13-07-2014، 11:23
قسمت 24
داشتم خواب خوب میدیدم که یهو پرت شدم پایین و کل بدنم درد گرفت.چشمامو باز کردم.اه...از تخت افتاده بودم پایین.پژمکان هم بیخیال دنیا خوابیده بود.لجم گرفت.اون بالا راحت خوابیده من اینجا دارم با زمین دست وپنجه نرم میکنم.خواب از سرم پرید.داشتم فکر میکردم چه بلایی سرش بیارم.لبخند شیطانی زدم وآروم از اتاق رفتم بیرون.
رفتم سر یخچال ماشا... چه پره.لبخندم عمیق تر شد،ولی یهوشکمم تیر کشید.اه گشنمه....یه ذره کالباس برداشتم بانون خوردمو رفتم برای اجرای نقشه.رفتم توی اتاق.آروم کشو رو باز کردم و سرک کشیدم.آخ جون.لوازم آرایشی.خودم که آرایش نمیکنم.فکر کنم مال دوست دخترای قبلیشه.یه پنکیک برداشتم و یه سایه چشم.خنده ام گرفته بود.قیافه ی پژمان دیدنی میشه.
آرم اومدم توی حال .لوازم آرایشی نو بودن.فکر کنم کلک جدید گرفته بود.دست به کار شدم.صورتمو سفید کردم.زیر چشمامم سیاه کردم .توی گریم مهارت داشتم.تو آینه نگاه کردم.به به چه طبیعی.بعد رفتم سمت یخچال،رب گجه رو در آوردم.یه ذره با آب قاتیش کردم ولی هنوز غلظتش رو داشتو.موهامو باز کردم رب رو توی موهام زدم.ایش خودم چندشم شد،ولی پژمان باید ادب شه دیگه پرو بازی در نیاره.
آماده ی اجرای نقشه یه لیوان برداشتم.آماده بودم.1.....2......3.....جیغ زدم و همزمان لیوان رو شکستم بعدشاز طرف ربی سرم روی زمین خوابیدم.خوب میدونستم خواب پژمان سبکه.صدای در اتاق و شنیدم بعدشم صدای پژمان که هی میگفت-مینا؟مینا؟چی شده.خنده ام رو جمع کردم. پژمان اومد توی آشپزخونه.از صدای قدماش معلوم بود هل شده.به پشت برم گردوند.هل شده بود.هی پشت سرهم میگفت-مینا...مینا....
به زور خودمو نگه داشتم که نخندم.بلندم کرد از رو زمین و به سمت اتاق رفت که یهو از خنده ترکیدم.چشمامو باز کردم.پژمانو نگاه کردم.وایـــــی داره گریه میکنه.متعجبم بود زل زده بود به من.من هنوز هنگ بودم چرا گریه میکرد؟
پژمان گفت-بیشعور این چه طرز شوخیه.نزدیک بود سکته کنم.
من-خوب شوخی،شوخیه یه کم جنبه داشته باش!
پژمان-ا...که شوخی شوخیه؟الآن نشونت میدم.رفت سمت بالکن.یعنی میخواست بکشم؟
شروع کردم به جیغ زدن،پژمان هم میخندید.داشتم سکته میکردم.لب باکن ایستاد و رو دستاش منو بین زمین و آسمون نگه داشت.پایین یه استخر بود.وای میخواست پرتم کنه.
من-پژمان تو رو خدا.پرتم نکنی!
پژمان-عزیزم شوخی شوخیه.
من-غلط کردم.اصلا جبران میکنم.
پژمان حالت متفکری گرفت وگفت-باشه منوببوس ولت کنم.
پسره یه کاره.یه نگه به پایین انداختم.فکرکنم هیچیم نشه.یهو خودمو پرت کردم پایین.چند ثانیه رفتم زیر آب و اومدم بالا.یه نفس کشیدموبه طرفش داد زدم -سود جو!
پژمان یه لبخندی زد و گفت-خیلی لجبازی.
داشتم خواب خوب میدیدم که یهو پرت شدم پایین و کل بدنم درد گرفت.چشمامو باز کردم.اه...از تخت افتاده بودم پایین.پژمکان هم بیخیال دنیا خوابیده بود.لجم گرفت.اون بالا راحت خوابیده من اینجا دارم با زمین دست وپنجه نرم میکنم.خواب از سرم پرید.داشتم فکر میکردم چه بلایی سرش بیارم.لبخند شیطانی زدم وآروم از اتاق رفتم بیرون.
رفتم سر یخچال ماشا... چه پره.لبخندم عمیق تر شد،ولی یهوشکمم تیر کشید.اه گشنمه....یه ذره کالباس برداشتم بانون خوردمو رفتم برای اجرای نقشه.رفتم توی اتاق.آروم کشو رو باز کردم و سرک کشیدم.آخ جون.لوازم آرایشی.خودم که آرایش نمیکنم.فکر کنم مال دوست دخترای قبلیشه.یه پنکیک برداشتم و یه سایه چشم.خنده ام گرفته بود.قیافه ی پژمان دیدنی میشه.
آرم اومدم توی حال .لوازم آرایشی نو بودن.فکر کنم کلک جدید گرفته بود.دست به کار شدم.صورتمو سفید کردم.زیر چشمامم سیاه کردم .توی گریم مهارت داشتم.تو آینه نگاه کردم.به به چه طبیعی.بعد رفتم سمت یخچال،رب گجه رو در آوردم.یه ذره با آب قاتیش کردم ولی هنوز غلظتش رو داشتو.موهامو باز کردم رب رو توی موهام زدم.ایش خودم چندشم شد،ولی پژمان باید ادب شه دیگه پرو بازی در نیاره.
آماده ی اجرای نقشه یه لیوان برداشتم.آماده بودم.1.....2......3.....جیغ زدم و همزمان لیوان رو شکستم بعدشاز طرف ربی سرم روی زمین خوابیدم.خوب میدونستم خواب پژمان سبکه.صدای در اتاق و شنیدم بعدشم صدای پژمان که هی میگفت-مینا؟مینا؟چی شده.خنده ام رو جمع کردم. پژمان اومد توی آشپزخونه.از صدای قدماش معلوم بود هل شده.به پشت برم گردوند.هل شده بود.هی پشت سرهم میگفت-مینا...مینا....
به زور خودمو نگه داشتم که نخندم.بلندم کرد از رو زمین و به سمت اتاق رفت که یهو از خنده ترکیدم.چشمامو باز کردم.پژمانو نگاه کردم.وایـــــی داره گریه میکنه.متعجبم بود زل زده بود به من.من هنوز هنگ بودم چرا گریه میکرد؟
پژمان گفت-بیشعور این چه طرز شوخیه.نزدیک بود سکته کنم.
من-خوب شوخی،شوخیه یه کم جنبه داشته باش!
پژمان-ا...که شوخی شوخیه؟الآن نشونت میدم.رفت سمت بالکن.یعنی میخواست بکشم؟
شروع کردم به جیغ زدن،پژمان هم میخندید.داشتم سکته میکردم.لب باکن ایستاد و رو دستاش منو بین زمین و آسمون نگه داشت.پایین یه استخر بود.وای میخواست پرتم کنه.
من-پژمان تو رو خدا.پرتم نکنی!
پژمان-عزیزم شوخی شوخیه.
من-غلط کردم.اصلا جبران میکنم.
پژمان حالت متفکری گرفت وگفت-باشه منوببوس ولت کنم.
پسره یه کاره.یه نگه به پایین انداختم.فکرکنم هیچیم نشه.یهو خودمو پرت کردم پایین.چند ثانیه رفتم زیر آب و اومدم بالا.یه نفس کشیدموبه طرفش داد زدم -سود جو!
پژمان یه لبخندی زد و گفت-خیلی لجبازی.

بازی آنلاین
آپلود عکس

![[-] [-]](http://www.flashkhor.com/forum/images/collapse.gif)



