امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

رمـان چـادرت را مـی بـویـم(تموم شد)

#31
قسمت 29

"سجاد"
چشمهام رو ریزکردم و نگاهی به نیمکت پارک انداختم ..ازهمونجا هم به خوبی میتونستم یوسف وآیدا رو کنار هم ببینم ..
قدم هام رو تندتر کردم ونگاهم رو به آیدا دوختم که برخلاف اون شب گرم تابستونی تیپ مرتبی زده بود ودیگه خبری از اون دستبندهای عجق وجق نبود ...
آیدا به محض دیدنم از جا بلند شد ویوسف به سمتم چرخید ..
-سلام ...
یوسف باهام دست داد واشاره به نیمکت کرد ..
-دیر که نکردم ..؟
-نه ماهم تازه رسیدیم ...
نفس گرفتم ..حتی نمیدونستم کاری که برای انجام دادنش اومدم درسته یا نه ..ولی من دیگه تحمل این همه جدایی رو نداشتم ...
پنج هفته از مرگ بابای رضوانه میگذشت ورضوانه همچنان رو حرفش پافشاری میکرد وحتی دیگه حاضر نبود من رو ببینه ..
باید میفهمیدم چه اتفاقی افتاده قبل از اینکه هجوم فکرهای مزخرف واحمقانه نفسم رو ببره
یوسف اشاره ای کرد وازجا بلند شد ..
-من میرم چند تا چایی بگیرم ...
آیدا فقط به یوسف نگاه کرد که یوسف بدون اینکه منتظر جوابمون بشه راه افتاد ..همون جور که نگاهم به یوسف بود گفتم ..
-آیدا خانم میشه یه سوالی بپرسم ..؟
آیدا سربه زیر انداخت ومحجوبانه جواب داد ..
-راجع به رضوانه ..؟
چرخیدم به سمتش وبا نگرانی حرفم رو ادامه دادم ..
-پس میدونید چی میخوام بپرسم ..؟
خیلی تعجب نکرده بود ...انگار از قبل میدونست برای چی به اینجا اومده ...
-انتظارش رو داشتم ...
-پس بهم حقیقت رو بگید ..
-نمیتونم ...رضوانه بهم اطمینان کرده ...
دوباره امیدهام ناامید شد واشفته شدم ..
-پس من چی ..؟وضع وحالم رو می بینید ..؟من نمیدونم دلیل مخالفت های رضوانه چیه ..؟شاید اگه میدونستم راحت تر کنار میومدم ...یا کلا بی خیال رضوانه میشدم ورهاش میکردم ..
ولی این جوری با این همه مخفی کاری ..درحالی که میدونم علاقه ی بینمون کم نشده که هیچ.. بلکه بیشتر هم شده ..نمیتونم کنار بکشم ...
نفس گرفتم وبا درد شقیقه هام رو مالیدم ...
-من میدونم که رابطه ی شما ورضوانه مثل دوتا خواهره ...حتما دیدید که بعد از فوت عموتون چقدر شکننده وضعیف شده ..من باید کنارش باشم تا بتونه دوباره سرپا بشه ...
ولی رضوانه با کارهاش ...هم داره مرگ باباش رو تحمل میکنه ..هم ازم دوری میکنه ...فکر میکنید چقدر دیگه میتونه با این وضعیت سرپا بمونه ...؟
به من میگه فراموشش کنم ..درحالی که داره مثل ابر بهار گریه میکنه ... میگه دیدارمون بیفته به قیامت ..؟ولی چشمهاش بهم میگه که دروغ میگه ..
دستهام رو توی موهام فرو کردم وخم شدم به جلو که آیدا زمزمه وار گفت
-ازمن نخواید قولی رو که به رضوانه دادم زیر پا بذارم ..رضوانه نمیخواد حقیقت رو به شما بگه ..پس لطفا به نظرش احترام بذارید ومزاحمش نشید ..
-پس من چی ..؟نظر من مهم نیست؟ ...مگه میشه تو همچین رابطه هایی نظر دو طرف مهم نباشه ...
-اگه اعتقاد دارید که بین شما ورضوانه علاقه ای هست ..پس بدونید که رضوانه حتما دلیل محکمی برای کارش داشته ...
خسته از اون همه پافشاری تن صدام بالا رفت ...
-نمیتونم قبول کنم ...شما هرچی هم بگید بازهم برای من غیر قابل قبوله ..من نمیتونم ساکت بشینم وآب شدن رضوانه رو ببینم ...
تا نفهمم دلیل کارهای رضوانه چیه دست برنمیدارم ...
آیدا هم مثل من کلافه شده بود ..مشخص بود که کاملا داره اذیت میشه وتنها به خاطر احساسی که به رضوانه داره نمیتونه حرف بزنه ..
-چرا به خواسته ی رضوانه اهمیت نمیدید ..؟
-چون میدونم داره با این کارهاش به هردومون ظلم میکنه ...این انصاف نیست ..یه سراین قضیه منم ...حق دارم بدونم چرا اینقدر ازم فرار میکنه؟ ..آیدا خانم ازتون خواهش میکنم درکم کنید ..
ایدا مستاصل دستهاش رو تو هم گره زد ..
-اقا سجادبه خدا که من من تمام حرفهاتون رو قبول دارم وکاملا هم باهاتون موافقم ..ولی تو این لحظه نظر من مهم نیست ..مهم نظر رضوانه است ..ومن تو جایگاه کسی که بهش اطمینان کرده حق ندارم حرفهاش رو جلوی شما بگم ..
خسته وناامید زمزمه کردم ..
-این جور که معلومه ... تصمیم گرفتید با این راز داریتون درد کشیدن هردوی ما رو تماشا کنید ..
یوسف با سه تا لیوان یه بار مصرف چایی سر رسید که از جا بلند شدم وبه سردی گفتم
-من رو ببخشید که اذیتتون کردم ..قول میدم دیگه مزاحم زندگی شما ویوسف نشم ..
ایدا مستاصل وکلافه پشت سرم بلند شد ...
-این حرف رو نزنید اقا سجاد ..خداشاهده من خیلی به رضوانه گفتم ..گفتم این حق شماست ..ولی قبول نمیکنه ...باور کنید به خاطر خودتونه که میخواید این رابطه رو قطع کنه
چشمهام دوباره میسوخت ...از اینکه تیر اخرم هم به سنگ میخورد حس بدی داشتم ..
-به خاطر من نیست آیدا خانم ...هرچی هست به خاطر من نیست ...
قدم برداشتم که آیدا دوباره به حرف اومد ...
صبر کنید ..بهم یکم مهلت بدید ..بذارید بازهم با رضوانه حرف بزنم شاید قبول کرد ..شاید حداقل بهتون حقیقت رو گفت ...اینقدر کم طاقت نباشید ...
بازهم نگفت ...نگفت ومن بازهم ناامید باقی موندم ...همون جور پشت به آیدا گفتم ...
-باشه اگه مشکل با صبر کردن من حل میشه ...بازهم منتظر میمونم ...
جلوی چشمهام تار شد وقدم هام به راه افتاد ..صدای یوسف رو میشنیدم که صدام میکنه ولی حتی یه ثانیه هم مکث نکردم ..وقت رفتن بود ...آیدا مطمئنا هیچ حرفی به من نمیزد ...
"رضوانه "
دوماه ازمرگ بابا میگذره ...دوماهی که نمیدونم چه جوری وبه چه سختی ولی بالاخره گذشت ...
دیگه کمتر از غم نبودن بابا خون دل میخورم ..اونقدر مامان خوشگلم پیر ودل مرده شده که سعی میکنم فراموش کنم فاضل کی بوده وچه بلایی به سرمون اورده ..
ترجیح میدم به جای فکر کردن به تمام نامردی های فاضل ..مرهم درد دل مامان بشم وخودم رو به فراموشی بزنم ..که نکنه قلب من هم با یاد اوری رزالت های فاضل سنکوب کنه وبایسته ..
زیاد هم بعید نیست بعد از بابا من تنها کسی هستم که ذات واقعی فاضل رو با چشمهام دیدم ...
حالا بعد از دوماه ..بعد ازتمام حرفهای تلخم به سجاد وبریدن رشته ی باریک بینمون ..نه خبری از سجاد دارم ونه خبری از فاضل ...
بی مقدمه بدجوری تنها شدم ..بعضی از شبها دوباره رویای دیدن سجاد رو میبینم ..
لب دریا ..زیردونه برف های رقصان ...حتی تو اطاقم ..ولی حتی تو عالم خواب هم میدونم که اینها همه رویاست ..
این دستها واین اغوش واین شبها ..
اونوقته که چشم باز میکنم وتک وتنها کنج عزلتم زار میزنم برای قلب حسرت زده ام که هیچ وقت قرار نیست اروم بگیره ...
یوسف وایدا اما ...تصمیم دارن بدون گرفتن مجلس عروسی ازدواج کنن وسرخونه زندگیشون برن ... تو این روزها شاید این زیباترین خبری باشه که دل کوچیکم رو آروم میکنه ..
آیدا دستهام رو تو دست گرفت ونگران پرسید ..
-رضوانه نکنه شماها ناراحت بشید ..؟یه موقع فکر نکنی ؟؟..
پریدم وسط حرفش ودستم رو دور شونه اش حلقه کردم ...
-دیوونه ..برای چی باید ناراحت بشیم؟ ..من که ازخدامه ..نمیدونی چقدر ناراحت بودم دوست نداشتم این همه از هم دور بمونید ..مگه عمر ادم ها چقدره که یک سالش رو تو انتظار بگذرونن ..
لبخند زیبایی زد که بعد از چند ماه اندکی دلم رو خوش کنه ...
-زن عمو چی میگه ..؟دلخور نیست ...؟
لبخند تلخی زدم ...
-چی میخواد بگه آیدا ..؟تورو مثل من دوست داره وجز عاقبت بخیریتون هیچی از خدا نمیخواد ...
-رضوانه باور کن من از ته دل متاسفم ..
دستش رو محکم فشردم ...
-تو مثل خواهرمی آیدا ..همینکه تو این مدت کنارم بودی یه دنیا برام ارزش داشت ..خوشبخت بشی خواهر خوبم ..یوسف مرد خوبیه ...
بغض گلوم رو گرفت وادامه دادم ..
-به جای من هم خوشبخت شو آیدا ...
اشک تو چشمهای قشنگ آیدا حلقه زد ...
-هنوز تصمیمت عوض نشده ..؟سجاد هنوز هم منتظرته ..
سرد وسخت گفتم ..
-نباید منتظر باشه ..تو خودت بهتر میدونی که من لیاقت سجاد رو ندارم ..من دیگه اون دختر گذشته نیستم ..خیلی وقته که رویه ی زندگیم عوض شده ..
سجاد اگه بفهمه چه بلایی به سرم اومده میشکنه ..دلم نمیاد آیدا ..یه وقتهایی بی خبری خوش خبریه ..این جوری دردش یکیه ..نبود من ..ولی اگه بفهمه ..اگه بدونه شاید طاقت نیاره ..
-پس میخوای برای همیشه رابطتون رو تموم کنی ..؟
-مجبورم ایدا ..سجاد نمیتونه تحمل کنه ...عقایدش این جوریه ..پس مجبورم سکوت کنم ..این به نفع هردومونه ...دلم ورنمیداره با مردی زندگی کنم که مدام داره از دختر نبودنم آزار میبینه ..
آیدا آه کشید ...
-دلم براش میسوزه رضوانه ..این حق تو وسجاد نیست ..
-میدونی آیدا ..همیشه ته دلم فکر میکردم این ماجرا ختم به خیر میشه ..مثل فیلم ها ..مثل داستان ها ...
فکر میکردم من وسجادی که تا این حد از نظر روحی بهم وصلیم سرنوشت یکسانی داریم ...ولی حالا فهمیدم که همیشه اشتباه میکردم ..تقدیر من وسجاد یکی نیست ..
زور بی خود میزدیم تا بهم وصل بشیم ..مثل دو تا خط موازی که باید بشکنی تا برسی ...نمیتونم آیدا ...نمیتونم شکستن سجاد رو ببینم ...این اشتباه من بود ..وتا اخر برای جبرانش تلاش میکنم ...
موهای گیج گاهم رو نوازش کرد ...
-نگرانتم رضوانه ...
لبخندی رو صورتش پاشیدم ...
-من خوبم آیدا ..خوب خوب ...ازخوت بگو ..بالاخره چی کار میکنید ..؟
-قرار شده به جای مراسم یه مجلس خودمونی بگیره ویه سفر کربلا بریم ...
-این خیلی خوبه ..اول زندگی زیاد خرجتون بالا نمیره ..خونه گرفتید ...؟
-هنوز نه ..ولی یه خونه نزدیک خونه ی مامان اینها دیدیم ..شاید اون رو بگیریم ..نقلی وکوچیکه ..ولی واسه ی زندگی جای راحتیه ...بابا داره خورد خورد وسائل میگیره ..قرار داد رو که نوشتیم ..یه روز باید بیایی خونه امون ..
-ایشالاباشه برای بعد از عروسیتون ...
آیدا اخم کرد ..
-اِ این جوری میخوای برام خواهری کنی ..؟من که جز تو کسی رو ندارم ..باید بیایی خونه رو با هم بچینیم ..
-باشه هروقت کمک خواستی بگو هستم درخدمتت ...
-آقربون خواهر گل خودم برم ..
گونه اش رو بوسیدم ونفس گرفتم ..بازهم شکر خدا که یکی از مادو نفر به خواسته ی دلش رسید ..
نگاهی به پرده های حریر آبی رنگ اطاق خواب آیدا انداختم ولبخندی زدم ...بالاخره بعد از دو هفته بدو بدو کردن های آیدا ویوسف لونه ی عشقشون داشت شکل میگرفت ..
همه ی وسائل بوی نویی میداد ..بوی تازگی ..حس شیرین یه زندگی مشترک ..زندگی ای پراز عشق ومهر ...
صدای زنگ در باعث شد شالم رو سرکنم ...دستی روی چین ها کشیدم مرتبشون کردم وچند قدم عقب رفتم..
نگاهم از پرده سرخوردو روی قاب عکس آیدا ویوسف نشست ...عکس زیبایی بود وزیباتر از اون مردانگی ها ومحبت های یوسف نسبت به آیدا بود ...
وقتی میدیدم چطور یوسف تو همه ی موارد هوای آیدا رو داره وبه هر بهانه ای سعی میکنه گل لبخند روی لبهاش بشونه حسود میشدم ودلم هوای سجاد رو میکرد ...
سجاد ومحبت های ریز ودرشتش... کاش اینجا بود ..بدوراز همه ی باید ها ونباید هایی که دست وپام رو میبست وگیرم انداخته بود ..
اگه بود ..اگه همدمم میشد دیگه هیچی از خدا نمیخواستم ..ازتمام رنگ ولعاب این دنیا وجود سجاد برای من بس بود ..
ولی انگار خدا تو این روزهای تنهایی وبی کسی همون رو هم ازم دریغ کرده .
-سلام اقا سجاد ..خوش اومدید ...
چشمهام به آنی گشاد شد ...داشتم اشتباه میشنیدم ..؟سجاد اومده بود ..؟
چرخیدم به سمت در که آیدا پرید تو اطاق ودروبست ...
هاج وواج زمزمه کردم ..
-آیدا ..؟سجاد اومده ..؟
نگاه نگران ایدا فریاد میزد که جوابم چیه ...نفس هام تند شد وچشمهام دودو میزد ..
سجاد اینجا بود ..زیر سقف این خونه ومن برخلاف دقایق پیش به هیچ عنوان نمیخواستم ببینمش ...که اگه میدیدمش ...که اگه چشمم به چشمهاش میوفتاد .دل ودینم دوباره به باد میرفت ..
بی حواس دور خودم چرخیدم ...دنبال چادر وکیفم بودم تا زودتر از زیر سقف این خونه خلاص بشم ..
-چیه رضوانه چی کار میکنی ..؟
-کیفم ..کیفم کو ..؟
درکمد دیواری رو بازکردم ..
-همینجا گذاشته بودمش ..
-کیفت ومیخوای چیکار ...؟
نگاهم به چادرم افتاد ولی همینکه دستم دراز شد ..آیدا هم همزمان چادر کشید..
-کجا میخوای بری ..؟
گیج ونیمه عصبانی گفتم ..
-کجا میخوام برم ..؟نمیبینی سجاد اومده ..؟
-چرا میبینم ..اصلا خودم بهش گفتم بیاد ...
دستم ثابت موند ونگاهم تو چشمهای مصمم ایدا قفل شد
-چــی ؟تو گفتی ...برای چی ..؟
ایدا با حرص چادر رو از دستم کشید ..
-برای اینکه دارم اب شدنت رو میبینم ..برای اینکه نه میذاری واقعیت رو بهش بگیم نه خودت حاضری لب بازکنی ...رضوانه سجاد گناه داره ..حداقل کاری که باید بکنی اینه که بهش بگی دلیل نه گفتنت چیه ..
با ناراحتی بازوم رو لمس کرد ..
-تو نمیبینیش رضوانه ...خبر از حال واحوالش نداری ..ولی به خدا که مثل مرغ سرکنده داره مدام این درو اون در میزنه ..تا بفهمه چه اتفاقی افتاده ..
حتی از من پرسید ...ولی من نتونستم چیزی بهش بگم ..رضوانه حقیقت رو بهش بگو ..بذار خودش تصمیم بگیره ...
کلافه وعصبی دستم رو کشیدم ..
-دیوونه شدی آیدا ..؟خب معلومه اگه بفهمه تصمیمش چیه ..من به فکر الان نیستم ..به فکر چند سال دیگه ام ..به فکر اینکه نکنه بعد از چند سال سجاد زیر بار این همه عذاب له بشه ..
به خدا که من بیشتر از اون دل تنگشم ..تو فکر میکنی برام راحته ..همین الان که فهمیدم تو این خونه است قلبم داره از سینه ام میزنه بیرون ..
ولی نمیشه... نمیتونم ..اگه سجاد بفهمه ..عرصه رو بهم تنگ میکنه ..تا بله رو نگیره نمیذاره نفس بکشم ..من راضی به این زندگی نیستم آیدا ..سجاد نابود میشه ..
-حتی اگه تو راست بگی ..بازهم این حقه سجاد که واقعیت ها رو بدونه ..تو با این مخفی کاری هات داری به شعورش توهین میکنی ..
شماتت کننده اسمش رو بردم ..
-آیدا ..!!!
ایدا نفس گرفت ..
-باشه ..نمیخوام مجبورت کنم کاری رو برخلاف میلت انجام بدی ..ولی امشب رو اجازه نمیدم بری ..این بنده ی خدا با کلی امید وآرزو برای دیدنت اومده ..به خدا که انصاف نیست این همه اذیتش کنی ..
اشک تو چشمهام جمع شد
-چی میگی ایدا ..؟تو نمیبینی چقدر برام سخته که کنارش باشم واین همه ازش دور ..چرا اذیتم میکنی آیدا ..؟
آیدا دستم رو دوباره گرفت والتماس کرد ..
-رضوانه جان یه امشب رو بهش فرجه بده گناه داره ..اگه بری واقعا ضربه میخوره ..
اشکم ازگوشه ی چشمم چکید ..
-نمیتونم آیدا ..دست من نیست ..میترسم امشب بمونم وسست بشم ..
-اینقدر لجبازی نکن رضوانه ..یه امشب همه ی حساب وکتابهات رو بریز دور ..بذار هردوتون بعد از همه ی این مشکلات بی دغدغه کنار هم بشینید ..خدا رو چی دیدی شاید تونستی بهش بگی ...
با قاطعیت گفتم ..
-غیر ممکنه ...محاله که حرفی بزنم ...
آیدا با سعه ی صدر جواب داد ...
-رضوانه جان ...غیر ممکن غیرممکنه ..بمون باشه ..؟
نگاهم روی چادرم که تو دستهای آیدا بود چرخید ...ایدا چه میدونست که تو این دل حسرت زده ی من چه خبره ..؟
از کجا میدونست که من دارم جون میدم برای دیدن مرد دلم ..کاش حداقل یکم درکم میکردن
ولی نه سجاد ..نه آیدا ..نه حتی یوسف ..زمان نمیدادن برای جدایی ودل کندن واین... نهایت بی انصافی بود.. نهایت شقاوت درحق آدمی مثل من که دلم مدتها تو دست سجاد مونده بود ..
-رضوانه ..؟
آه کشیدم از ته دل ..
-باشه میمونم ..اتفاقا یه کار نیمه تموم دارم که باید همین امشب تمومش کنم ..
آیدا با ذوق بوسه ی محکمی روی گونه ام کاشت ..
-قربون تو خواهر گلم برم که اینقدر مهربونی ...نمیدونی سجاد چقدر خوشحال میشه ...
وموندم ..موندنی شدم زیر سقف خونه ای که سجاد درش بود وحالا که قرار بود بعد از این همه وقت ببینمش ..دلم طاقت نمی اورد ومثل طبل میکوبید
تمام بدنم نبض گرفته بود باهم ..میترسیدم با پا گذاشتنم به پذیرایی این تپش های قلب ناموزون دست دلم و رو کنه ..
آیدا دراطاق رو چهار طاق باز کرد وآخر سر من وگذاشت تو عمل انجام شده ..
شونه هام رو که به جلو هل داد ..بی تاب وبی قرار دیدن یار قدم گذاشتم به سالن کوچیک ونقلی خونه ی آیدا ویوسف ..
نفس گرفتم از ته سینه ..بوی نفس های مسیحایی یار مییومد ...سر به زیر جلوی قدم هایی که به احترام عشق ورضوانه ی گذشته قیام کرده بود ایستادم ..
-سلام ..
قفسه ی سینه ام ازحجم اون همه عشق وعلاقه سنگین شده بود ..دستهام رو تو هم گره زدم ونفس گرفتم ..
-سلام آقای صفاری ...
صدای نفس های تند سجاد رو حتی من هم میشنیدم ..
-حالت خوبه ..؟
هنوز هم خودمونی بود ..هنوز هم آشناتر از هر آشنایی ومرهم تراز هر مرهمی
-ممنون خوبم ..
نگاهم روی دست آزادش چرخید ...گچ دستش رو بازکرده بود وحالا دوباره همون انگشت های قوی ومحکم ومهربان خودی نشون میدادن ..
نگاهش به سمت دستش چرخید وقبل از اینکه من حتی لب بازکنم گفت ...
-یه ماهی میشه بازش کردم ..دیگه خوب شده ...
-دیگه مشکلی ندارید ..
-نه خوب خوبم ..
ایدا از اطاق بیرون اومد ...
-اوا چرا سرپا؟ ..رضوانه جان چرا تعارف نمیکنی ...بفرماید آقا سجاد خیلی خوش اومدید ...الاناست که یوسف هم بیاد ...
قدم تند کرد وبه سمت آشپزخونه راه کج کرد که نیم خیز شدم ولی آیدا زودتر از من به حرف اومد
-نه رضوانه جان بشین از صبح سر پایی ..
به اجبار نشستم روبه روی سجاد .سجاد به سمتم خم شد وزمزمه کرد ..
-دلم برات تنگ شده بود بی معرفت ...
بی اراده سربلند کردم ..باور کن که نمیتونستم جلوی محبت لونه کرده درچشمهام رو بگیرم ..یا این قلب لرزان رو که هرلحظه تند تر از قبل میتپید ..
سجاد با دیدن عکس العملم لبخند کوچکی زد وسر به زیر انداخت ..محو صورتش شدم وکاسه ی چشمهام دوباره خیس شد
مهر وعلاقه ی من به سجاد تموم نشدنی بود ..
با صدای آیدا چشم گرفتم از صورت سجاد ...بس بود هرچی چشم چرونی کرده بودم وبه رویاهام پروبال دادم ..
-خیلی خوب کردید اومدید ..من ورضوانه از صبح هرکاری میکنیم از پس وصل کردن تیکه های تخت برنیومدیم ..یوسف رو هم که خدا خیرش بده ..تو این هاگیر واگیر انبار گردانی دارن ونمیتونه کمکم کنه ...
سینی چایی و روی میز گذاشت که سجاد بلند شد ..
-کجاست بگید درستش میکنم ..
آیدا نیم خیز شد ..
-وای حالا چه عجله ایه ..؟حالا شما بشنید یه چایی بخورید بعد ...
سجاد همون جور سر به زیر گفت ..
-نه دیگه من برای کمک اومدم ..چایی بمونه برای بعد ...
آیدا زیر زیرکی نگاهی به من انداخت وبه سمت اطاق خواب اشاره کرد ..سجاد با اجازه ای گفت وبه سمت اطاق خواب رفت که آیدا بهم اشاره کرد ...خودم رو به ندیدن زدم ..
-رضوانه ...؟؟
-پیس پیس ...رضوانه ..؟
زیر لب غریدم ..
-چیه ..؟
-پاشو این جعبه ابزار رو براش ببر. ...
قرص ومحکم سرجام نشستم وشونه بالا انداختم ..
-به من چه خودت ببر ..
-رضوانـــه ..!!
نفس گرفتم وازجا بلند شدم ..هرچند که این قلب وامانده زودتر از اینها راه اطاق خواب رو در پیش گرفته بود ..
جعبه ابزار رو از آیدا گرفتم که زمزمه کرد ..
-یه کاری کن شام بمونه ..
با کلافگی گفتم ..
-ایدا ..؟!!
خب چیه ..؟الان یوسف هم میاد ..خوشحال میشه ..همگی دور هم باشیم ..
چشم غره ای بهش رفتم که ابرویی بالا انداخت وهولم داد به سمت اطاق ..
آروم وبی حرف تقه ای به در زدم ووارد اطاق شدم ..سجاد میون تیرک های تخت وایساده بود ودرحال وصل کردن دو تا تیکه بود ..
با اومدنم حتی سرش رو هم بلند نکرد ..
-زن داداش میشه یه پیچ گوشی دو سو برام بیارید ..
جعبه ابزار رو روی میز گذاشتم ویه پیچ گوشتی ازش کشیدم بیرون ..
قلبم همچنان میزد ودستهام میلرزید ..سعی کردم بیشترین فاصله رو از سجاد بگیرم مبادا که تپش های ناموزون قلبم کار دستم بده وراز دلم از پرده بیرون بیفته ..
-بفرمائید..
سجاد به آنی سربلند کرد وهاج وواج بهم نگاه کرد ..زیر نگاه خیره اش معذب وکلافه سر به زیر انداختم که پیچ گوشتی رو به ارومی از دستم گرفت
-میشه کمکم کنی ..؟این تیکه رو باید صاف نگه داری ..
همون جور که گفت قسمت پائین تخت رو ثابت نگه داشتم .سجاد همون جور که تیکه ی بعدی رو میبست گفت ..
-حال مادرت چطوره ..؟
زیر لب تنها گفتم ..
-خوبه ..دیگه کمتر بی قراری میکنه ..هردومون به نبود بابا عادت کردیم ..
چرخید به سمتم که ناخواسته خودم رو عقب کشیدم ..فاصلمون بیش از حد نزدیک شده بود ..
سجاد برای راحتی من قدمی عقب گذاشت ودوباره پرسید ..
-از فلاضل چه خبر ..؟
درجا سرخ شدم ..
-اسم اون بی شرف رو جلوی من نیار
عضلات فک سجاد هم منقبض شد ..
-هنوز هم نمیخوای بگی چی بینتون گذشته وچرا تو خودت رو مسئول فوت بابات میدونی ..؟
حرفی نزدم ..حرفی نداشتم که بزنم ..
-رضوانه ..؟
با کلافگی گفتم ..
-بستن اون پیچ تموم نشد ..؟
سجاد با سردی تنها گفت ..
-چرا داره تموم میشه ...
وبا حرص مشغول کارش شد ..نگاهم رو به اطاق خواب آیدا دوختم که با صدای آخ گفتن سجاد چرخیدم به سمتش ..
کف دستش رو تو دست گرفته بود وصورتش یه پارچه سرخ شده بود ..
با نگرانی تیکه ی تخت رو رها کردم وفاصلمون رو پرکردم
-چی شد ...؟
بی اراده دست زخمیش رو گرفتم تو دستم ...
-دستت چی شد ..
سجاد به ارومی دستش رو از دستم کشید بیرون ..ولی با خونی که از لابه لای انگشتاش سرازیر شد .دیگه حالم رو نفهمیدم ..
-وای داره از دستت خون میره ..
-هیس آروم رضوانه چیزی نشده که ..
-داره از دستت خون میره ..
-الان بند میاد ..میشه از توجیب کتم دستمال بدی ..
نگاهی به کتش که اویزون بود انداختم وتو جیبهاش رو شروع کردم به گشتن ..دستمال رو که پیدا کردم ..دستش رو به سمتم گرفت ..
-ببند دور دستم ..
با دستهای لرزون پارچه ی سفید رو دور زخمی که کف دستش بود به ارومی بستم ..
-حالت خوبه ..؟
-اره تو زیادی شلوغش میکنی ..ولی حداقل خیالم راحت شد که دیگه قهر نیستی ..
چشم غره ای رفتم وشماتت بار گفتم ..
-سجاد .؟! من کی قهر کردم؟
صورتش از هم باز شد ..ازجا بلند شد ودوباره پیچ گوشتی به دست گرفت که گفتم ..
-نمیخواد تو با این دستت ببندی ..بگو چی کار کنم خودم انجام میدم ..
سجاد بی حرف پیچ گوشتی رو به دستم داد وخودش به جای من ایستاد وتیکه ی تخت رو نگه داشت ..
بازهم نگاه خیره اش باعث شد معذب بشم ودستهام بلرزه ...خدایا سخته که هم به شوق دیدن یار دل دل بزنی وهم بخوای جدا بشی ..
زیر لب زمزمه کردم ..
-تابستون..که با گشت ارشاد کار میکردی ..نظرت این بود که نباید به کسی خیره بشی ...وقتی باهام حرف میزدی زمین رو نگاه میکردی ..از تابستون تا الان جامون عوض شده یا محرمت شدم که این جوری بهم خیره میشی ..؟
سجاد فوری سر به زیر انداخت ..دلش رو دوباره سوزوندم ..خودم میدونستم ..ولی چاره ای نداشتم
اگه قرار بود به همین نگاه های خیره اش ادامه بده دیگه حتی نمیتونستم نفس بکشم چه برسه که جدا بشم ..
زیر چشمی نگاهی به صورت خیس از عرقش انداختم که به حرف اومد
-حق داری رضوانه ..حق داری ...اون سجاد قوی ومحکم کجا واین سجاد ضعیف وهمیشه نگران کجا ..عشقت پیرم کرد رضوانه ..پس کی میخوای دست برداری از این دوری ..؟وقتش نشده تمومش کنی ..
با اخرین زورم پیچ رو بستم ..قیام کردم وبه تلخی گفتم ..
-بهتر نیست من این سوال رو ازت بپرسم ..؟وقتش نشده دست از این پافشاری برداری؟ ..من وتو از اول میدونستم قسمت هم نیستیم ..
-رضوانه ! از کی اینقدر تلخ شدی ..؟درصورتی که چشمهات حرف دیگه ای دارن ..
نفس گرفتم وحرفی نزدم ..
-بی انصاف شدی رضوانه ..بهم نگو به خاطر فاضل نیست که دروغه ..نمیدونم چی بنیتون گذشته ولی تروخدا همه اش رو بریز دور ..
مگه من وتو چند سالمونه ..آینده برای ماست ..تو فقط بخواه من برای داشتنت کوه رو هم جا به جا میکنم ..
-چه آینده ای ..؟تو چرا متوجه نیستی ..؟من وتو دیگه به درد هم نمیخوریم ..
بازهم تلخ شده بود زبونم ...تلخ تر از هنظل
-رضوانه ..؟
-بسه دیگه ..حتی یه لحظه ی دیگه هم نمیتونم تحمل کنم ..
پیچ گوشتی و رومیز رها کردم که سجاد فوری به حرف اومد ..
-نه نرو ..باشه باشه اگه تو نخوای دیگه هیچ حرفی نمیزنم ..
سست شدم ..وقتی اینجوری تو نگاهم دیده میدوخت وخواهش میکرد مگر میتونستم بهش نه بگم ...؟
سکوت کردم وسکوت کردیم وهردو درسکوت تیکه های تخت رو کنار هم چیدیدم ..تخت که کامل شد ..صدای زنگ در هم خبر از اومدن یوسف داشت ..
رمـان چـادرت را مـی بـویـم(تموم شد) 4
پاسخ
 سپاس شده توسط mosaferkocholo
آگهی
#32
قسمت 30

برای سلام کردن از اطاق بیرون اومدیم دستهای پراز خرید یوسف نشون میداد که آیدا به یوسف خبر اومدن ما رو داده ..معذب شدم ...اصلا دلم نمیخواست تو این شرایط بهم ریخته... آیدا ویوسف رو تو زحمت بندازم ..
پشت سر آیدا وارد اشپزخونه شدم ..
-ایدا من دیگه میرم ..
-میری ..چرا ..؟تازه میخوام شام بیارم ..
-وای نه ..بدموقع است من میرم ..
دستم رو کشید ..
-کجا میخوای بری ..؟یوسف تازه رسیده از دستت ناراحت میشه ...
-زشته ایدا ..من اومده بودم کمکت نه مهمونی ..تو این هاگیر واگیر که وقت مهمونی شام نیست ...
-کی گفته تو مهمونی ...؟
سرش رو بهم نزدیک کرد وپرسید ..
-سجاد حرفی زده که داری در میری ..؟
آه کشیدم وچیزی نگفتم ..
-رضوانه ..
-بزار برم ایدا ..
-هنوز بهش نگفتی ..؟
"سجاد "
رضوانه که پشت سر آیدا وارد اشپزخونه شد ..یوسف کیسه ی میوه ها رو داد دستم ..
-قربون دست زخمیت داداش من..اینارم بزار تو آشپزخونه تا من ماشین رو سروته کنم بد جایی گذاشتمش ..
کیسه ی میوه ها رو گرفتم ودروپشت سر یوسف بستم ..
نرسیده به درگاهی آشپزخونه ..صدای آیدا درجا میخکوبم کرد ..
-سجاد حرفی زده ...؟
پلک زدم ..حرفی زدم ..؟چه حرفی ..؟مگه من جرات حرف زدن به رضوانه رو هم داشتم ..؟این رضوانه بود که تو این روزها با تلخی هاش فقط وفقط به قلبم خنجر میزد
-بزار برم ایدا ...
-هنوز بهش نگفتی ..؟
خودم رو کشیدم پشت ستون وساکت موندم ...داشتم دل دل میزدم برای شنیدن واقعیتی که آیدا ازش حرف میزد ..
-چی رو بهش بگم آیدا ..؟مگه اصلا رویی برای گفتن دارم ...
-ولی اینکه نشد رضوانه تا کی میخوای ساکت بمونی ..؟حق سجاده که بدونه ...
زخم باز دستم دوباره به سوزش افتاد وگوشهام تیز شد ..صدای خفه ی رضوانه جواب داد ..
-چی رو بدونه آیدا ..؟اینکه دیگه دختر نیستم؟ ..خل شدی ..؟فکر میکنی اگه سجاد بفهمه چی میشه؟ ..خفه میشه از درد وغیرت ..
به خدا دلم نمیاد آیدا ..دلم نمیاد یه عمر با فکر دست دوم بودن زنش سرکنه وعذاب بکشه ..
کیسه ها توی دستم فشرده شد ..پس درست حدس زده بودم همین بود راز رضوانه ..همین بود حرف ته چشمهاش که هیج وقت به زبون نیاورده بود ...رضوانه ی من ..دست دوم ..؟خدایا ..
-فکر میکنی آسونه ؟فکر میکنی برای منی که امروز یه سره باهاش تندی کردم وازخودم روندمش راحته ..؟نه به خدا ..
ولی چاره ای ندارم ..نمیتونم درد سجادرو ببینم ..نمیتونم تو چشمهاش نگاه کنم وبگم امانت دار خوبی نبودم ..انصاف نیست ..
این اشتباه منه... اینکه دلم سوخت وجلوی بابا پا فشاری نکردم ..که اگه جلوی این ازدواج رو میگیرفتم حداقل تنها مشکلم این بود که با بابا بحث کنم واره بدم تیشه بگیرم ...
-خدا رحمت کنه بابات رو ولی تا کی میخوای به این رویه ادامه بدی ؟..سجاد داره اذیت میشه ..
-تو فکر میکنی من اذیت نمیشم ودارم خوش میگذرونم از دوریش ..؟میدونی چقدر دارم خودم رو میخورم ..وقتی میدونم هیچ وقت نمیتونم سجاد رو داشته باشم ..
آیدا تو حس من رو میفهمی ..با عشق با یوسف ازدواج کردی ..خوب میدونی فاضل چه بلایی سر من وبابام اورد اینکه جلوی بابام به من گفت هر.زه ..فاسد ..میدونی چی به من گذشت ..؟خواهش میکنم ازت درکم کن ..بذار حداقل برم ..
-رضوانه به خدا که سجاد گناه داره ..بذار حداقل یه امشب کنارت باشه ..
صدای زمزمه ی رضوانه رو به زور شنیدم ..
-هرچی بیشتر کنار هم باشیم جدایمون سخت تره ..
-ولی اشتباه میکنی رضوانه ..
-تمومش کن ایدا باشه ..؟
نفس های تندم رو کنترل کردم ...پس تمام درد رضوانه این بود ..راز مگوی دلدار من به قول خودش دست دوم بودنش بود ..
سنگینتر از همیشه ..گلوم رو صاف کردم وبی حرف کیسه های میوه رو جلوی چشمهای سرخ رضوانه گوشه ی اشپزخونه گذاشتم ..
-زحمتتون شد آقا سجاد ..
به سختی وبدون اینکه حتی نیم نگاهی به رضوانه بندازم جواب داد ..
-زحمتی نبود زن داداش ..
از اشپزخونه بیرون اومدم گنجایش قلبم پر شده بود ..فاضل بی شرف وبی همه چیز چه بلایی به سر عزیزم اورده بود ؟..
حتم داشتم اگه همین الان فاضل پیشم بود بدون شک خفه اش میکردم ..این نامرد رضوانه ام رو کباب کرده بود ..حالا میفهمیدم تمان اون خواب های اشفته وحرفهای تلخ رضوانه چه دلیلی داشت ..
ازخودم واین همه ضعفم عصبانی بودم ..اگه جلوی پدر رضوانه رو میگرفتم یا حتی از فاضل شکایت میکردم ..شاید هیچ وقت کار رضوانه به اینجا نمیکشید که به خاطر غیرت من ..به خاطر روحیه ی من ..ازم فاصله بگیره واین جوری من وخودش رو ازار بده ..
یوسف که رسید با دیدن صورت درهم من دوزاریش افتاد ...نشست کنارم وزیر لب پرسید ..
-چیزی شده ..؟
چرخیدم به سمتش ..بازهم تو چشمهام یخ کار گذاشته بودن ..میسوخت ولی اشکی نبود ..
-نذار رضوانه بره ..
یوسف متعجب فقط پرسید ..
-چی ..؟
-رضوانه میخواد بره ..نذاره بره یوسف ...
چشمهای یوسف ریز شد ..
- چته سجاد ..؟چرا یه دفعه ای از این رو به اون رو شدی ..؟
-دلیل مخالفت های رضوانه رو فهمیدم ..هرچند که تمام این مدت میدونستم وخودم رو به اون راه زده بودم
ابروهای یوسف بالا رفت ..
-واقعا ..؟
فقط سرتکون دادم ..
-حالا میخوای چیکار کنی ..؟
-میجنگم ..دیگه عقب نمیشینم ..پس لطف کن وامشب رو نگهش دار ..
یوسف برادرانه شونه ام رو فشرد
-باشه ..اگه تو این ورو میخوای شده به زور کمربند هم این ضعیفه رو نگه میدارم..
لبخند تلخی روی لبم اومد ..کاش از اول اینکار رو میکردم ..حداقل اینکه رضوانه این جوری درهم شکسته وتلخ نمیشد ..
"رضوانه "
تو سکوت با غذام بازی میکردم ...من هرکاری کردم آیدا بازهم حرف خودش رو به کرسی نشوند وبا همدستی یوسف کاری کرد که مجبور شم بمونم ...
اونقدر تو این کشمکش پنهان سجاد خسته وعصبی شده بود که دوست داشتم هرچه زودتر این شام اخر کذایی رو کوفت کنم وبرم خونه پیش مامان تنهام ...
سجاد که تقریبا کنارم نشسته بود ..لیوان کریستال تازه ی جهیزیه ی آیدا رو تا نیمه پراز نوشابه کرد وکنارم گذاشت ...
از بعد از جریان اطاق هیچ حرفی باهم نزده بودیم ...هرچند که اخم های درهم فرو رفته ی سجاد جار میزد که از دستم دلخور وناراحته ...
یوسف وآیدا زیر زیرکی به این حرکت سجاد لبخند زدن ومن تنها دست مشت شده ام رو زیر پر شالم قائم کردم ..
با اینکه سجاد به قولش عمل کرده بود ولی با این کارهاش من رو بیشتر از قبل حساس میکرد ...این محبت های پنهان واین همه دوری من رو ازار میداد ...
اینکه دیگه هیج جوری نمیتونستم به این مرد وصل بشم دل شکسته تر از قبلم میکرد ...
سجاد یه تیکه جوجه هم کنار بشقابم گذاشت که با عصاب خورد قاشق رو تو بشقابم رها کردم ..تو یه لحظه سکوت سفره ی شام رو گرفت ...
-رضوانه جان چرا نمیخوری ..؟بکشم برات ..؟
سعی کردم با نیمه لبخندی این همه عصبانیت رو بپوشونم ...تقصیر ایدا نبود که دل من خون از محبت های سجاد بود ..
-نه ممنون آیدا جان ..صرف شد به حد کافی ...
خواستم از میز شام کناره بگیرم که سجاد به حرف امد ...
-آیدا خانم به خاطر منه که ...
پریدم وسط حرفش
-نه سیرشدم ..ممنون آیدا جان ..ممنون اقا یوسف ..ایشالا سفره ی زیارت
یوسف تعارف کرد ..
-نوش جان شما که چیزی نخوردید ...هرچند این رفیق ما نذاشت شما راحت باشید ...
سجاد اخمی کرد وآیدا ویوسف بازهم لبخند زدن ودل من بازهم خون شد ...
سجاد هم مثل من عقب نشست ..ایدا که شرایط رو این طور دید زود بساط شام رو جمع وجور کرد واز جا بلند شد ...
کمکش کردم ودراخر با کلی محبت روش رو بوسیدم ...
یگانه خواهرم درتمام این سالها ...ازدواج کرده بودواین قلب رنج دیده ام رو اروم میکرد ...
-ممنون آیدا جان ..افتادی تو زحمت ..
-تو از صبح خسته شدی ..حلال کن رضوانه جان ..امروز خیلی اذیت شدی ...
-چه اذیتی ..ایشالا عاقبت بخیر بشید ...
-مرسی ..ایشالا برای تو وسجاد ..
با دل چرکینی چشم غره ای بهش رفتم که با شیطنت ابرو بالا انداخت ..
چادر به سرکشیدم که سجاد هم بلند شد ...
-دست شما درد نکنه زن داداش ..هنوز ازدواج نکرده خیلی تو زحمت افتادید ..
آیدا با فروتنی لبخندی زد ...
-این چه حرفیه ..خونه ی خودتونه ..ممنون از شما امروز کلی تو زحمت افتادید ...
بی حوصله وکلافه این پا واون پا کردم ...دیگه نمیتونستم کنار سجاد بمونم واین قلب پرتپش رو اروم کنم ...بس بود برای امروز هرچی تحمل کردم ودم از محبتِ در قلبم نزدم ...
-میشه یه تاکسی تلفنی برام خبر کنی آیدا ..؟
سجاد همون جور سر به زیر تنها گفت ..
-من شما رو میرسونم ..
نفس گرفتم ...این دیگه بیشتر از پیمونه ی سر ریز شده ام بود ...
-نه ممنون ..نمیخوام مزاحم شما بشم ...
سجاد به سردی گفت ..
-مزاحمت نیست ..من میرسونمتون ...
خواستم بازهم لب بازکنم که ایدا ضربه ای به ارنجم زد وبا اخم تشر ملایمی رفت ...
به اجبار سکوت کردم ..دل کوچیک وکم طاقتم بازهم خودش رو به در ودیوار میکوبید ..اینکه برخلاف حرف زبون وعقلم ..دلم بال بال میزد تا هرچه بیشتر در هوای نفس هاش بمونه وقرار بگیره ...
دروبازکردم که ریزش قطره های بی امان بارون بهاری شگفت زده امون کرد ..اواخر اردیبهشت وهمچین بارونی ...؟
زیر شدت ضربات قطرات بارون ازخونه زدیم بیرون ...سجاد زود دزدگیر پرایدش رو زد وهردو به سرعت سوار شدیم ..
نگاهم که روی سجاد چرخید دلم ضعف رفت برای نوازش کردن موهای تر ونمناکش ..دستهام رو مشت کردم ونفس گرفتم برای اندکی آسایش ..ولی دریغ که با این نفس های عمیق کوبش های قلبم بلندتر میشد ودلم بی تاب تر ..
لب گزیدم ودستم رو تو جیب کیفم فرو بردم ..وبرگه ی چک روبیرون کشیدم ..
نگاهم روی برگه ی چک چرخید ..قبل از اومدن به خونه ی آیدا .. داخل کیفم گذاشته بودم تا شب به یوسف بدم ..تا شاید بتونه سجاد رو راضی به گرفتن خسارتش کنه ...بعد از چند ماه واقعا دوست نداشتم حقی از سجاد به گردن بابا باشه ..
هرچند که با تاسف ..هرکاری میکردم بازهم کفه ی کارهای بد بابا... سنگین تر از خوبی هاش بود ...سجاد خواست استارت بزنه که به حرف اومدم ...
-میشه چند لحظه صبر کنی ..؟
سجاد بی خبر از همه جا گفت ..
-چیزی جا گذاشتی ..؟
-نه میخواستم یه امانتی رو بهت برگردونم ..
نگاهش متعجب شد ...حق داشت که تعجب کنه ..حتما با خودش فکر میکرد چه امانتی ای دست من داره که بخوام بهش برگردونم ...
-امانتی ...؟
برگه ی چک رو به سمتش گرفتم ...میگذرم از اینکه دستهام چقدر میلرزید وقلبم چه جوری میکوبید وصدای نواختن قطرات بارون چه حس قشنگی رو تو این لحظات به دلم سرازیر میکرد ...
-بابت خسارت مغازه ..هیچ پولی از بابا قبول نکردی ...میدونم دیره ..ولی ازت خواهش میکنم این چک رو قبول کنی ...
دست سجاد روی فرمون شل شد ..ومات اسمم رو برد ..
-رضوانه ..؟!
سربلند کردم وخیره شدم تو نگاه دلخورش ...تو رنگ سیاه وزیبای چشمهاش که انگار از اذل از محبت من رنگ گرفته بودن
-قبولش کن سجاد ..نمیخوام بابام به خاطر این دین روحش در عذاب باشه ..
فک سجاد منقبض شد ومن به چشمهای خودم برجسته شدن رگ های شقیقه اش رو دیدم ..خوب میدونستم که تو این لحظه ها به چی فکر میکنه ووقتی لب از لب بازکردم مطئن شدم که درست فکر میکردم ..
-حتی با قبول کردن این چک هم بابای تو بیش از حد به من بدهکاره ..
با عجز التماس کردم
-خواهش میکنم سجاد دست بابام از دنیا کوتاست ..بحث این چک رو سوای حرف من وخودت بدون
سجاد یه دفعه ای براشفت ...انگار که نیشتر زده باشی به زخم چرکین شده ..
-میشه بگی چرا سوای حرف من وتواِ..؟مگه به خاطر اشنایی من وتو نبود که فاضل اون بلا رو سرم اورد؟.. .
مگه به خاطر زهر چشم گرفتن از من نبود که دستم رو شکست ومن رو از هستی ساقط کرد؟ ..حالا بعد از این همه وقت این برگ چک رو میخوای بهم بدی که عذاب وجدانت رو خفه کنی ..؟
به سردی سرجاش صاف نشست ونگاهش رو ازنگاهم گرفت ...
-نگهش دار برای خودت ..شنیدم بابات وام گرفته واون نامرد همه رو بالا کشیده ...بهتره نگه داری برای قرض وقوله های خودتون ..
مستاصل فقط نالیدم ..
-سجاد ..چرا اینکارو باهام میکنی ..؟
سجاد با غیض غرید ..
-تو بگو ..تو بگو چرا این بلا رو سر خودم وخودت میاری ...؟میدونی به خاطر این لجبازی هات چند ماه ازگاره که از هم دوریم ...چند ماهی که میتونستم هردو مرهم درد هم باشیم ...
به خاطر حرفهات ..به خاطر دوری کردن هات ..حتی نمیتونم تسکینت بدم وتو... من رو تو این شرایطی که همه چیزم رو از دست دادم رها کردی ...
رضوانه خودت رو به اون راه نزن ..من تو چشمهات نگاه کنم میفهمم چی تو سرت میگذره ..که چقدر از اینکه دار وندارم رو از دست دادم ناراحتی ..یادت رفته چه جوری شبها بهم وصل میشیم ...؟
سربه زیر انداختم ..
-ولی جریان این چک فرق داره ..چرا نمیذاری از زیر دینت بیرون بیام ..؟
سجاد با حرص برگه ی چک رو از دستم کشید وجلوی چشمهام پاره کرد وهمون جور زیر شر شر بی امان بارون از ماشین پیاده شد ودرو بهم کوبید ..
اشکام بالاخره بارید ...چرا نمیتونست قبول کنه ..چرا بی حر ف این خسارت نفرین شه رو قبول نمیکرد ..؟
نگاهم از پشت شیشه ی نم گرفته ..به سجاد افتاد که پشت به ماشین تکیه زده بود ..دلم خون شد ..حتما زیر این بارون خیس اب شده بود ..
صورتم رو پاک کردم وازماشین پیاده شدم ..
-سجاد ..؟
حرفی نزد ..حتی جوابم رو هم نداد ...یعنی لیاقت یه جواب ساده رو هم نداشتم ..
کم کم به خاطر بارش شدید بارون چادر وشونه ام خیس شد ..ماشین رو دور زدم ورو به روش وایسادم ..
نگاهم روی تار تار موهای خیس از شبنم سجاد چرخید ودرنهایت روی صورت خیس از قطرات که حسم میگفت به خاطر اشک چشمه وایساد
-باشه اگه نمیخوای قبولش کنی .اصرار نمیکنم ..شاید این عدالت خداست که به خاطر حق الناسی که به گردن باباست عذاب بکشه ...
سجاد مشت دستش رو که هنوز برگه ی چک پاره شده درش بود بالا اورد و با رنجش گفت ..
-وقتی که من تو رو ندارم ..این برگ چک یا تمام ثروت های دنیا به چه دردم میخوره ..؟
برگه های پاره شده رو ریخت رو زمین ودستی توی موهای خیسش کشید ...
قطرات بارون حالا هردومون رو خیس کرده بود ..دل گرفته از حرفهاش ..از تقدیر وسرنوشت وقضا وقدرم ...گوشه ی استینش رو گرفتم ..
-خیس شدی سجاد ..بشین تو ماشین ..
خیره شد بهم که خجالت زده سر به زیر انداختم ...
-مگه برات مهمه ..؟اصلا من برات ارزش دارم رضوانه ؟یا اونقدر بی ارزشم که نمیتونی دردت رو بهم بگی ..؟
لب گزیدم از غصه ی صدای حزن آلود سجاد ..
-بهم بگو رضوانه ..من کجای زندگیتم ..؟
ومن تو دلم نجوا کردم ...
-همه ی زندگیم ..همه ی لحظه هام ...همه ی نفس هام ..
ولی لبهام ..لبهایی که مغزم هدایتشون میکرد ..حتی ازهم باز نشد ..
-فقط یه بازیچه بودم برات ..؟یه عروسک خیمه شب بازی ..؟
شماتت بار وبا کلی ناراحتی سر بلند کردم ..
-سجاد ..؟
-اصلا برای یه لحظه هم دوستم داشتی ...؟
ومن دلم زیرورو شد تا نگم همیشه وهمه وقت وهمه جا تنها تو بودی که دوستت داشتم وبهت فکر کردم ..حتی بیشتر از خودم ...
-رضوانه ..؟این همه دوری داره من رو میکشه ...تو که راضی به مرگ کسی نبودی ...؟
اشکام دیگه دراختیار خودم نبود میچکید همراه شرشر بارون ..
-تا کی میخوای زجرکشم کنی ..؟حداقل زمان بگو ..
فقط تونستم با بی حالی زمزمه کنم ..
-بسه سجاد ..
صدای سجاد از عصبانیت بازهم بالا رفت ..
-بسه ..؟جواب تمام سوال های من اینه ..؟بسه ..؟خفه شم رضوانه ..؟ اره ..؟
چونه ام رو توسینه ام فرو کردم وبا هق هق ناله کردم ..
-سرم داد نزن ...آخه توچی میخوای از جونم؟ ...من که همه ی حرفهام رو بهت زدم گفتم که من وتو هیچ وقت نمیتونیم باهم باشیم ...پس چه انتظاری از من داری ؟جواب تمام حرفهایی که زدی نه ...نه میخوام بهت فکر کنم ..نه ببینمت ...
بغض تو گلوم بالا اومد ...
-نه حتی دوستت داشته باشم ..نمیخوام تو زندگیم باشی سجاد ..بفهم ...من وتو دیگه به درد هم نمیخوریم ...
نگاه تیز وبرنده ی سجاد تا مغز استخون نفوذ میکرد ...ولی من حتی تاب نداشتم تو نگاهش خیره بشم ..
از شدت ضربات قطرات بارون تو خودم جمع شدم که سجاد تنها گفت ..
-بشین تو ماشین ..
بی حرف چادر خیسم رو دور خودم پیچیدم وتو ماشین نشستم ...سجاد که نشست ..خم شد از رو صندلی عقب وکت بهاره اش رو انداخت تو اغوشم ..
-چادرت رو دربیاروکت و بپوش ..وگرنه سرما میخوری ...
بازهم به خودم پیچیدم وتنها گفتم ...
-نه خوبم ..بهتره خودت بپوشیش ...
پوزخندی زد وگفت ...
-این جوری میگی دیگه نمیخوای دوستم داشته باشی ..؟
سری تکون داد وادامه داد ..
-با من یکی به دو نکن
حرفی نزدم که غرید ..
-نشنیدی صدام رو ...؟چادرت رو دربیار ..
به خاطر لرزبدنم بی حرف به گفته ی سجاد عمل کردم وچادرم رو دراوردم .وکت بهاره رو به دور خودم پیچیدم ودستم رو از استین هاش رد کردم ..
بوی سجاد رو میداد ..بوی بهشت ورویاهام ...کمی که اوضاع ارومتر شد ..تازه نگاهم به سجاد افتاد که دستهاش رو به دور فرمون قفل کرده بود ...
-نمیخوای بریم ..دیر وقته ..مامانم نگران میشه ...
حرفی نزد وسکوت کرد ..
-میخوای اگه خسته ای من با تاکسی تلفنی میرم ...
بازهم سکوت ..
-سجاد ..
سربلند کرد وبدون نگاه کردن به من گفت ..
-فردا ساعت هفت بامامان میایم خواستگاری ...
موندم ..مثل یه مجسمه ..ثابت وصامت ..ساعت هفت فردا با مادرش برای خواستگاری میومد ..؟
احمقانه بود ..رزیلانه بود این شوخی مسخره ..
ته لبخندی زدم ..
-شوخی خیلی مسخره ای بود ..راه بیفت من فردا هزار تا کار دارم ..
سجاد دست به سوئیچ برد وبا خونسردی گفت ..
-فکر میکنی تو این شرایط حال وحوصله ی شوخی داشته باشم ..من ومامان راس ساعت هفت فردا دم خونتونیم ...
یه دفعه ای براشفتم ..
-چی میگی سجاد ..زده به سرت ..من دارم میگم دیگه نمیخوام ببینمتت ..دیگه حتی نمیخوام صدات رو بشنوم بعد تو ..؟
ولی سجاد همچنان اروم بود ..
-نظرت دیگه برام مهم نیست رضوانه ..این جوری هم تو داری زجر میکشی هم من ...
کم کم داشتم دیوونه میشدم ..نمیفهمیدم چه جوری یه دفعه ای تصمیم گرفته همچین کاری کنه ..
ماشین رو راه انداخت که فریاد زدم ..
-نمیفهمی سجاد با توام ...؟
-چرا خوب میفهمم ..ولی مثل اینکه تو خودت رو زدی به اون راه ..
-ســجــاد ...؟
-حرفم عوض نمیشه رضوانه اگه خیلی ناراحتی میتونی در رو به روم بازنکنی ..یا حتی خودت رو بهم نشون ندی ..ولی من ومامان بی حرف وپیش راس ساعت هفت دم درخونتونیم ..
به سمتش خم شدم وخیره شدم تو صورتش ...
-نکنه زیر بارون موندی تب کردی وداری هزیون میگی ..؟
-نه حالم خیلی خوبه ...الان که تصمیم گرفتم به این همه خریت خاتمه بدم از همیشه بهترم ..
مستاصل وکلافه دستهام رو تو هم کره زدم ..
-هه تودیونه شدی ..نمیفهمی چی میگی ..
سجاد با همون خونسردی ادامه داد ..
-دوتا راه جلوی پاته ..یا بهم حقیقت رو میگی یا فردا منتظر من ومامانم میمونی
-چه حقیقتی ...؟حقیقت همینه که میبینی ..
-نه حقیقت چیزیه که نمیخوای به من بگی ...خودت خوب میدونی منظورم چیه ...
نه نمیدونم نمیخوام هم بدونم ..فقط دست از سرم بردار وتنهام بذار
سجاد با خونسردی اعصاب خورد کنی شونه بالا انداخت ...
-پس مثل اینکه راه دوم رو انتخاب کردی ...باشه ..حرفی نیست ..
خسته وعصبی به آرومی زمزمه کردم ..
-چرا داری اینکار و میکنی ...چه نفعی از اذیت کردن من میبری ..؟
چهار راه رو رد کرد وچرخید به سمتم ...
-من اذیتت میکنم رضوانه ؟من ؟این تویی که با مخفی کاری بهم حق انتخاب نمیدی ومن رو از زندگیت انداختی بیرون ..
باید بهم بگی ..باید واقعیت ها رو بگی ...مو به مو ..دونه به دونه ...اگه برات ارزش دارم ..اگه این عشق بینمون رو ته دلت قبول داری ..باید حرف بزنی ..رضوانه تو داری با این مخفی کاریت من رو له میکنی ...
حرفی نزدم وسرم رو تکیه دادم به شیشه ی خیس از شرشر بارون ...
چی میخواستم بگم ..دل گفتنش رو نداشتم ..نه به سجاد ساده دل ومهربونم ...دل اینکه بگم وعذاب روی دوشش بذارم نداشتم . ...
پس سکوت کردم وبازهم حرفی نزدم .. سجاد دم درخونه نگه داشت وزمزمه کرد ..
-من هنوز منتظرم رضوانه ..
همون جور خیره به رد قطره های بارون لب زدم ..
-جوابی ندارم ...بهتره تصمیمت رو عوض کنی ..دوست ندارم به مادرت جواب رد بدم ..
-پس نده ..
با کلافگی برگشتم به سمتش ..
-این همه اصرار برای چیه ..؟
-برای بدست اوردنت ..حتی اگه تا اخر عمرم هم اصرار کنم کمه ...رضوانه تمومش کن ...
درماشین رو بازکردم و پیاده شدم وهمزمان گفتم ..
-این تویی که باید تمومش کنی ...ممنون که رسوندیم ...
درماشین رو بستم وبا دستهای یخ زده در حیاط رو بازکردم ..سجاد که راه افتاد درحیاط رو پشت سرم بستم وتکیه زدم به در وخیره شدم به آسمون تیره وشرشر بارون ...
مثل اینکه من واین آسمون تیره هردو بنای آروم شدن نداشتیم ...
رمـان چـادرت را مـی بـویـم(تموم شد) 4
پاسخ
 سپاس شده توسط mosaferkocholo
#33
قسمت 31

تو خودم جمع شدم که تازه یادم افتاد کت سجاد تنمه ...
نفس گرفتم وبا سرانگشت روی خطوط کت کشیدم ..سجاد من یه زمانی این خطوط رو لمس کرده بود ..
نمیدونم چقدر زیر بارش بی امان باران بهاری موندم ولی همینکه دربازشدو مامان سرک کشید به خودم امدم ..
-رضوانه ..؟چرا زیر بارون وایسادی مادر ..؟
پاهای سرشده ام رو به راه انداختم واز پله ها بالا رفتم ..وبی اختیار خودم رو تو بغل مامان انداختم ..
-رضوانه ..؟چی شده ..چرا داری میلرزی ...؟
-سردمه مامان ...
-ازکی زیر بارون موندی ..؟آیدا که زنگ زد گفت خیلی وقته با سجاد اومدی ..
مامان همون جور که درومیب یست من رو تنگ دراغوش گرفت وبه داخل برد ..
-چی شده رضوانه ..؟این چه وضع وقیافه ایه ..؟پس چادرت کو ..؟
-موند تو ماشین سجاد ...
-با هم بحثتون شد ..؟
-چک خسارت مغازه رو بهش دادم ولی بازهم قبول نکرد ...
-حرف حسابش چیه ..؟
-میگه وقتی تو رو ندارم این چک ومیخوام چیکار ...
صدای متعجب مامان رو از راه دور میشنیدم ..
-واقعا همچین حرفی زد ..؟
فقط سرتکون دادم ..
با کمک مامان کت سجاد رو از تنم دراوردم ..
-وای ببین خیس ابه ..مگه تو عقل نداری دختر ؟..برای چی این همه وقت زیر بارون وایسادی ...
دکمه های مانتوم رو بازکردم وشال خیسم رو دراوردم ...حس میکردم لرز تو جونم نشسته وهمه ی تنم میلرزه ..موهای دم اسبیم به گردنم چسبیده بود ولرزم رو بیشتر میکرد ...
مامان لباسهام رو عوض کرد وبا یه لیوان چایی داغ ویه پتو برگشت ...
-بیا تازه دم کردم ..فکر کنم فردا مریض بشی ...
لیوان رو گرفتم وچسبوندم به کف دستم ..
-مامان ...
مامان همون جور که پتو رو دورم میپیچید زیرلبی زمزمه کرد ..
-هوم ...
-فردا ساعت هفت سجاد ومادرش میان برای خواستگاری ...
دستهای مامان رو شونه ام وایساد ...
-چی ..؟خواستگاری ..؟تو که گفتی ..؟
-هرکاری کردم راضی نشد ...
سر بلند کردم که یه قطره اشک از گوشه ی چشمهام سرخورد ونگاه مامان رو نگران کرد ...
حس میکردم داغ داغم ودارم گر میگیرم ...گرمم بود وسردم بود ...مامان دستهاش رو دور شونه ام حلقه کرد ..
-چی کار کنم مامان ..؟چی کار کنم ..
سرم رو به گونه اش تکیه دادم ونالیدم ..
-سجاد رو چی کار کنم .؟
صدای مامان خفه بود ..
-چی بگم مامان جان خودت عاقلی وبالغ تو که مدت زیادی محرم فاضل نبودی ...اون هم این قضیه رو میدونه ..پس حتما مشکلی نداره که میخوان بیان ...
-مامان ..تو خبر نداری ...من ..من ..
چنگ انداختم به دستش ونالیدم ..
-من دیگه دختر نیستم ..
دستهای مامان محکم شد وقلب من ایستاد ..
-چی ..؟
اشکام حالا از هم سبقت میگرفتن وتمومی نداشتن ..
-میدونی برادرزاده ات چه بلایی به سرم اورد ..؟دختریم رو ازم گرفت ..کاری کرد که تا عمر دارم نتونم با سجاد ازدواج کنم ..اون روزی که بابا سکته کرد فاضل تمام اینها رو بهش گفته بود..
دستم رو محکمتر بندبازوی مامان کردم ..
-هرکاری کردم نشد مامان ..نشد جلوش رو بگیرم ..دهنش رو بازکرد وهرچی لیاقت خودش بود بار من کرد ..
بابا طاقت نیاورد مامان ..این همه نامردی فاضل رو طاقت نیاورد وسکته کرد ...حالا میبینی ..من نمیتونم با سجاد ازدواج کنم ..حق اینو ندارم که بار روی دوش سجاد بشم ...سجاد وداشتنش خیال خامه ...حقش نیست منه دست خورده زنش بشم ..
-رضوانه ی من ...
هق زدم تو اغوش مامان ...
-ازش متنفرم مامان ..ازفاضل بی شرف ..از برادر زاده ات ...از صبح تا شب نفرینش میکنم وآه میکشم ...امیدوارم خدا زودتر درد من رو تو کاسه اش بذاره ...
مامان گونه ام رو نوازش کرد واشک ریخت برای دردم ..
-من رو میبخشی مامان ..؟
مامان بوسه ای روی موهام گذاشت ولب زد ..
-معلومه عزیزم ..تقصیر تو نبود ..پیمونه ی بابات لبریز شده بود .عمرش سراومده بود ..خودت رو اذیت نکن جگرگوشه ی من ..خدا جای حق نشسته ..
ساعت هفت وبیست دقیقه بود ومن هنوز تو اطاقم بست نشسته بودم واز شدت گرما وتب نا نداشتم از جام حرکت کنم ...
صدای زمزمه های افراد نشسته درسالن رو با بدن تب دارم میشنیدم وگر میگرفتم ویخ میکردم ..
سرم رو زانوهام گذاشتم وچشمهام رو بستم وزیر لب زمزمه کردم ..
-چرا اومدی سجاد ..؟چرا رو حرف خودت موندی ورهام نمیکنی ..؟چرا نمیفهمی که تمام این دوری ها به خاطر خودته ..به خاطر اینکه نشنوی... نشکنی ..خرد نشی مرد من ...
ولی سجاد دیشب وامروز درکم نمیکرد ..من رو نمیفهمید ...حرف چشمهام رو نمیخوند ..یا میخوند وخودش رو به ندیدن میزد ...
اشک از کنار تیغه ام سرخورد وپائین اومد ..که یه تقه به درخورد ..
-رضوانه؟؟ اومدم باهات حرف بزنم .
سربلند کردم وبا چشمهای سرخ ونیمه باز خیره شدم به در...
سجاد بود ...بالاخره اومده بود ...اومده بود با وجود تمام حرفهاوتلخی هام ...لب گزیدم از خواستن ونداشتنش ...از این همه اصرار وتمناش وانکار خودم ..
-رضوانه ..؟
آه کشیدم وبه سستی از جا بلند شدم ..چادر سفید گلدارجانمازم رو برداشتم ودر رو به روش بازکردم ..
-سلام ..
فقط سرتکون دادم ..با اینکه تب بر خورده بودم ولی از این همه استرس ودلواپسی مدام داغ میشدم
-میتونم بیام تو ..؟
دررورها کردم وبی حرف گوشه ی تخت نشستم ...سجاد در وپشت سرش بست ...
-حالت خوبه ..؟مامانت میگفت دیشب رو زیر بارون موندی وتب کردی ..؟
-نگفتم نیا ..؟
وایساد رو به روم
-خداروشکر مثل اینکه زیاد هم بد نیستی ..درضمن منم بهت گفتم که سنگم از آسمون بباره میام ..
-چرا ..؟
-هنوز نفهمیدی چرا ..؟چون میخوامت ..
بی اراده سربلند کردم ..عصب های بناگوشم بازهم تیر کشید ..سجاد خیره شد تو چشمهای سرخ وداغم وزمزمه کرد ..
-ومیدونم که تو هم منو میخوای ..
یه قطره اشک دیگه سرخورد ومشت دلم رو بازکرد ..زانو زد جلوی پاهام وزمزمه کرد ..
-دیگه قبول ندارم که من وتو قسمت هم نیستیم ..اگه خدا تو اون شب گرم تابستونی من وتو رو مقابل هم گذاشت وما رو تا اینجا کشوند بدون بیشتر از هرکس دیگه ای از تقدیر وقسمت من وتو با خبره ...
دستهای داغم رو نیمه جون مشت کردم از تن تب دارم ...که نمیدونستم به خاطر گرمای حرفهای سجاد ..یا قلب عاشق خودم ...
کاش میدونست با این حرفها ... با این نزدیکی ها ..چه جوری داره دل این آدم سینه سوخته رو هوایی میکنه ..
بغضم رو قورت دادم وزمزمه کردم ...
-من نمیتونم سجاد ...حتی اگه تا چند وقت پیش هم میشد باهات ازدواج کنم ولی دیگه نمیتونم ...
-چرا نمیتونی ...چیزایی که بین تو وفاضل گذشته برام مهم نیست ..من به قلبم نگاه میکنم ...
نگاهش روی دستهام چرخید ...
-رضوانه دیگه بدون تو نمیتونم سرکنم ..شاید درست نباشه گفتنش ..ولی من حتی نمیتونم تا سالگرد فوت پدرت تحمل کنم ..
خسته از این همه پافشاری اشکام می ریخت و....چشمهام میسوخت از اون همه تب وخواهش وتمنا ...کاش مفر نجاتی بودبرای این دل نصفه نیمه ..
-بسه سجاد ...نمیتونم ...بفهم ...
با غیض از جاش بلند شد وغرید ...
-نمیفهمم ..نمیخوام که بفهمم ..رضوانه تو تمام زندگی من شدی ..چرا میخوای فرصتها رو ازمون بگیری ..؟
با کف دست چشمهام رو گرفتم ..بدنم لخت وسنگین بود ...
-تو از هیچی خبر نداری ...اینقدر اصرار نکن ...
-خب بهم بگو تا خبر دار بشم ...تا بدونم دردت چیه ..؟
دستهام رو برداشتم وبا سردرد نالیدم ..
-نمیشه ...خدایا ...سجاد درکم کن ...
نشست کنارم رو تخت ..
-تو درکم میکنی ..؟تو میفهمی که من الان چه حالی دارم ..که چقدر دوست داشتم محرمت باشم تا نذارم دیگه گریه کنی ...
رضوانه انصاف نیست ..به خدا با اینکارات حق الناس به گردنته ...حق من ..حق دل من بیچاره که هرروز که میگذره بیشتر از قبل داره آزار میبینه ..
انصاف نیست با این پنهون کاریهات من واین جوری بجزونی ...
اونقدر مستاصل وپریشون بودم که بی اختیار صورتم رو تو دستهام پنهون کردم وزار زدم به حال خودم واین دل بیچاره ...
تب ولرز مریضی وحرفهای سجاد دست به یکی کرده بودن برای نابودی من ...
-رضوانه ..به خدا که تنهام ...تو نمیدونی من چی میکشم ...بیا دوباره از نو سر پا شیم ...خواسته ی زیادی ازت ندارم ..فقط کنارم باش ...بذار خیالم راحت باشه که مال منی ...به خدا که این تمام آرزوی منه ...
اشکام گوله گوله میبارید ..سجاد چه میفهمید از درد دل من ..هیچ کس خبر نداشت جز خدا ...
-برو سجاد ..اگه واقعا دوستم داری فراموشم کن ...
-نمیتونم رضوانه ..نمیتونم ..ازم نخواه درحق هردومون ظلم کنم ..من چه جوری فراموشت کنم وقتی شبها همیشه تو خوابمی ..تو رویامی ..رضوانه من وتو داریم گناه میکنیم ...کاش اونقدر برات ارزش داشتم که واقعیت رو بهم بگی ...
با آشفتگی نالیدم ..
-بهت بگم که چی بشه ..؟که چی کار کنی ..؟سجاد به خدا که به خاطر خودته ..
-به خاطر من ..؟پس چرا اجازه نمیدی خودم تصمیم بگیرم ..این زندگی منه ..اگه قرارباشه به جهنمم برم باید بهم بگی ..؟
خم شد به سمتم وادامه داد ..
-رضوانه حرف بزن ...
سرچرخوندم به طرف دیگه ...من هیچ وقت روی گفتنش رو نداشتم ...روی اینکه تو چشمهاش خیره بشم ومردن عشقش رو ببینم ..ترجیح میدادم تو اوج باشم وازش دل بکنم ..
-میخوای من بگم ..؟
هاج وواج چرخیدم به سمتش ..که با دیدن چشمهای سرخش قلبم لرزید ..چیزی تو چشمهاش بود که تیره ی پشتم رو میلرزوند ..
اینکه نکنه سجاد خبردار شده از این درد ..نکنه تو دلش به جای محبت ترحم نشسته ...
لبهاش به ارومی بهم خورد ...صداش اونقدر اروم ودل شکسته بود ..که انگار با هر حرف خنجر میکشید به قلب وروح تنهام ...
-تو راجع به من چی فکر کردی ..؟فکر میکنی ..جسمت اونقدر برام مهم هست که این همه عشق وعلاقه ی بینمون روفراموش کنم ..؟فکر میکنی اونقدر احمقم که ...
مات ومبهوت لب زدم ..
-تو ..تو ...
با دلخوری خیره شد تو نگاهم ...تب ولرزم رفته بود ...الان فقط سکوت محض تو وجودم نشسته بود ..
-رضوانه ..؟حتی اگه دیروز تو خونه ی یوسف هم حرفهاتون رو نمیشنیدم ..بازهم حدس زده بودم ..توقع دیگه ای از اون نامرد نمیشد داشت ..
-پس پس چرا ..؟
-خواستم خودت به حرف بیایی ...خواستم بهم ثابت کنی که تنها محرم دلتم ..رضوانه ..تو انگار فراموش کردی که جنس رابطه ی من وتو فرق داره ...هرچند که این همه خودم رو کشتم وبازهم حرفی نزدی ...
خودم رو با بیچارگی بغل کردم وبازهم اشک ریختم ...
-میترسیدم که بعد از شنیدنش اذیت بشی ..که وقتی این عشق از تب وتاب افتاد تازه یادت بیاد چه اتفاقی برام افتاده وتحمل نکنی ...که زندگیمون برات اجباری بشه ..که دلت نیاد زنی رو لمس کنی
ازجا بلند شد وبا حرص گفت ..
-واقعا تمام این مدت طرز فکرت راجع به من این بود ..؟یعنی من همچین کسی هستم وخودم خبر ندارم ..؟رضوانه من پای همه چیز تو وایسادم ..
سرم رو تکون دادم ..
-نمیتونم همچین ظلمی رو درحقت کنم .تو باید با کسی که مثل من یه گذشته بد وتلخ نداشته باشه ازدواج کنی ..کسی که شایسته ات باشه وبعد ها به خاطر گذشته اش اذیت نشی ..
-چه جوری میتونی تا این حد مطمئن باشی؟ ..ازکجا معلوم اون کسی که به قول تو شایسته ی منه تو قلبم هم جایی داشته باشه ..؟
ترجیح میدم تو این شرایط با قلبم جلو برم نه با عقلم ...درضمن فکر نکن خیلی روشنفکر یا متجددم ...نه اتفاقا تمام شب رو بیدار موندم وفکر کردم وآخرسر به این نتیجه رسیدم که از درد این عذاب به خودت پناه بیارم ...
تا کنارم باشی حداقل تحملش اسونتره ..این جوری به هیچ کدوممون ظلم نمیشه ..
چشمهام رو با پشت دست پاک کردم
-داری بهم ترحم میکنی ..؟
-بسه رضوانه ..اینقدر من رو ازخودم زده نکن ..مگه چی از من دیدی که همچین طرز فکری راجع به من داری ؟
با تردید لب زدم ..
-اگه ..اگه ..چند سال دیگه به خاطر همین مسئله
-من وقت وانرژیم رو برای اتفاقی که قرار نیست درچند سال اینده بیفته هدر نمیدارم ...رضوانه این قدر سنگ سرراهمون ننداز ..چشمهات بهم میگه که تو دلت چه خبره ..
رو به روم وایساد وبه ارومی ادامه داد ...
-رضوانه فکر فرداها رو فردا باید کرد ..امروز رو حروم فردایی که ممکنه هیچ وقت نباشه نکن .. ..
نگاهش توی اطاق چرخید ورسید به کت بهاره اش که از دستگیره ی کمدم اویزون بود ...
دیشب که دوباره چادرت پیشم موند انگار زمان برام به عقب برگشت ..همون حس وحال اوایل برام تازه شد ..همون رویاها ..میدونم که تو هم دیروز خواب نداشتی ..تمومش کن رضوانه ..دست از نه گفتن بردار ...
لبخند محوی روی لبم نشست ..رویای بودن با سجاد بی نظیر بود وسستم میکرد ..سست تو اراده واندیشه ...
سجاد راست میگفت ..من هم دیشب نتونسته بودم لحظه ای پلک روی هم بذارم ..از هجوم سیل اسای خاطرات ورویاها
-این لبخند رو به معنی جواب مثبت به درخواست ازدواجم بدونم ..
پلک زدم ولبخندم وسعت گرفت ..شاید حق با سجاد بود ..من نمیتونستم به خاطر ترس از فرداها ...زندگی زیبایی رو که ممکن بود درکنار سجاد تجربه کنم بهم بزنم ...
-رضوانه ..؟میخوای حسرت بله گفتنت رو به دلم بذاری ...؟
بازهم حرفی نزدم وتنها نگاش کردم که چشمهای سجاد حرف نگاهم رو بهتر از هرکسی می فهمید ...
-نمیخوای بگی ..نه ..؟
نفس خسته ای کشید
-باشه بازهم منتظرت میمونم ..
به خودم اومدم وعزمم رو جزم کردم ...با خودم که رودربایستی نداشتم ..من دیگه از پس این دل بی قرار بی نمیومدم ..
-نه دیگه لازم نیست صبرکنی..جواب من همونیه که میخوای ..
خم شد به سمتم وگوشه ی چادرم رو لمس کرد ..که ناخواسته گفتم ..
-میدونم برات کمم ..میدونم که میتونی بهتر از من رو داشته باشی ..ولی من تمام سعیم رو کردم ..
نگاه مهربون سجاد ..آبی شد ..شاید هم سبز .رنگین کمان رنگ شد نگاه مردم ..
حالا که هردو بله داده بودیم ..نگاه هامون درد ودل میکرد با هم ..
چقدر دل تنگ رنگ نگاهش شده بودم ..کاش سال های بعدی ..وقتی عشقمون ملایم شدوجاش رو به عادت داد ..به یاد میاورد که من چقدر زجر کشیدم برای بریدن این حلقه ی وصل... کاش فراموش نکنه این رنگ سبز وآبی در نگاهش رو ...
-سجاد ..؟
-جان دل سجاد ..؟
شیرین تر از شهد وعسل بود این جان شیرین ..
-مادرت ..؟
-لازم نیست کسی چیزی بدونه ..این یه راز بین من وتو ..
-ولی این جوری ..؟
-رضوانه فقط سکوت کن ..همین .
-اگه یه روزی مادرت فهمید ..اگه ازم دل چرکین شد ونگاهش عوض شد چی ..؟باید بهش بگیم سجاد ..این حق مادرته ..
-نه ...این یکی از رازهای زندگیمونه که تا ابد تو سینه امون میمونه ...
-خجالت میکشی بهش بگی ..؟یا فکر میکنی شخصیتم پیش مادرت خراب میشه ..؟
-هیچ کدوم ..ولی لزومی هم برای گفتنش نمیبینم ..
خاموش شدم ودیگه حرفی نزدم ..ولی این سکوت تنها یه عقب نشینی موقت بود ..من باید به مادر سجاد حقیقت رو میگفتم ..
نفس گرفتم
-بریم رضوانه ..اونایی که بیرون نشستن خیلی وقته منتظرمون هستن ..
ازجا بلند شدم ودوشادوشش ایستادم ..نگاه رنگین کمان سجاد تو چشمهام قفل شد ...
-ممنون که هستی ..که پیشمی ..که قبول کردی خانم خونه ام بشی ..
چشمهام حالا دیگه از تب عشق میسوخت وبدنم گر میگرفت از این همه علاقه ...
تمام لحظاتی که کنار مامان وسادات خانم نشستم ولبخند سجاد رو لمس کردم ..فکرم مشغول بود ..مشغول اینکه مبادا باد به گوش سادات خانم برسونه ومن دیگه رویی برای نگاه کردم تو چشمهاش نداشته باشم ..
آیدا ویوسف که با تلفن سجاد سررسیدن ..فکرهای تلخ رو کنار زدم وبا سستی به اغوش گرم آیدا پناه بردم ..با اینکه هنوز بدنم داغ بود وچشمهام خسته ولی معجزه ی عشق دوباره سرپام کرده بود ...
امشب انگار ...شب آروزها بود ..لیله الرغائب ..خدا دونه به دونه غم هام رو گرفته وبا شادی پرمیکرد ..راستش بودن سجاد مثل آب روی آتیش دلم ..دردها رو شست وبرد ...
مادر سجاد صیغه ی محرمتی برامون خوند وسجاد رینگ ساده رو به دستم کرد وانگشتش رو روی حلقه کشید ...
-میدونم که ساده است ..که درمقابل حلقه ی قبلیت ...
دست گذاشتم رو دستش وغرق درنگاهش زمزمه کردم ..
-حلقه ی پرنگین خوشبختم نمیکنه هلهله ودست وجیغ بقیه هم عاقبت بخیرم نمیکنه ..تو قول بده به جای حلقه ی سنگین ومجلس انچنانی مردونه رو قولت بمونی وخوشبختم کنی ..فقط همین ..
نگاه سجاد خیس شد وچشمهای من بارید ..نور فلاش دوربین باعث شد هردو چشم ازهم بگیریم ..آیدا با شیطنت صفحه ی دوربینش رو به سمتمون چرخوند .
-شکار لحظه ها به همین میگن... ببین عجب عکسی شد رضوانه ..
لبخند نشست رو لبم واقعا که عکس قشنگی شده بود ..دستهای حلقه شده امون ..با همون حلقه ی وصل وچشمهای براق ونگاه خیس .بهترین عکس اون شب شد

کت بهاره ی سجاد رو دوباره بوئیدم ..بوی یار میداد ودلدادگی .هنوز چند ساعت هم از دیدنش نگذشته بود که دلم دوباره هواش رو کرده بود ..شده بودم مثل پرنده ی پربسته ..
به ارومی از خودم جداش کردم وتوی ساکت گذاشتم ..چادر حریرم رو به سرکشیدم وتو ائینه به خودم نگاه کردم ..
دختر چشم شیشه ای گذشته به چه دختر سر زنده ای تبدیل شده بود با این نگاه پراز حس که برق خواستن ازش تراوش میکرد ..
چشمهام روی ساکت دستی کوچیک وایساد ودوباره دلم کز کرد کنج قفس سینه ام ..
میترسیدم از عاقبت کارم ..ازنتیجه این راستگویی که نمیدونستم چه ارمغانی برام داره ..ولی دلم رضا نبود به مادر سجاد واقعیت رو نگم ..مادری که سادات بود واز تبار ائمه ی اطهار ...
میدونستم که دل دریایی داره که همیشه پشت وپناه سجاد بوده وهیچ وقت پشتش رو خالی نکرده ولی نمیدونستم با دونستن خبر دختر نبودنم چه برخوردی نشون میده ...
ساک رو برداشتم وبا قدم های نچندان محکم از اطاق بیرون اومدم ..
مامان از درگاهی در اشپزخونه سرک کشید ..
-کجا میری رضوانه ..
-یه سر میرم خونه ی سادات خانم ومیام ..
-اون ساک چیه دستت ..؟
-کت سجاده که دستم مونده بود ..دیروز یادش رفت با خودش ببره ..
-باشه برو به سلامت .دست خالی نری ها ..
-نه حواسم هست ..
***
سادات خانم سینی چایی و روی تخت کنار بید مجنون گذاشت و تپش های قلب من سر به فلک
دستهای سر شده ام رو تو هم گره زدم که با صدای سادات خانم سر بلند کردم ..
-چائیت سرد نشه رضوانه جان ...خیلی خوب کردی که اومدی ..ولی راضی به زحمتت نبودم این همه راه رو به خاطر کت سجاد بیایی ..صبر میکردی به خودش میدادی ...
لیوان رو تو دستهای یخ زده ام گرفتم
-راستش سادات خانم ..اوردن کت بهانه بود میخواستم ..؟
نفس گرفتم ..
-میخواستم ..؟
صدای ملایم سادات خانم باعث شد اب گلوم رو به زور قورت بدم ..
-آروم عزیز دلم ...چرا اینقدر نگرانی ؟چائیت رو بخور بعدش من گوشم باهاته ..
لیوان چایی رو بالا اوردم ..وجرعه ای نوشیدم ...کمی که انرژی گرفتم لیوان وروی سینی گذاشتم ..
-سادات خانم ..؟یادتونه راجع به پسردائیم بهتون گفتم ...؟یادتونه گفتم چقدر آدم بدیه ..؟
سادات خانم اهی کشید وسری تکون داد
-یادمه رضوانه جان یادمه ...مگه میشه اون روزهایی که سجاد من خون دل میخورد رو فراموش کنم ..؟
-میدونید ..من مجبور به اینکار شدم ..قلب بابام مریض بود وحاضر نبود قبل از سروسامون دادن به زندگی من زیر تیغ جراحی بره ..قبول کردم زندگی رو به اتیش بکشم ولی بابام زنده بمونه ..
سربلند کردم ونالیدم ..
-شما درکم میکنید نه ..؟من چاره ی دیگه ای نداشتم ..درسته که بابام لجبازی کرد وروحساب اعتمادش به فاضل سجاد رو رد کرد ولی هرچی که بود بابام بود ..
-میدونم رضوانه جان ..خدا بهت صبر بده
قطره اشک کنار چشمم رو پاک کردم وادامه دادم ..
-نامزدپسردائیم که شدم ..محرمش که شدم ..
اشک از چشمهام ریخت ..هنوز هم یاد اوری اون خاطرات برام سخت تر از مردن بود ...
-سادات خانم من نتونستم جلوش وایسم .. هرچند که از اول قصد ونیتش همین بود ..خراب کردن زندگی من وبابام ..به خواسته ی دلش که رسید ..
هق هق کردم وادامه دادم ...
-دو روز بعد وقتی که من هنوز کمر راست نکرده بودم گفت که میخواد صیغه رو فسخ کنه ..میدونید من چه حالی شدم ..؟همه چیزم رو باخته بودم وحالا دستم خالی بود ...
به بابام گفت سادات خانم ...بابای بیچاره ام رو دق مرگ کرد ..جلوی چشمهای من نفس بابام رو برید وبعدم فراری شد ..بابام سکته کرد ومن هیچ کاری براش نکردم ..
دستهای سادات خانم رو تو دستم گرفتم وهمون جور اشک ریزان گفتم ..
-تو این دو سه ماه خدا گواه خودم رو کشتم تا از سجاد فاصله بگیرم ..تا ازم دل بکنه وبره سراغ زندگیش ..مدام باهاش تندی کردم ..تلخی کردم ..ولی دیگه نتونستم ...دلم نذاشت... وقتی حرفهاش رو میشنیدم .وقتی میدیدم دردمون یکیه ازخودم بدم میومد ..
به همون خدایی که میپرسید میخواستم تا عمر دارم قید ازدواج رو بزنم واین راز وتو سینه ام نگه دارم ..ولی نشد سجاد فهمید ...حالا دیگه واقعا نمیتونم بهش جواب رد بدم ..
سادات خانم با چشمهای اشکی تنها گفت ..
-سجاد همه چی رو میدونه ..؟
لب گزیدم وبا گریه گفتم ..
-میدونه ..
-میدونه وبازهم ازت خواستگاری کرد ..؟
سرخم کردم ..
-خواستگاری کرد ..
رمـان چـادرت را مـی بـویـم(تموم شد) 4
پاسخ
 سپاس شده توسط mosaferkocholo
#34
قسمت آخر×!×

دستهام رو رها کرد واشک صورتم رو گرفت ...
-اگه سجاد قبولت داره .اگه اونقدر تورو میخواد که با وجود تمام عذابی که میکشه بازهم ازت خواستگاری کرده ..پس چه دلیلی داره سرراهتون سنگ بندازم ومانع ازدواجتون بشم ..؟
-شما..شما ..
-دختر گلم ..من ازت ممنونم که منو محرم دونستی وحرف دلت رو بهم زدی که اگه نمیگفتی سجاد هیچ وقت لب باز نمیکرد ..
اونقدر تو دار هست که این حرف رو پیش خودتون چال کنه ولی اینکه بهم احترام گذاشتی وصادق و روراست بودی کلی برام ارزش داره ..
جایگاهت پیش من کم که نشده هیچ صد برابر بیشتر شده ...ارزش ادمها به دلشونه ..من چیکاره ام که بخوام سر راه خیر وصلاح خدا وایسم ..
پیشونیم رو بوسید وادامه داد ..
-خوشبخت بشی رضوانه جان ...سجاد من رو هم خوشبخت کن که خوشبختی تو خوشبختی سجاد منه ...
زنگ حیاط نشون از اومدن سجاد داشت ..سجاد یالا گویان درحیاط رو بازکرد وصدا زد ..
-سادات خانم ..صاحبخونه ...بدو که پسرشاخ شمشادت با دست پراومده
لبخند رو لبم نشست ..اشکام رو پاک کردم وخیره شدم به درحیاط وقامت سجادم رو با حض تماشا کردم ..
فقط خدا میدونست چه ارامشی تو این لحظه ها ته دلم نشسته ...
اینکه واقعیت رو گفتم وبرخلاف تمام نگرانی هام سادات خانم برخوردی بدی باهام نداشت ..واین بار سنگین رو از رو دوشم برداشت ...
سادات خانم یا علی گویان بلند شد وبه سمت سجاد رفت وسجاد تازه سربلند کرد ومن رو کنار بید مجنون حیاط دید ..
-رضوانه ..؟تو اینجا چی کار میکنی ..؟
سادات خانم کیسه ها رو از دستش گرفت وهمون جور جواب داد
-برای دیدن من اومده بود ..بیا تو مادر تا برات میوه بیارم ..
سجاد همونجا کنار حوض دست وروش رو شست وکنارم نشست ..
-احوال خانم خودم ..
قند ته دلم اب شد از این لفظ زیبا ...لبخند خجلی زدم ..هنوز کمی دل نگران بودم که نکنه سجاد از کاری که کردم ناراضی باشه ..
-خوبم خسته نباشی ..
سجاد گردنش رو مالید وچشمهاش رو بست ..
-اخ گفتی اینقدر خسته ام که نگو ..با یوسف مغازه رو مرتب کردیم ..میخوام نصف مغازه رو اجاره بدم ..
با افسوس نفس گرفتم ..
-هنوز هم نمیخوای اون خسارت رو قبول کنی ..؟
سجاد فقط نگام کرد که ذوب شدم زیر بار این نگاه ..سر به زیر انداختم وزمزمه کردم ..
-باشه دیگه حرفی ازش نمیزنم .. اون جوری نگام نکن؟ ..
سادات خانم با یه ظرف میوه از راه رسید ..
-راستی رضوانه زحمت کشیده کتت رو اورده ..
سجاد یه سیب قرمز وخوشگل ازتو ظرف برداشت وبا رضایت گفت ..
-دستت درد نکنه سادات خانم ...
سیب رو به سمت من گرفت وملایم تر از همیشه گفت ...
-دست شما هم درد نکنه خانم ..
من گر گرفتم از خجالت وسادات خانم لبخند قشنگی زد ولخ لخ کنان با پادرد از رو تخت بلند شد ...
-شماها تا میوه اتون رو بخورید من برم به کارهام برسم ..
نیم خیز شدم ..
-بیام کمک سادات خانم ...
-نه دخترم ..کاری نیست ..
سادات خانم که تنهامون گذاشت سجاد کنارم نشست ودستم رو تو دست گرفت ..
-واقعا به خاطر کت من اومدی ..؟
سر به زیر انداختم ..سجاد حلقه ی دردستم رو بوسید وزمزمه کرد ..
-رضوانه ..؟
-حقیقت رو به مادرت گفتم ..دلم نمیخواست بعدها از دهن این واون بشنوه ودل چرکین بشه ..مخصوصا که فاضل نامرد.. فامیله ومعلوم نیست بعدا چه حرفهایی پشت سرم بزنه ...
سر بلند کردم وبا نگرانی ادامه دادم ..
-ببخشید ..درسته که گفتی بهتره مثل یه راز بینمون بمونه ولی من نمیتونستم ...وجدانم قبول نمیکرد ..
سجاد دست انداخت دور شونه ام ومنو به خودش فشرد وتو سکوت ل.بهای داغش پیشونیم رو مهر کرد ..
قلبم از هیجان مثل قلب گنجشک تند تند میزد ...
-کاری بدی کردم ..؟
لبهای سجاد که هنوز روی پیشونیم بود تکون خورد ونفس های داغش چشمهام رو خمار کرد ...خمار محبت ومستی وعاشقی ..
-نه خانمم ..کارت درست بود ..گفتن حقیقت شجاعت میخواست که تو داشتی ومن نداشتم ..
سر بلند کردم وانگشتم وروی ل.بهاش گذاشتم ..
-این جوری نگو ..تو به خاطر جایگاه من پیش مادرت میخواستی این قضیه رو مخفی کنی وگرنه شهامت تو بیشتر از منه ..
سجاد دستم روتو دست گرفت وتو چشمهام زل زد ..
-از فاضل خبر داری ...؟
لرزم گرفت بی هوا ...دست سجاد بیشتر به دور شونه ام پیچید ودستم رو فشرد ..
-هیچ کس خبری ازش نداره ..مثل اینکه جز سرمایه ی بابا پول کسای دیگه رو هم بالا کشیده وحالا فراریه ...
سجاد تکیه زد به تنه ی درخت وپای راستش رو جمع کرد ومنو کشید تو اغوشش
-میدونی رضوانه ..؟نمیدونم چرا یه سری ادمها به جای تلاش کردن وپول حلال به دست اوردن زندگیشون رو وقف دورزدن ادمها میکنن ..
اخر سر هم بعد از چند سال با کلی عذاب وجدان وبدبختی به پشت سرشون نگاه میکنن ومیبینن دستاشون خالیه
هوای نفس هاش رو توسینه کشیدم وگفتم ..
-فاضل فقط ظاهر یه ادم با خدا رو داشت ..بلایی که سرمن وبابا وتو آورد از انسانیت به دور بود ...
خیره شدم تو نگاهش ..
خداروشکر که تو هستی سجاد ..تو این مدت با اینکه عقلم میگفت فراموشت کنم ولی دلم به بودنت خوش بود ..یاد محبت هات که میوفتادم دلم گرم میشد
سجاد آه کشید ..
-روزهای سختی بود رضوانه ..دیگه نمیخوام به عقب برگردم ..
سجاد سکوت کرد ومن درآرامش آغوش خدائیش خیره شدم به موج موج شاخه های بید مجنون که تو دست باد تکون میخورد
چشمهام رو بستم ونفس گرفتم ..بوی بهشت میداد اغوش سجادم
سجاد که به سمتم خم شد چشم بازکردم ..همون جور که تو اغوشش بودم یه شاخه گل چید وبه سمتم گرفت ..
-میدونی که آدم ساده ای هستم ..محبت هام هم مثل خودم ساده ان ..بی شیله پیله
گل رو به سمتم گرفت
-با کلی محبت وعشق تقدیم به خانم خودم ...
گل محمدی رو گرفتم وبوئیدم ..عطر گلاب تو بینیم پیچید ..
-اگه محبت هات ساده است وخودت ساده ولی من پایبند همین سادگیتم ..عوض نشو سجاد ..همین جوری گرم وساده بمون که من حاضرم تا اخر دنیا همه ی مشکلات رو تحمل کنم به جز از دست دادن توی ساده ..
ل.بهای سجاد به لبخند باز شد .. محبت ناب در دلم جوشید ووجودم به غلیان افتاد وبی اختیار بو سه ای روی گونه اش گذاشتم
باد وزید وشاخه های بید مجنون رو لرزوند ..
-رضوانه ..
شاخه ی گل رو بوئیدم ومست ومدهوش زمزمه کردم ..
-هوم ..
-برای عروسی ..؟
پریدم وسط حرفش ..
-من عروسی نمیخوام ..
صورت سجاد جدی شد ...
-نمیخوای ..؟مگه میشه ..؟
با آسودگی لبخند زدم
-آره چرا نشه ...این همه آدم هرروز با هم ازدواج میکنن ..ساده وبی مراسم ..ما هم جزو اونها ..
اخم هاش درهم رفت ..
-به خاطر شرایط مالیم میگی ..؟اگه به خاطر اینه نگران نباش ..
شاخه ی گل رو روی زانوم گذاشتم وبند های دستش رو نوازش کردم ..چقدرتو رزوهای نچندان دور حسرت نوازش این دستها رو داشتم ..
-تا حالا چند بار ازت خواستم تا خسارت مغازه رو قبول کنی و تو همیشه رد کردی ...ولی من نمیتونم به این راحتی بی خیالش بشم ..میخوام به جای اون پول همپای راحت بشم ودرکنارت زندگی رو با هم بسازیم ..نمیخوام با خرج های بی خود بار روی دوشت بشم ..
-ولی این وظیفه ی منه ..
-نه نیست ..
-اگه بابات زنده بود ..
آه کشیدم وانگشتم وروی محاسن مرتبش کشیدم ..
-بابام تو لحظه های اخر وقتی ذات فاضل رو شناخت ازم خواست تا ببخشمش ....هرچند که دیر ولی میدونم اگه زنده بود با خواسته ام مخالفت نمیکرد ..
سرانگشتم رو بوسید ..
-نمیخوام برات کم بذارم ..تو شایسته ی بهترین هایی ..
-پس به جای تمام اینها خوشبختم کن ..نه با پول ومجلس عروسی انچنانی... دلم خوش باشه کفایت میکنه ...کنار تو که باشم کوه رو هم میتونم جا به جا کنم ...بذار با هم سرپا شیم ..دلم میخواد به جبران خسارت مغازه یه کاری برات انجام بدم ..
مچ دستم رو گرفت ودونه به دونه رو بند انگشتهام بو.سه زد ...
-خدا خیلی دوستم داشت که تو رو سرراهم گذاشت ...
با خنده گفتم ..
-شاید هم برعکس ...
دست سجاد به دورم محکمتر پیچید ومن تکیه زدم به اغوشش وخیره شدم به شاخه های رقصان ..به رقص باد ودرختان ..من خوشبخت بودم ..با این مرد خوشبخت ترین زن دنیا بودم ..
چه اهمیتی داشت که سجادم نمیتونست مراسم بگیره ..یا اونقدر تو مضیقه بود وغرور داشت که حاضر بود به تنهایی ویرون بشه ولی دردش و رو دوش کسی نذاره ..
مهم اینه که من به این مرد اعتماد دارم وبرای خوشبخت کردنش از زندگیم میگذرم ..من وعشق سجاد تو دنیا بس ..همینکه میدونم دیگه به جای دیدن رویاها واغوشش ..میتونم از محبت ساده وزندگی ارومش لذت ببرم برام کافیه ...
دیگه مهم نیست که فاضل فراریه ومن هیچ جوری دستم بهش نمیرسه ..یا نتونستم انتقام تمام زخم هایی که به قلب وزندگیم زده رو ازش بگیرم ..
همینکه میدونم یه اب خوش از گلوش پائین نمیره بسه ..و بی کس وتنها اواره وسرگردون این شهر واون شهر شده وجرات برگشتن نداره ..بسه ..
تو این لحظه هایی که خدا اینجا بود وباد تو لابه لای شاخه ها میپیچید وموج می داد به برگها وهوا تو سینه ام میپیچید .. دست از نفرین کردن فاضل کشیدم ..که نکنه دامن خوشبختیمون رو بگیره ...
هوا رو بوکشیدم وچشمهام رو بستم ...زندگی دوباره بهم لبخند میزد وخدا ..اینبار کنارم بود ..پیش من ونزدیک تر از رگ گردن ..
رمـان چـادرت را مـی بـویـم(تموم شد) 4
پاسخ
 سپاس شده توسط mosaferkocholo ، دختر شاعر ، یاسی@_@
#35
سلام .  رهاجون خیلی قشنگ بودمخصوصاقسمت اخرش.خداکنه همه ی عاشقا به همدیگه برسن وخوشبخت شن.مرسی ازاین داستانی که گذاشتی اخرداستانت اشک رو توی چشام مهمون کردالبته اشک شوقcong
پاسخ
 سپاس شده توسط Mไ∫∫ ∫MΘKξЯ
#36
(09-08-2014، 23:13)mosaferkocholo نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
سلام .  رهاجون خیلی قشنگ بودمخصوصاقسمت اخرش.خداکنه همه ی عاشقا به همدیگه برسن وخوشبخت شن.مرسی ازاین داستانی که گذاشتی اخرداستانت اشک رو توی چشام مهمون کردالبته اشک شوقcong
فک کنم اشتباه متوجه شدید! این رمان نوشته من نیستش!!!!
رمـان چـادرت را مـی بـویـم(تموم شد) 4
پاسخ
#37
نموم شد؟Undecided
فلشخور به خاطره ها پیوست! Big Grin
پاسخ
 سپاس شده توسط Mไ∫∫ ∫MΘKξЯ
#38
(22-08-2014، 23:08)دختر شاعر نوشته است: دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
 
نموم شد؟Undecided

بله!

تموم شدش!!!
رمـان چـادرت را مـی بـویـم(تموم شد) 4
پاسخ


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان *کدام چوب کبریت* طنز ، هیجانی ،کلکلی ، عاشقووووونه و ... خلاصه همه چی تموم
  رمـان *مــ ــن اربــاب تــوام!!!
Heart ♥•♥رمــــان به خـاطـر رهـــــــــا♥•♥(تموم شد)
  رمان دختر سر کش(تموم شد)
  رمان من یه پسرم (قسمت اخر تموم شد)
Heart رمـان پـشـت یـک دـیوار سـنـگـی(تموم شد)
  رمـان طلـآیه
  رمـان غرور تلـخ
  رمان هیشکی مثل تـــــ♥ـــو نبود(تموم شد)
Heart رمان آن نیمه دیگر(تموم شد)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان