امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

☻رمــــــان پـــــژوا و پـــــژمـــــان☻(تموم شد)

#34
قسمت 30

ببخشید که دیر شد!
_____________________________________________________

دیگه جون نداشتم....فکر کنم دارم میمیرم....دیگه قدم هم برنمیداشتم پاهام روی زمین کشیده میشد..حس کردم ول شدم روی زمین ولی دیگه نفهمیدم چی شد...
***********ویلای کاوه سعادتی /کالیفرنیا/آمریکا**********
کاوه روبه محافظ هاش گفت-بیارینش رو مبل.
محافظا پژوا رو روی مبل انداختن.
کاوه جلوی پژوا رفت و با پست دست به گونه ی پژوا ضربه زد.ولی پژوا در اثر خونریزی زیاد تقریبا داشت میمرد.
کاوه رو به محافظا داد زد-کو این مه داد؟
همون لحظه مه داد نفس زنان برگشت و گفت-چطورش شده؟

کاوه-نمیدونم!فکر کنم داره میمیره!
مه داد-چی چیو داره میمیره؟نیما زنده امون نمیزاره!
کاوه-به من چه!قرار بود من پژوا رو نگه دارم و پژمان رو فراری بدم!کارم تموم شده بقیه اش با خودت.
مه داد به زور پژوا رو بلند کرد و به طبقه بالا برد.در اتاق خودشو باز کرد و پژوا رو انداخت رو تخت.پارچه هایی که دور کمرش بسته شده بود رو باز کرد و زخم رو به دقت دوباره بخیه زد.دوباره زخم رو بست و از در بیرون آومد.
رفت طرف آشپزخونه و رو به خاله لیلا که آشپز بود گفت-خاله میشه بری لباسای پژوا که اون بالاس تو اتاق من رو عوض کنی؟
خاله لیلا که کلا به این چیزا عادت داشت گفت-باشه پسرم.کاوه خان میخواد این دختره رو بکشه؟
مه داد خندید و گفت-آره ولی نمیتونه.

#سازمان اطلاعات/تهران#******
سرهنگ دستشو محکم روی میز زد و گفت-یعنی چی که سامان لو رفته؟سامان کجاست؟
سهیل-سرهنگ فکر کنم برنامه ی کشتن سعادتی رو برای همین ریختن.میخواستن پژوا رو از پژمان دور کنن تا پژمان رو بگیرن.
سرهنگ با حرص نفسش رو بیرون داد و گفت-سامان کجاست؟

********************پژمان****************
سه روزه که توی یه سلولم.این سلول ها رو میشناسم.سلول های شکنجه.این چند روز حسابی پذیرایی شدم.زخمای روی بدنم اینو خوب ثابت میکنن.اعتراف نمی کنم!من باید از این قبرستون برم ولی میدونم هیچ راهی نیست.بیشتر به فکر پژوام.اون دختر معلوم نیست کجاست...شاید...شاید....نه نه ....پژوا زنده هست من میدونم!ولی دوباره حسی از درون بهم میگه-از کجا میدونی؟
صدای در میاد و همزمان صدای مردی که میگه-مهمونی شروع شدآقا سامان!
بلند گفتم-پژمان....من پژمانم!
مرد قهقه ای زد و گفت-باشه آقا پژمان....شنیدم خیلی بد مستی!
وای نه...تمومه الآن همه چیز رو لو میدم.
مرد به زور اون بطری رو توی دهنم ریخت و من کم کم احساس شادی و لذت کردم...میخندیدم و میگفتم....وآخرهمه چیز رو گفتم.
مرد اسلحه اش رو به طرفم گرفت و گفت-ممنون پژمان!مهمونی دیگه تموم شد.
مستی از سرم پرید و نگاهم به لوله ی اسلحه خشک شد!

*******************کاوه********************
از باشگاه راه افتادم سمت خونه.از خستگی نا نداشتم راه برم.به سختی خودمو رسوندم به اتاق خواب و ولو شدم روی تخت.به به.چقدر خوبه خواب.عاشق خوابیدنم،اونم بعد از فعالیت زیاد.چشمامو بستم و به خواب رفتم.هنوز چند دقیقه نشده بود که خوابم برده بود که صدای گوشیم بلند شد.آهنگش رفته بود رو مخم ولی من بالشت رو محکم گذاشتم رو گوشم که صداشو نشنوم.دیدم نه مثل این که اون طرف قصد داره اون روی سگ منو ببینه،چون وقتی خوابم میاد نتونم بخوابم سگ میشم....
گوشی رو برداشتم و گفتم-امیدوارم کار مهمی داشته باشی چون الآن خوابیده بودم!
صدای مضطرب مه داد اومد که گفت-کاوه....کاوه....پژوا دچار شک عصبی شده فکر کنم برای داروهای بیهوشیه...آخه یه هفته ست بیهوش نگه اش داشتیم.
از اون طرف صدای فریاد های گوش خراش پژوا میومد که میگفت-نزن....نزن....پژمان....
من-مه داد کی داره میزنش؟
مه داد-هیچ کس!باباتوهم زده.آرامبخش نمیتونیم بزنیم چون هی تکون میخوره ممکنه سوزن تو دستش بشکنه.
من-باشه....باشه....وایستین تا من بیام...
مه داد-تو دوساعت دیگه میرسی.دکتر میگه ممکنه بمیره تا اون موقع....
من-اه....به من چه؟به درک اگه دیر رسیدم مرده بود یه جا چالش کن من یه نفسی بکشم..
مه داد-میفهمی چی میگی؟نیما دودمانمونو به باد میده!

من-باشه با بالگرد میام.
مه داد-باشه منتظریم.
به زور از تخت بیرون اومدمو همین جور که به این دختره لعنت میفرستادم یه تیپ اسپرت سفید زدم.زنگ زدم به راحیل و گفتم بیاد دنبالم.
به سختی و بین چرتای من سوار بالگرد شدیم.توی راه که همش خواب بودم.صدای بالگردم نشنیده گرفتم.
احساس کردم بالگرد نشست.چشمامو باز کردم دیدم رو سقف ویلا نشستیم.مه داد به سرعت به طرفم دوید و گفت-سلام تورو خدا بجنب...دیگه صداش خش دار شده...من میترسم کاری دستمون بده.
به زور اودم پایی و با خلبان گفتم صبر کنه.واردسالن شدیم و همون چور که طول سالن رو طی میکردیم مهداد توضیح میداد که اوضاع چطوره...همین جور که به اتاق نزدیک میشدیم صدای دادای وحشناک پژوا بلدتر به گوش میرسید.
نه مثل این که وضع ناجوره...بقیه ی فاصله رو دویدم و در رو باز کردم...هنگ کرده بودم....پژوا روی تخت از کمر قوس برداشته بود....مثل کزازیا و فقط داد میزد و اشک میریخت..
بی اراده رفتم نزدیکش و تکونش دادم و گفتم-هیچی نیست پژوا ....پاشو.....پژوا خوابه.....
صدام توی فریادای پژمان،پژمانای اون گم بود.هول شده بودم.محکم گرفتمش و کنار گوشش بلند گفتم-تورو خدا بس کن.چیزی نیست...خوابه...خیاله...توهمه... بیدار شو...
یهو بیجون افتاد رو دستم.منم هول شدم پرتش کردم رو تخت و ازش فاصله گرفتم.
مه داد کنارم وایستاده بود و مثل من هنگ پژوا رو نگاه میکرد.زدم به پهلوش و گفتم-چی شد.

مه داد همون جوری جواب داد-نمیدونم.
با حرص برگشتم طرفش و گفتم-تو دکتری نمیدونی؟
مه داد هم مثل من عصبی گفت-جراحم روانپزشک که نیستم!
راست میگفت.معلوم بود مشکل روحی داره.باشک بهش نزدیک شدمو نبضشو گرفتم.عادی بود.جا خوردم...دوباره گرفتم.نه طبیعی،طبیعی بود.
به مه داد گفتم-مه داد طبیعی میزنه!
مه داد-خوب حتما خوب شده.
شونه ای بالا انداختمو گفتم -چه میدونم.
مه داد گفت-بهتره همین جا بمونیم تا اگه مشکلی بود سریع حلش کنیم.
من-باشه.روی صندلی نشستمو سیگارمو روشن کردم.کلا خوابم پریده بود ولی عجیب بدنم کوفته بود.همون جوری زل زده بودم به صورت عرق کرده ی پژوا که چشماشو باز کرد.جوری سریع که از ترس از صندلی بلند شدم.

******************پژوا********************
چشمامو باز کردم.در نگاه اول کاوه رو دیدم که جا خورده و بعدش مه داد رو که خم شده بود منو ببینه.انرژی نداشتم حرف بزنم برای همین آروم زمزمه کردم آب میخوام.مه داد بعد از کلی فکر کردن فهمید چی میخوام.برخلاف تشنگی بیش از اندازم نتونستم آب زیادی بخورم تقریبا یک چهارم لیوان.به زور توانستم بشینم.دستمو گذاشتم رو زخمم تا ببینم خونریزی کرده یا نه که در کمال تعجب زخمی حس نکردم.سریع پیراهن رو دادم بالا و با دیدن جای زخم شکه شدم.به همین زودی؟یعنی تو یه روز؟
فکر کنم ،فکرمو بلند گفتم چون مه داد جواب داد-نه طی 1 هفته اونم به زور کلی مواد خاص.
متعجب با صدای گرفته گفتم-1هفته من توی این قبرستونم؟
کاوه طلبکارانه گفت-آره که چی؟
منم عصبی ولی باصدای ازته چاه اومده ام گفتم-چطوری جرات کردین منو زندانی کنین؟پژمان...
کاوه حرفمو قطع کرد و گفت-پژمان هیچ غلطی نمی تونه بکنه.تو هم یه مامور خیانت کاری.cvu دیگه تو رو مامور نمیدونه.میدونی که با مامور های خیانت کار چکار میکنه؟
معلوم بود.مرگ تنها مجازات بود.
کاوه زل زده بود به من.منم زمزمه کردم-مرگ!
کاوه دست زد و گفت-آفرین!حالا برو بمیر.
بعدش با صدای بلند به مه داد گفت-بهش غذا بدین دنور پیادش کنین بره.
بعد دوباره رو به من گفت-سعی کن دیده نشی چون این دفعه دیگه کشته میشی.باشه؟

من زمزمه کردم -باشه
کاوه-خوبه!مه داد برگشتم نبینمش!

مه داد- باشه!
کاوه از در رفت بیرون.مه داد به سمت کمد رفت وچند تا لباس دخترونه در آورد و انداخت رویتخت و همون جور که از در اتاق بیرون میرفت گفت-میرم برات سوپ بیارم اون لباسا رو بپوش.
بعدشم در رو بست.این با این قدش نمیفهمه سختمه لباسا رو بپوشم؟یه نگاه به لباسا انداختم یه بلوز آستین بلند طوسی با یه شلوار لی آبی کمرنگ.شلوار رو بعد از سوپ میپوشم فعلا بلوزمو عوض میکنم.پیراهن مردونه ی گشاد رو در آورد و با حرص انداختم اون ور اتاق و بلوز طوسی رو پوشیدم.چقدر از لباسای ساده خوشم میومد.
مه داد با یه سینی اومد تو با دیدن شلوار گفت-چرا اونو نپوشیدی؟
من-بعد الآن توان ندارم.بده اون سوپ رو.
سوپ رو که داد تا آخرش خوردم.بعدش که جون گرفتم دیگه پژوای تو سری خور نبودم،دوباره شدم پژوای لجباز سابق.
با تشر رو به مه داد گفتم-برو بیرون میخوام لباسامو عوض کنم.
جاخورد ولی سریع رفت بیرون.منم شلوار رو پوشیدم.در رو باز کردم که مه داد رو بیرون اتاق دیدم .داشت با گوشی با کسی حرف میزد.جمله ی آخرش رو شنیدم که گفت-نیما الآن راه میوفتیم.
نیما کی بود خدا میدونه!منو دید خیلی خونسرد گوشی رو قطع کرد و رو به من گفت-میرسونیمت دنور.
منم همون جور که دنبال در میگشتم گفتم-لازم نکرده خودم میرم.
مه داد بازومو گرفت و برم گردوند و گفت-دختره ی لجباز،بیا میبرمت بیرون.
بازمو به شدت از دستش بیرون آوردم و همراهش رفتم.رسیدیم دم در که دیدم یه چیزی افتاده جلو در.به مه داد نگاه کردم که شونه هاشو به معنای ندونستن انداخت بالا.
رفتیم جلو که دیدیم یه جسده...قلبم توی دهنم میزد.رفتیم جلو ومن بادیدن اون صحنه شکستم.
پژمان بود با تیری که توی سرش خورده بود.پژمان مظلوم من!برادر نداشتم مرده بود.فقط زل زده بودم بهش.انگار یادم رفته بود چطور راه میرن.هر چی بیشتر دقت میکردم عمق فاجعه رو بیشتر درک میکردم.اونا پژمان رو کشتن.من اون کاوه ی لعنتی رو میکشم.من اون کثافتو میکشم.
صدای کاوه از بالای پله ها اومد که میگفت-چی شده مه داد بردینش؟
دیگه نمیتونستم صداشو تحمل کنم به سرعت اسلحه ی مه داد رو کشیدم وبه سمت کاوه نشونه گرفتم.

کاوه توی راه خشکش زد.

اسلحه رو به سمتش نشونه گرفته بودم.دستام به شدت میلرزید.حالتای شک رو داشتم.مه داد خیز برداشت که اسلحه رو بگیره که به سرعت به طرفش برگشتم و با سر اسلحه اشاره کردم که بره کنار کاوه...بدنم میلرزید.
کاوه آروم گفت-چکار میکنی پژوا؟
انگشت اشاره امو به نشانه ی سکوت روی بینیم گذاشتمو گفتم-هیــس....فقط خفه شو،چون قول نمیدم که زنده ات بذارم.
کاوه -باشه...باشه....چی میخوای؟
چند قدم به عقب برداشتم و به سمت در رفتم.درست بالای سر جسد پژمان بودم.دیگه اینقدر باشدت میلرزیدم که نزدیک بود اسلحه ازدستم ول بشه.
اشاره کردم که کاوه بیاد جلو.کاوه اومد جلوی روم وایستاد.
با صدای لرزونم به کاوه گفتم جسد رو بذاره توی ماشین.ککاوه جسد رو به راحتی از زمین بلند کرد و گذاشت توی ماشین بنز کنارمون.به کاوه گفتم-سوار شو مارو برسون لب ساحل...
کاوه اومد سوار شه که مه داد اومد جلو که نذاره،منم بی اختیار به پاش شلیک کردم که نگهبانا همه خیز برداشتن به سمتم .کاوه گفت-مشکلی نیست.مه داد رو برسونین بیمارستان.
بعد سوار ماشین شد.منم کنارش نشستم.ماشینو حرکت داد به سمت یه جاده.منم فقط اسلحه رو فشار میدادم.رسیدیم لب دریا.

به کاوه گفتم-بیارش پیش من.
پیاده شدمو روی شن های ساحل نشستم.ماه توی آسمون کامل بود.کاوه پژمان رو روبه روی من گذاشت ورفت.
به چهره ی ساده ی پژمان نگاه کردم.چقدر ساده بود.همه ی مهربونیاشو خوب یادمه.یادمه که نمیتونست خشن باشه.یادمه که چطور کنارم موند.یاد سادگیاش اشک رو مهمون چشمام کرد.احساس میکردم یه وزنه ی سنگین روی سینمه.قلبم فشرده شده بد.بادستبه قلبم فشار میاوردم ولی انگار نمیشد نفس کشید.اشکام فقط میریخت.کدوم ظالمی پژمان منو کشته بود.کی دلش میومد پژمان ساده ی منو بکشه؟پژمان من راحت توی مستی اعتراف میکرد.پژمان من دلش نمیومد من تنها بیام خونه.
رو به دریا فریاد زدم-پژمان....پژمان....
آرومتر رو به صورتش گفتم-منو تنها نذار...تو رو خدا....نرو....
سرمو گذاشتم روی سینشو دراز کشیدم.
من-پژمان،غلط کردم.برگرد.به خدا تازه میفهمم دوست دارم.اگه تو نباشی هیچکس منو تحمل نمیکنه.کی حاظر میشه با من سنگ دل بسازه؟فقط خودت تونستی.تو رو خدا برگرد.
حس این که تلاشم بی فایده ست داشت دیوانه ام میکرد.دلم میخواست پژمانو اینقدر بزنم که....که....که چی؟اون مرده؟چه بلایی بدتر از مرگ؟
به سمت آب دریا رفتم تا سردی آب بتونه منو به خودم بیاره.تا زانو توی آب بودم ولی بازم نفس کشیدن سخت بود همین جور جلو تر رفتم .دیگه کاملا توی آب بودم.یادمه همیشه از دریا میترسیدم.هیچوقت نزدیک دریا هم نمیشدم ولی الآن تقریبا وسطش بودم.شنام خوب بود.ولی دوست داشتم غرق شم.دوست داشتم بمیرم.از دور صدای کاوه رو شنیدم که داد میزد و اسمم رو میگفت.این دیونه دیگه ازم چی میخواست؟خوبه حداقل فهمیدم کار کاوه نیست مگه نه حتما میکشتمش.خوب به عقلش رسید که با من راه بیاد...
دیدم کاوه داره نزدیک میشه و حتما از خودکشیم جلو گیری میکنه. یه کم اون ور تر یه صخره بود حتما اون جا خوب میمیرم.به سرعت خودمو به اون سمت رسوندم ودیگه دست خودم نبود.موجهای سنگین منو با خودشون به زیر آب میبردن و من هر لحظه احساس سبکی بیشتری میکردم.
بالاخره بیدارم شدم.روی یه زمین سرد بودم. یه نگاه به دور و برم انداختم...همش سیاهی بود.ترسیده بودم.چرا من اینجام؟از دور پژمان رو دیدم که به سمتم اومد اما همین که از تاریکی بیرون اومد دست زنی رو تو دستاش دیدم.دختره توی تاریکی بود اما پژمان رو دیدم که با تاسف سری تکون داد و رفت.
هر چی داد زدم برنگشت.کم کم صدای فریادم تبدیل به صدای فریاد مردی شد که اسم خودمو صدا میزد-پژوا....پژوا....
نمی تونستم نفس بکشم که به سرفه افتادم.فکر کنم چند لیتر آب توی شش ام بود.برگشتم سمت کاوه که با عصبانیت زل زده بود بهم.یه لحظه ترسیدم ولی بازم همون جور نگاهش کردم.تکونم داد و گفت-دختره ی الاغ .چرا رفتی اون جا؟میخواستی زندگی خودتو نابود کنی به خاطر چی؟
فقط نگاهش کردم.کاوه عصبانی تر فریاد زد-تو ضعیفی.تو یه آدم ترسویی.پژمان رو میخوای؟اون جاست.میبینی؟به خاطر تو مرد.توی بی وجود به جای این که انتقامشو بگیری داشتی ناامیدش میکردی.
فقط نگاهش میکردم.بعد از چند لحظه زل زدن بهش پا شدم و به سمت پژمان رفتم.ناخودآگاه با دستام شروع کردم به کندن.کاوه اومد کنارمو گفت-چه غلطی میکنی؟
ولی من ادامه میدادم.کاوه رفت و بعد از چند دقیقه با بیل اومد و شروع به کندن کرد.منم فقط نگاهش میکردم.یه قبر کند و نشست کنارم.یه چند لحظه به قبر خالیو سرد که داشت میشد خونه ی پژمان من نگاه میکردم .بعدش پاشدمو لباس پژمان و از شونه گرفتم وبه سمت دریا بردم.جایی گذاشتمش که آب رفت و آمد داشته .بدنش پاک بود مثل روحش لازم نبود شسته بشه،ولی من توی دریا شستمش.دوباره کشوندمش سمت قبر.کاوه پژمان رو برداشت و توی خاک گذاشت.بعدش ذره ذره روش خاک ریخت.
دلم گرفته بود هم به خاطر مرگ پژمان و هم به خاطر این که هنوز نرسیده به اون دنیا با یه زن دیگه بود.همون جا کنار پژمان روی زمین دراز کشیدم و به اصرارای کاوه هم گوش ندادم.کاوه بالاخره به زور بلندم کردو به سمت ماشین برد و دم در ویلا پیاده شد وبه بادیگارداش گفت منو تا اتاقم برسونن و خودش رفت.
توی اتاقم خوابیدمو به سقف چشم دوختم.دیگه دوست نداشتم حرف بزنم.ساکت بودم ساکت ساکت....

#یک ماه بعد#
دقیقا توی خونه نقش مرده رو بازی میکردم.غذا در حد همون چند قاشقی که کاوه به زور میکنه توی دهنم.حرفم که انگار بلد نیستم بزنم.فقط قیافه ی پژمان رو یادم میومد که با اون دختره بود.
کاوه از در اومد توی وطبق معمول شاکی بود.منم توی تخت نشسته بودم.
اومد به صندلی گذاشت کنارم و روش نشست و گفت-ازت خسته شدم.حالا که بالا بالایی ها تو رو سپردن دست من میخوام اون جوری که من دوست دارم زندگی کنی.
با نگاه خونسردم زل زدم تو چشماش.برخلاف همیشه که عصبانی میشد. این دفعه لبخند شیطونی زد و گفت-ازدواج میکنیم.
بعد از مدت هاگفتم -چی؟

یه لحظه وایستادو گفت-ازدواج...

من با کاوه ازدواج نمیکنم.
این جمله هرگز به واقعیت نپیوست و من حالا زن کاوه بودم.اون کاوه ی بیشعور میخواست از من سواستفاده کنه.من نمیذاشتم.
شب که شد کاوه اومد نزدیکم و گفت-وقت انجام وظیفه شده.
محکم ترین سیلی عمرم رو زدم.سرشو برگردوند و گفت-میدونی بد تلافی میکنم پس چرا میزنی؟

ازش متنفر بودم.
همون جور با صدای بلند گفت-نیما!بیا تحویل بگیر این خواهرت رو.
همون جور هنگ داشتم به چشماش نگاه میکردم.این کاوه زده به سرش؟
یه مرد چهار شونه اومد توی خونه و به ما نگاه کرد و گفت-کاوه بیارش اینجا براش توضیح بدم.
کاوه منو که هنگ کرده بودمو روی مبل نشوند.مرد یه نگاهی بهم انداخت و گفت-از اون موقع خیلی بزرگ شدی.
فقط نگاهش میکردم.چقدر شبیه بابام بود.دقیقا همون چهره.موهای لخت بور با بینی بزرگ و چشمای قهوه ای روشن.انگار به پدر خدا بیامرزم نگاه میکردم.
وقتی دید دارم خیره نگاهش میکنم.خندید و گفت-چیه؟

به زور گفتم-تو...کی ...هستی؟
بلند تر خندید و اومد سمتم که منم بی اختیار به کاوه پناه بردم.این دیگه کی بود.مرد اخم غلیظی کرد و سر جاش نشست. اومدم از کاوه فاصله بگیرم که محکم منو گرفت و دم گوشم گفت-گفتم که تلافی میکنم...
بی خیال این قزمیت شدمو یه نگاه بو اون مرد کردم که انگار توی یه دنیای دیگه بود.
جرات پیدا کرده بودم.با صدایی رسا گفتم-خودتو معرفی کن!
مرد یه نگاه به من بعد به کاوه انداخت وگفت-فکر کن برادرت.
خندیدم...از ته دل خندیدم...یاد پژمان افتادم...این یارو فکر کرده میتونه منو خر کنه؟
بلند گفتم-آقای محترم این روشا قدیمی شده.میتونین بگین پسر عمومین ولی برادر هرگز!
مرد نیشخندی زد. کاوه بغل گوشم گفت-باور کن برادرته.اسمش نیماست.از زن دوم پدرته.
چنان برگشتم طرفش که جا خورد و ولم کرد.منم با داد گفتم-زن دوم؟پدر من همون یه زنم به زور نگه داشته بود،زن دومش کجا بوده؟
کاوه دستمو گرفت و گفت-من اشتباه گفتم نیما برادرت از زن اول پدرت...آخه پدرت بعد از ازدواج با زهرا عاشق مادرت شد.
وای این دیونه ها منو احمق گیر آوردن؟من که دیگه گول نمی خورم.

خیلی خونسرد نگاهش کردمو گفتم-باشه!
بگشتم سمت نیما و گفتم-خوب نیما....بریم این چند روز مزاحم آقا کاوه شدیم.
استراتژی خوبی بود.با نیما فرار میکردم.حداقل این کاوه همراهم نبود.
کاوه منو نشوند کنارشو گفت-همسر من جایی نمیره.
برگشتم سمتش و گفتم-من همسر تو نیستم.
نیما-بچه ها نپرین بهم تا من همه چیز رو بگم.
منو کاوه به نگاه به هم کردیم و برگشتیم سمت نیما.

نیما-خوب مینا...
پریدم وسط حرفش و گفتم -پژوا!
نیما-اسم تو میناست و مینا هم میمونه...
من-نه خیرم اسم من پژواست و از وقتی پژوا شده دیگه تغییر پذیر نیست.
نیما-به درک....نگاه کن پژوا خانم،شما دچار افسردگی حاد شدی و رفته بودی توی یه حالت که صحبت نمیکردی و غذا هم که کاوه به زور بهت میداد.منم تصمیم گرفتم یه شک بهت وارد کنم که خدا رو شکر جواب داد.منو کاوه تصمیم گرفتیم که کاوه با تو ازدواج کنه تا تو با شک به زندگیت برگردی.الآنم زن کاوه ای.اگه خودش بخواد طلاقت میده.
این الآن چی گفت؟به من گفت زن کاوه ای هر وقت اون بخواد طلاقت میده؟این برادر منه با کاوه؟
بلند شدمو داد زدم-من به این ازدواج راضی نیستم پس این ازدواج باطله.
نیما سیگارشو با خونسردی در آورد و گفت-میبایست بله ندی....
دیگه داشتم منفجر میشدم.کاوه سریع با نیما از دز خارج شدن.فکر کنم کار مهمی با هم داشتن.
برای من مهم نبود اونا باهم چکار دارن الآن فقط میخواستم فرار کنم.داشتم آروم به سمت پنجره میرفتم کهدر باز شد و کاوه سرش رو کرد تو و گفت-فکگر فرار رو نکن.دور تا دور خونه محافظت شده ست.
وا این از کجا فهمید.کاوه در رو بست و من هنگ موندم سر جام.

*******************************کاوه*********** **********************

نیما رو سریع بردم توی اتاقمو در رو بستم.
روبه نیما گفتم-نیما پژمان مرده دیگه؟اون دیاست الآن؟
نیما با خیالی راحت رو ی مبل نشست و زل زد تو چشمامو گفت-نه...من مجبور شدم بدل پژمانو بکشم.
حسابی جا خوردم-چی؟یعنی این پسره ممکنه دوباره برگرده؟
نیما دود سیگارشو به طرفم فوت کرد و گفت-نه...زنش دادیم...یه چند وقته مرتب دنباله پژواست ولی ما مراقبیم اینجا آفتابی نشه.
حس میکردم همین حالا که پژوا رو بدست آوردم دوباره قراره از دست بدم.
من-نیما من از بچگی مینا رو دوست داشتم،تو گفتی نمیذاری مال کسی شه ولی الآن روحش پیش پژمانه.نمی دونی چطوری پژمانو دفن میکرد.خواست خودشو بکشه که نجاتش دادم.تو رو خدا نذار پژمان گیرمون بیاره.بذار پژوا مال من بمونه.
نیما اومد بغلم کرد و گفت-تو مثل داداش خودمی.نمیذارم غصه بخوری.ولی اگه یه اتفاقی برای مینا بیوفته من سرتو میبرم میفرستم برای خانوادت.خودت که میدونی برای مینا شوخی ندارم.
lمیدونستم شوخی نداره.کلا نیما آدم فوق العاده سخت گیر و جدی ای هست.همه کاریم برای مینا میکنه.میدونم اگه مینا فقط یه بار شکایت منو پیش نیما ببره،کارم تمومه.
سرمو به نشونه ی باشه تکون دادم.نیما با من خداحافظی کرد و رفت ومن موندم و عشق دست نیافتنیم.دختره ی پرو!داشتم فراموشت میکردم که دوباره اومدی گند زدی تو زندگیم.اه....لعنتی.....کاش من میمردمو عاشق این سنگ دل نمی شدم.
تا وقتی پژمان باشه مینا حتی منو نگاهم نمیکنه.حالا خوبه پیدامون نمیکنه.هر چی هست نیما میدونه.اصلا دست راست فرماندهی گروه بتاست.
*******************************پژوا*********** ****************************
نیما اومد و یه خداحافظی کرد و رفت.منم اینجا کشک.کاش حداقل راستشو بهم میگفتن.فکرمیکنن اگه بهم بگن برادرتیم جای پژمانو میگیرن.بیچاره پژمان.چقدر دوستم داشت ولی من مثل همیشه ندیدمش.اصلا نفهمیدم دوستم داره.فقط زمان مرگش همه چیز برام روشن شد.من چقدر بهش وابسته شده بودم.توی روسیه اون بود که نیمه شبا برام غذا میورد و میرفت.اینو از عطرش فهمیدم.
کاوه از در اومد بیرون و گفت-تو هنوز نخوابیدی؟من میرم تا شهر بر میگردم.تو برو بخواب.
همچین خوشحال شدم که یادم رفت مقابلش گارد گرفته بودم پریدم یه ماچش کردمو خوشحال پله هارو بالا رفتم.خدارو شکر آدم بود.

دویدم سمت در اتاقم وبازش کردم.باید یه راهی پیدا میکردم از دست این کاوه فرار کنم.میدونم در طولانی مدت این کاوه کار دستم میده.رفتم توی اتاقم و لباس برداشتم و یه دست لباس گرمکن برداشتم پوشیدم.رفتم جلوی آینه و موهامو توی یه توی بستم.ایقدر محکم بسته بودم که سرم درد گرفت.دیدم موهام فر فر از زیر تور اومد بیرون.حرصم گرفت.رفتم توی حمام اتاقمو شیر رو باز کردم.موهامو زیر آب گرفتم و یه نرم کننده هم بهش زدم اومدم موهامو خشک کنم که در اتاقمو زدند.بوی عطر کاوه میومد.سریع بلوزمو در آوردمو یه حوله پیچیدم درو بدنم مثل لباس دکلته بعد در رو باز کردمو یکم رفتم جلو و گفتم-بله؟کاری داری؟

کاوه با تعجب نگاهم کرد و گفت-حموم بودی؟
شیطونه میگه یه پ نه پ بارش کنم تا دیگه از این سوالای مسخره نپرسه.ولی لبخند مسخره ای زدمو گفتم-آره!کاری داری؟
کاوه -آره میذاری بیام تو؟
من سریع گفتم-نه...نمیشه ....یعنی چیزه...یه چیزی ....خوب ..نمیشه دیگه...

کاوه-برو کنار ما محرمیم.
ای بابا مثل این که ول کن نیست.
گفتم-پس یه لحظه!
سریع در رو بستم.ساکمم هل دادم زیر تخت وشلوا رمو در آوردم و چپوندم توی کمد.
در رو باز کردم و یه لبخن از اونایی که معنیش میشه دست از پا خطا کنی میکشمت بهش زدم و دعوتش کردم داخل.رفت روی تخت نشست.اگه پاشو یه ذره تکون میداد میخورد به چمدون.میدونستم لو برم تمومه.
کاوه یکم خم شد به جلو کلتش رو داد به منو گفت- پژوا اینو برای حفاظت از خودت دادم.یه بار به طرفم هدف بری در جا میکشمت.
رفتم جلو وکلت و گرفتمو گفتم-باشه.
پژمان یه کم نگاهم کردو گفت-مواظب خودت باش.
از تخت پاشد اومد نزدیکم خداحافظی کنه که یه قدم به عقب برگشتم.یه کم نگاهم کرد و گفت-باشه.هر وقت بخوای.
مرتکه غول تشن.کاوه از در رفت بیرون و من یه نفس راحت کشیدم.خدا رو شکر چمدونو ندید.سریع رفتم جلوی آینه موهام جمع کردم و تور رو کشیدم روش و با کش محکم بستمش.
کلاه گیسی رو برداشتم.فکر کنم یه چند سالی توی کشو خاک خورده بود.تکونش دادمو سرم کردم.کلاه گیس موهاش بلند و لخت و به رنگ مشکی بود.همون مدل که از بچگی آرزوشو داشتم.لوازم آرایشی رو برداشتمو به زور و غیر حرفه ای آرایش کردم.از آرایش متنفر بود.اه...
لباس ورزشی ها رو دوباره پوشیدم و از زیر تخت یه جف کفش ورزشی که یه شب که از تخت افتاده بودم دیده بودم رو برداشتمو پام کردم.واقعا خوشکل بودن.چمدونو برداشتم.این خیلی گنده بود.بیخیال چمد.ن شدمو تصمیم گرفتم سبک سفر کنم.
از در اتاق اومدم بیرونو رفتم طبقه پایین...چه خوب که نگهبانا رو توی خونه نذاشته بود.سریع از پنجره ی آشپزخونه پریدم بیرون و شروع کردم به دویدن که محکم به یه چیزی خوردم.سرمو آوردم بالا و با دیدن محافظ کاوه هنگ کردم.تا اومد دستشو ببره سمت اسلحه کلت رو سمتش گرفتم و چند قدم عقب تر وایستادم.با این هیکل ده تا منو حریف بود پس عقب وایستادم تا در صورت حمله اش یه کم وقت بخرم.آروم گفتم-زانو بزن.
زانو زد.با یه حرکت محکم زدم توی گیجگاهش.افتاد روی زمین.گوشیش رو از گوشش در آوردم وگذاشتم تو گوش خودم تا از اتفاقای اینجا باخبر بشم.سریع دویدم سمت جنگل.این جور که شندیه بودم توی این قسمت از جنگل یه جاده هست که میخوره به دنور.جنگل فوق العاده ترسناک بود.سریع تر دویدم که زودتر از اون قبرستون بیام بیرون.
رسیدم توی جاده که دیدم خالیه.دریغ از یه ماشین.یه دفعه یه صدا اومد.مثل صدای تیر اندازی. بعد توی گوشی صدای مرد اومد که اعلام میکرد بهشون حمله شده و از اون یارو درخواست میکرد منو از خونه خارج کنه.از اون ور یه صدای آشنا شنیدم.مثل صدای امیر.اومدم برگردم که احساس کردم له شدم و بعدش صدای دخترونه ای اومد. دیگه نفهمیدم چی شد.
☻رمــــــان پـــــژوا و پـــــژمـــــان☻(تموم شد)
پاسخ
 سپاس شده توسط Adl!g+ ، هستی0611


[-]
به اشتراک گذاری/بوکمارک (نمایش همه)
google Facebook cloob Twitter
برای ارسال نظر وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام کنید
شما جهت ارسال نظر در مطلب نیازمند عضویت در این انجمن هستید
ایجاد حساب کاربری
ساخت یک حساب کاربری شخصی در انجمن ما. این کار بسیار آسان است!
یا
ورود
از قبل حساب کاربری دارید? از اینجا وارد شوید.

پیام‌های داخل این موضوع
RE: ☻رمــــــان پـــــژوا و پـــــژمـــــان☻ - Mไ∫∫ ∫MΘKξЯ - 17-07-2014، 14:59

موضوعات مرتبط با این موضوع...
  رمان *کدام چوب کبریت* طنز ، هیجانی ،کلکلی ، عاشقووووونه و ... خلاصه همه چی تموم
Heart ♥•♥رمــــان به خـاطـر رهـــــــــا♥•♥(تموم شد)
  رمان دختر سر کش(تموم شد)
  رمان من یه پسرم (قسمت اخر تموم شد)
Heart رمـان پـشـت یـک دـیوار سـنـگـی(تموم شد)
  رمان هیشکی مثل تـــــ♥ـــو نبود(تموم شد)
Heart رمان آن نیمه دیگر(تموم شد)
Heart ❤رمـان قـلـب سـنـگ مـغـرور❤(تموم شد)
  ❤رمـــان عـــشـــق ســـوم مـــــــن❤(تموم شد)
  رمـان چـادرت را مـی بـویـم(تموم شد)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان