حرف میزد. میگفت آدرینا غیر از تو عاشق هیشکی نمیشم.هیچ وقت. تو دوباره مال من
میشی . منتظرت می مونم. با شنیدن این حرفا فهمیدم من فقط یه سرگرمی بودم براش عاشقم نبوده.هیچ حسی بهم نداشته.
-خب بعدش چی شد؟
-وقتی فهمید دارم حرفاشو گوش میدم از جاش بلند شد و روبروم وایساد و گفت آیسان منو ببخش.متاسفم واقعا. من خیلی سعی
کردم آدرینا رو فراموش کنم ولی نمیشه. منم هیچ حرفی نمیتونستم بزنم و ناخودآگاه چشام پر از اشک شده نتونستم بعضمو فرو
ببرم و زدم زیر گریه. امیرم سوییشرتشو پوشید و رفت ساحل. حتی عکس تورو هم با خودش برد.
- آیسان من واقعا نمیدونم چی باید بگم. من خوشحال بودم که امیر بهت حس پیدا کرده. نمیدونستم که...
-آره. منم همین فکرارو میکردم.
-بعد از اینکه رفت جیکار کردی؟
- از شدت ناراحتی و اعصاب خوردم همه ظرفا رو شکستم . میز شام که کلا دگرگون شد.
- آیسان من واقعا نمیدونم چجوری به امیر بگم که عاشقش نیستم. چجوری بگم من عاشق آرمینم. نمیدونم این...
-آدرینا اونجارو
برگشتم نگاه کردم دیدم آرمین اومده دنبال من امیرم دنبال آیسان. صحنه ی جالبی بود. حتی به هم نگاه هم نمیکردن.
-آیسان اومده دنبالت
-عمرا برم.
آیسان از جاش بلند شد و با قدم های سریع و تند اونجا رو ترک کرد. امیرم از ماشین پیاده شد و رفت دنبالش.
امیر-آیسان خواهش میکنم وایسا. آیسان بذار حرفامو بزنم بهت.
آیسانم بدون هیچ توجهی راهشو ادامه میداد
منم رفتم پیش آرمین
آرمین- چه خبره؟
-بریم تو ماشین تعریف کنم.
رفتیم تو ماشین
-خب بگو
-آرمین من و تو و حتی خود آیسان فکر میکردیم که امیر عاشق آیسانه
-خب مگه نیست؟
-نه
-نه؟؟!!!
تموم حرفای آیسان رو واسش تعریف کردم.
آرمین-خب اگه دوسش نداره پس واسه چی رفت دنبالش؟
-نمیدونم. آرمین؟
-جانم
-الان کجا بریم؟
-نمیدونم. به نظر تو بریم کجا؟
-اومممم. بریم یه چیزی بخوریم. بعد بریم ... نمیدونم
-بریم قایق سواری
-قایق؟
-آره خب خیلی وقته نرفتیم
-باشه بریم
مـن آرمین بهترین خاطره هامو با آرمین داشتم. بهترین روزای زندگیمو. گریه هام خنده هام خوشحالی هام ناراحتی هام همش با
اون بود. ما در کنار هم نفس میکشیدیم و جداییمون واسه هردومون مرگ بود.
اون روز خیلی خوش گذشت. با اینکه حرفای آیسان ناراحتم کرد ولی تفریح با آرمین باعث همه چیزو فراموش کنم.

بازی آنلاین
آپلود عکس


![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



