06-07-2014، 8:05
قسمت 15
هل کردم.خاک توسرم که بعد از کلی آموزش از برادر حساب میبرم.سریع به خودم مسلط شدمو.از کنارش رد شدمو محکم شونه ام رو به شونش زدم.به وضوح جا خورد.به درک.
بدو از درخارج شدم.بیمارستان زیر یه خرابه توی بیابونای تهران بود.کی شک میکرد یه همچین بیمارستان مجهزی زیر یه خروار خاک باشه؟با آسانSور اومدم.بالا.سوز به تنم میخورد و موهام سیخ شده بود.داشتم از خرابه بیرون میومدم که پژمان مچم رو گرفت محکم به ستون خرابه پرتم کرد.ساق دستشو زیر گلوم گذاشتو اسلحه رو روی سرم.از بین دندونای کلید شده اش غرید-یه بار دیگه حرفمو نشنیده بگیری از دستورم سرپیچی کنی،توی روم وایستی یه گلوله توی اون مغزت خالی میکنم که پرواژکنی.
عصبانی شدم .بیخیال کوفتگی و شکتگی.محکم دستشو پیچوندم که برگشت وپشت به من قرار گرفت بهش نزدیک شدمو گفتم-تو هیچ غلطی نمیکنی.فقط زر زیادی میزنی.این ماموریت منه خودمم تمومش میکنم.فهمیدی پژمان.
یهو از جا کنده شدمو با کمر خوردم زمین کمرم نصف شد نفسم بند اومد.برعکس دیدم پژمان خیلی خونسرد اسلحه اش رو زیر کتش گذاشت و به طرف من که از درد داشتم به خودم میپیچیدم خم شدو گفت-پژوا تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی.خوب گوشاتو باز کن..
درد و بیخیال شدمو پاهامو درو گردنش و انداختمش زمین.روی سینش نشستمو اسلحه ام رو در اوردمو گذاشتم رو گردننش-بله داداشی گوشام حالا بازه بازه میفرمودین!
صورتش از عصبانیت کبود شد.
پژمان-اون اسلحه رو بردار.
من-نه داداشی به این میگن اهروم فشار.نمیتونم.
پژمان-پژوا کاری نکن ،مجبور بشم کاری کنم که پشیمون شی.
من-وای...وای ترسیدم.
از روی سینش پاشدم.و اسلحه ام رو جا دادم.پژمان هنوز مات بود بیچاره مونده بود،با48 کیلو وزن چطور92کیلو رو زمین زدم.تا دید زل زدم بهش دوباره اخماشو لشید تو همو. خواست بلند شه که قفه سینش درد گرفت . دوباره دراز کشید.
دلم به حالش سوخت.رفتم بالا سرش و دستمو دراز کردم.با تردید دستمو گرفتو و بلند شد.بلند شدنش همانا و محکم کوبیدن من به دیوار همانا.دستامو گرفته بود.اومد کنار گوشم و زمزمه وار گفت-قانون اول cvu،بازیگر خوبی باش.
صدای یه مردی اومد که گفت-خجالت بکشین.جای عشق بازی جای دیگه ست.
برگشتم با خشم پژمانو نگاه کردم.پژمان خنده اش گرفته بود.
پژمان با شیطنت توی چشمام نگاه کرد و گفت-به...به چقدر ما عاشقانه همو میزدیم که این یارو به اشتباه افتاده.
من-احمق خیر سرت برادرمی.الآن باید غیرتی بشی بزنی یارو رو داغون کنی.
پژمان-آخه برای چی غیرتی بشم.دعوای خواهر برادی بود.اگه زنو شوهری بود حتما این کارو میکردم.
هولش دادم عقبو گفتم-ماشین کو؟
پژمان-اگه منظورت عروسک منه اون طرف.
یه نگاه به کوپه ی قرمزش انداختم.برادر ماهم مشکل داره.این کجاش عروسکه.بیشتر شبیه ماشین فضایی هاست.
یهو یه صحنه یادم افتاد.توی یه کوچه که یه ماشین قرمز میاد و من قایم میشم.یه دست روی شونم اومد،که باعث شد مثل جن زده ها بپرم.پژمان بود.
پژمان-چیزی شده؟
من-نه فقط یه صحنه یادم اومد که... .هیچی بیخیال.
پژمان عصبی نگاهم کرد و گفت -چی بود؟
من-هیچی توی یه کوچه که یه ماشین قرمز میاد ومن از دستش در میرم.
چهره ی پژمان نگران شد-چیز دیگه ای یادت نیومد؟
من-نه فقط همین.
پژمان -باشه بریم.
هل کردم.خاک توسرم که بعد از کلی آموزش از برادر حساب میبرم.سریع به خودم مسلط شدمو.از کنارش رد شدمو محکم شونه ام رو به شونش زدم.به وضوح جا خورد.به درک.
بدو از درخارج شدم.بیمارستان زیر یه خرابه توی بیابونای تهران بود.کی شک میکرد یه همچین بیمارستان مجهزی زیر یه خروار خاک باشه؟با آسانSور اومدم.بالا.سوز به تنم میخورد و موهام سیخ شده بود.داشتم از خرابه بیرون میومدم که پژمان مچم رو گرفت محکم به ستون خرابه پرتم کرد.ساق دستشو زیر گلوم گذاشتو اسلحه رو روی سرم.از بین دندونای کلید شده اش غرید-یه بار دیگه حرفمو نشنیده بگیری از دستورم سرپیچی کنی،توی روم وایستی یه گلوله توی اون مغزت خالی میکنم که پرواژکنی.
عصبانی شدم .بیخیال کوفتگی و شکتگی.محکم دستشو پیچوندم که برگشت وپشت به من قرار گرفت بهش نزدیک شدمو گفتم-تو هیچ غلطی نمیکنی.فقط زر زیادی میزنی.این ماموریت منه خودمم تمومش میکنم.فهمیدی پژمان.
یهو از جا کنده شدمو با کمر خوردم زمین کمرم نصف شد نفسم بند اومد.برعکس دیدم پژمان خیلی خونسرد اسلحه اش رو زیر کتش گذاشت و به طرف من که از درد داشتم به خودم میپیچیدم خم شدو گفت-پژوا تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی.خوب گوشاتو باز کن..
درد و بیخیال شدمو پاهامو درو گردنش و انداختمش زمین.روی سینش نشستمو اسلحه ام رو در اوردمو گذاشتم رو گردننش-بله داداشی گوشام حالا بازه بازه میفرمودین!
صورتش از عصبانیت کبود شد.
پژمان-اون اسلحه رو بردار.
من-نه داداشی به این میگن اهروم فشار.نمیتونم.
پژمان-پژوا کاری نکن ،مجبور بشم کاری کنم که پشیمون شی.
من-وای...وای ترسیدم.
از روی سینش پاشدم.و اسلحه ام رو جا دادم.پژمان هنوز مات بود بیچاره مونده بود،با48 کیلو وزن چطور92کیلو رو زمین زدم.تا دید زل زدم بهش دوباره اخماشو لشید تو همو. خواست بلند شه که قفه سینش درد گرفت . دوباره دراز کشید.
دلم به حالش سوخت.رفتم بالا سرش و دستمو دراز کردم.با تردید دستمو گرفتو و بلند شد.بلند شدنش همانا و محکم کوبیدن من به دیوار همانا.دستامو گرفته بود.اومد کنار گوشم و زمزمه وار گفت-قانون اول cvu،بازیگر خوبی باش.
صدای یه مردی اومد که گفت-خجالت بکشین.جای عشق بازی جای دیگه ست.
برگشتم با خشم پژمانو نگاه کردم.پژمان خنده اش گرفته بود.
پژمان با شیطنت توی چشمام نگاه کرد و گفت-به...به چقدر ما عاشقانه همو میزدیم که این یارو به اشتباه افتاده.
من-احمق خیر سرت برادرمی.الآن باید غیرتی بشی بزنی یارو رو داغون کنی.
پژمان-آخه برای چی غیرتی بشم.دعوای خواهر برادی بود.اگه زنو شوهری بود حتما این کارو میکردم.
هولش دادم عقبو گفتم-ماشین کو؟
پژمان-اگه منظورت عروسک منه اون طرف.
یه نگاه به کوپه ی قرمزش انداختم.برادر ماهم مشکل داره.این کجاش عروسکه.بیشتر شبیه ماشین فضایی هاست.
یهو یه صحنه یادم افتاد.توی یه کوچه که یه ماشین قرمز میاد و من قایم میشم.یه دست روی شونم اومد،که باعث شد مثل جن زده ها بپرم.پژمان بود.
پژمان-چیزی شده؟
من-نه فقط یه صحنه یادم اومد که... .هیچی بیخیال.
پژمان عصبی نگاهم کرد و گفت -چی بود؟
من-هیچی توی یه کوچه که یه ماشین قرمز میاد ومن از دستش در میرم.
چهره ی پژمان نگران شد-چیز دیگه ای یادت نیومد؟
من-نه فقط همین.
پژمان -باشه بریم.

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



