03-07-2014، 15:54
قسمت 9
******************مینا(پژوا)************** ***********
چشامو به زور باز کردم.توی ماشین آرش بودم. خودش توی ماشین نبود.از توی آینه دیدم داره با یه نفر بحث میکنه.بحث که نه فریاد میکشیدن.به زور در ماشینو باز کردم.تمام انرژیم رفته بود کمرم درد داشت ولی کمتر شده بود.به زور پامو روی زمین گذاشتم. ایستادم.صدا زدم-آرش...
نشنید،اصلا حواسش به من نبود.بلندتر صداش کردم-آرـــش...
نه این پسره کلاتعطیل شده. فقط داره دعوا میکنه.تمام انرژیم رو جمع کردم گفتم-آرـــــــــــــــــــــــ ـش
باحیرت نگاهم کرد،پسره ای که کنار آرش بود به سمتم اومد.خیلی بی تعارف زیر بغلم رو گرفت و وادارم کرد به سمت اون یکی ماشین برم.آرشاومد کنارم وایستاد و گفت-شرمنده پژوا،همراه پژمان برو.شاید منو دیگه نبینی ،پس ببخشید اگه اذیتت کردم.
هنگ کرده بودم.این دیونه چی میگفت.من فقط آرش رو میشناختم.حالا با این گودزیلا کجا برم.زدم به اون در شو گفتم-کجا میری؟من کسی رو نمی شناسم.
اصلا دیگه نگاهمم نکرد،راه افتاد سمت ماشینش.منم ول کن نبودم نمیذاشتم بره.
-آهی عمو.....وایستا....بابا منو تنها نذار....من کسی رو نمیشناسم....
راه افتادم همراهش برم که این پسره ی خل منو انداخت رو شونه اش.مثل گونی.دیگه جیغ میزدم-آرــــــــــــش.غلط کردم.نرو.من میترســــــــــــم.
انداختم رو صندلی و خم شد کمربندم رو بست،رفت از اون ور سوار شد.ولی من نگاهم به آرش بود که رفت.درسته بهش اعتماد نداشتم اما فقط اونو میشناختم.یه جوری که اگه نبود انگار من دیگه کسی نبودم.ترسیده بودم این یارو کی بود؟یهو یاد حرف آرش افتادم با پژمان برو؟این پژمانه؟برگشتم سمتش-تو پژمانی؟
پوزخندی زد و گفت-صبح به خیر
بعد استارت زد راه افتاد.توی سکوت رفت توی جاده.احتمالا شمال بود آخه همه جا سبز بود.جاده ی قشنگی بود.همین طور که جاده رو نگاه میکردم چشمام بسته شد و خوابم برد.
-هیـــــــــــــــی پاشو پژوا قطار رفت.
سریع سر جام نشستم.قطار چیه؟قطار کجا رفت؟داشتم گیج اطراف رو نگاه می کردم که صدای پژمان منو از گیجی آورد بیرون.
-پاشو دختر.میتونی راه بری یا خودم بیارمت؟
گیج گفتم کجا؟
پژمان-روسیه!
من-چــــــــــــــی؟من نمیاد دیوانه...
پژمان- میای خوبم میای.
مثل چی بازومو گرفت بلندم کرد.کاری نمیتونستم بکنم.چکار کنم بگم نمی خوام با برادرم برم؟تسلیم شدم...
*2ماه بعد*
گوشه ی اتاق خودموجمع میکنم.دقیقا دو ماه پیش بود که پژمان منو آورد اینجا.گفت باید بشم مثل اونا.یه قاتل یه آدمکش حرفه ای.قبول نکردم.گفتم رمزا رو هم نمیدم،اما نشد.شکنجه ام دادن.روی پوستم رو سوزوندن.هیچی نگفتم.فقط دارم فکر میکنم چرا پژمان منو نمی بره؟آخه چرا؟
*********************پژمان******************* ********
پژمان محکنم دستش رو روی میز زد و گفت-چرا سوزوندینش؟قرارمون این بود فقط زندانیش کنیم
مرد ناشناسی که پشت میز نشسته بود و صورتش توی سیاهی گم بود،دود سیگارشو بیرون داد وآروم گفت-یاعضو ما میشه یا مجبورش میکنیم.
پژمان عصبی دستی بین موهاش کشید و گفت-آخه چجوری؟اون میمیره.دوام نمیاره.
مرد ناشناس-اون جون سخت تر از این حرفاست.من میدونم.
*********************پژوا********************* *******
خواب بودم که یه سطل آب روم خالی شد.عادت کرده بودم.کار هر روزشون بود.زیر بازوم رو گرفتن و به زور توی راه رو کشوندن.پاهام به خاطر شک الکتریکی دیروز حس نداشتن.فقط روی زمین کشیده میشدن.
در اتاقی رو باز کردن و پرتم کردن توش.احترام نظامی گذاشتن و رفتن.سرم رو به آرومی بالا آوردم و توی روشنایی کم اتاق مرد بلند قدی که روی صندلی نشسته بود رو تشخیص دادم.
مرد ناشناس-کار میکنی یا نه؟
بازم این سوال مسخره.باصدایی که شبیه ناله بود گفتم-نه!
مرد ناشناس-بیارینش تو.
نگاهی به در انداختم.پسری زخمی رو آوردن توی اتاق .مرد ناشناس اسلحه رو طرفش گرفت.پسره برگشت و منو نگاه کرد.
وای نه خدای من!نه!نمیزارم بمیره....
******************مینا(پژوا)************** ***********
چشامو به زور باز کردم.توی ماشین آرش بودم. خودش توی ماشین نبود.از توی آینه دیدم داره با یه نفر بحث میکنه.بحث که نه فریاد میکشیدن.به زور در ماشینو باز کردم.تمام انرژیم رفته بود کمرم درد داشت ولی کمتر شده بود.به زور پامو روی زمین گذاشتم. ایستادم.صدا زدم-آرش...
نشنید،اصلا حواسش به من نبود.بلندتر صداش کردم-آرـــش...
نه این پسره کلاتعطیل شده. فقط داره دعوا میکنه.تمام انرژیم رو جمع کردم گفتم-آرـــــــــــــــــــــــ ـش
باحیرت نگاهم کرد،پسره ای که کنار آرش بود به سمتم اومد.خیلی بی تعارف زیر بغلم رو گرفت و وادارم کرد به سمت اون یکی ماشین برم.آرشاومد کنارم وایستاد و گفت-شرمنده پژوا،همراه پژمان برو.شاید منو دیگه نبینی ،پس ببخشید اگه اذیتت کردم.
هنگ کرده بودم.این دیونه چی میگفت.من فقط آرش رو میشناختم.حالا با این گودزیلا کجا برم.زدم به اون در شو گفتم-کجا میری؟من کسی رو نمی شناسم.
اصلا دیگه نگاهمم نکرد،راه افتاد سمت ماشینش.منم ول کن نبودم نمیذاشتم بره.
-آهی عمو.....وایستا....بابا منو تنها نذار....من کسی رو نمیشناسم....
راه افتادم همراهش برم که این پسره ی خل منو انداخت رو شونه اش.مثل گونی.دیگه جیغ میزدم-آرــــــــــــش.غلط کردم.نرو.من میترســــــــــــم.
انداختم رو صندلی و خم شد کمربندم رو بست،رفت از اون ور سوار شد.ولی من نگاهم به آرش بود که رفت.درسته بهش اعتماد نداشتم اما فقط اونو میشناختم.یه جوری که اگه نبود انگار من دیگه کسی نبودم.ترسیده بودم این یارو کی بود؟یهو یاد حرف آرش افتادم با پژمان برو؟این پژمانه؟برگشتم سمتش-تو پژمانی؟
پوزخندی زد و گفت-صبح به خیر
بعد استارت زد راه افتاد.توی سکوت رفت توی جاده.احتمالا شمال بود آخه همه جا سبز بود.جاده ی قشنگی بود.همین طور که جاده رو نگاه میکردم چشمام بسته شد و خوابم برد.
-هیـــــــــــــــی پاشو پژوا قطار رفت.
سریع سر جام نشستم.قطار چیه؟قطار کجا رفت؟داشتم گیج اطراف رو نگاه می کردم که صدای پژمان منو از گیجی آورد بیرون.
-پاشو دختر.میتونی راه بری یا خودم بیارمت؟
گیج گفتم کجا؟
پژمان-روسیه!
من-چــــــــــــــی؟من نمیاد دیوانه...
پژمان- میای خوبم میای.
مثل چی بازومو گرفت بلندم کرد.کاری نمیتونستم بکنم.چکار کنم بگم نمی خوام با برادرم برم؟تسلیم شدم...
*2ماه بعد*
گوشه ی اتاق خودموجمع میکنم.دقیقا دو ماه پیش بود که پژمان منو آورد اینجا.گفت باید بشم مثل اونا.یه قاتل یه آدمکش حرفه ای.قبول نکردم.گفتم رمزا رو هم نمیدم،اما نشد.شکنجه ام دادن.روی پوستم رو سوزوندن.هیچی نگفتم.فقط دارم فکر میکنم چرا پژمان منو نمی بره؟آخه چرا؟
*********************پژمان******************* ********
پژمان محکنم دستش رو روی میز زد و گفت-چرا سوزوندینش؟قرارمون این بود فقط زندانیش کنیم
مرد ناشناسی که پشت میز نشسته بود و صورتش توی سیاهی گم بود،دود سیگارشو بیرون داد وآروم گفت-یاعضو ما میشه یا مجبورش میکنیم.
پژمان عصبی دستی بین موهاش کشید و گفت-آخه چجوری؟اون میمیره.دوام نمیاره.
مرد ناشناس-اون جون سخت تر از این حرفاست.من میدونم.
*********************پژوا********************* *******
خواب بودم که یه سطل آب روم خالی شد.عادت کرده بودم.کار هر روزشون بود.زیر بازوم رو گرفتن و به زور توی راه رو کشوندن.پاهام به خاطر شک الکتریکی دیروز حس نداشتن.فقط روی زمین کشیده میشدن.
در اتاقی رو باز کردن و پرتم کردن توش.احترام نظامی گذاشتن و رفتن.سرم رو به آرومی بالا آوردم و توی روشنایی کم اتاق مرد بلند قدی که روی صندلی نشسته بود رو تشخیص دادم.
مرد ناشناس-کار میکنی یا نه؟
بازم این سوال مسخره.باصدایی که شبیه ناله بود گفتم-نه!
مرد ناشناس-بیارینش تو.
نگاهی به در انداختم.پسری زخمی رو آوردن توی اتاق .مرد ناشناس اسلحه رو طرفش گرفت.پسره برگشت و منو نگاه کرد.
وای نه خدای من!نه!نمیزارم بمیره....

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



